کلانشهر: نیما فریدمجتهدی*-یکی از انواع گردشگری در جهان گردشگری حیات وحش است و اتفاقاً این گونه گردشگری در برخی از کشورها حتی به عنوان نوع غالب گردشگری محسوب میشود و از سودآوری و ارزآوری نیز خوبی برخوردار است. جالب اینکه مثال در این زمینه را نیز نباید الزماً از کشورهای توسعه یافته اروپایی و آمریکایی زد، بلکه نمونههای جالب توجهای در این زمینه از کشورهای آفریقایی در حال توسعه یا کمتر توسعه یافته وجود دارد.
اما در ایران، هنوز ما در اندرخم یک کوچهایم و یکی از فاصله 2 متری به پلنگ تیر میزند و یکی با رد کردن تمامی معیارهای عقلی و اخلاقی با تراکتور، خرس زیر میگیرد! بدون شک در فیلمها و پُستهای زیادی که در فضای مجازی از خارج از کشور ردوبدل میشود، شاهد صحنههای عبور گونههای متنوع حیات وحش مانند ببر و خرس در مناطق حفاظت شده و حتی عرصههای طبیعی هستیم که بازدیدکنندگان با حیرت و شوق از داخل خودروهای خود نظاره گر این لحظههای ناب هستند.
پایش اخبار روزمره حیات وحش ایران و اتفاقاتی که در آن رخ میدهد ذهن نگارنده را به انقراضی سمت و سو داد که افسوساش نه تنها ابعاد علمی-اخلاقی دارد بلکه ارتباطی به چالش عظیم و فضای متلاطم ِبسترسازی کسب و کار و کارآفرینی در دنیای امروز جایگاهی قابل توجه دارد. در روزگاری که تمامی توجه و تلاش چه در بهره بردن از کمترین فرصتهای موجود در جهت تبدیل آن به کسب و کار است.
روزگاری جلگه گیلان جولانگاه پستاندار پُرابهتی به نام ببر هیرکانی بوده است. وقتی از انقراض این گونه صحبت میکنیم شاید بیشترین افسوس از دیدگاه ارزشهای زیست محیطی و ژنتیکی آن به نظر آید اما وقتی از دیدگاه مزایای اقتصادی آن هم نگاهی به این فقدان بیاندازیم شاید درسی عملی برای بررسی پیامدهای رفتارهای عملی امروزین ما باشد. اگر ببر کاسپین را به راحتی از دست نمیدادیم، امروز حداقل در عرصههای حفاظت شده میتوانستیم از مواهب اقتصادی بازدیدکنندگانی که به دیدار یکی از بزرگترین گونههای گربه سان ایران میآمدند بهره ببریم. هرچند بیتردید خواننده متن حتماً با پوزخندی این جمله را در ذهن خود مرور خواهد کرد که ببر هیرکانی کجا که در سال 1401 در حال از بین بردن و انقراض بزرگترین گونه پلنگ جهان هستیم! مرگ پلنگ قائم شهر و دیدن هر روزه صحنههای بدون تعارض در جهان، ردی شد بر خاطرهای از کارلا سرنا که در هم میآمیزیم و به پایان میبریم، متنی رشک برانگیز در مورد اتفاقی در همین حوالی. وقتی که در سال 1256 خورشیدی، جایی در همین نزدیکی، یعنی سنگر-سراوان، روزگاری نه چندان دور حدود شاید دو نسل پیش از ما، مردم از دیدن ببر در کنار جاده و شنیدن غرش آن هیجان زده میشدند انگار.
وقتی جغرافیایی فعلی دیدار پُرتکرار ببر کاسپین آن هم در همین نزدیکی، یعنی چیزی در حدود کمتر از یک ساعتی رشت چه از بُعد جغرافیایی و چه بازه زمانی، مرور میکنیم، میبینیم که آسان داشته هایی را از دست دادهایم، که بازآفرینی و بازیابی اشان، فرایندی بس دشوار در و عملا غیرقابل جبران در ایران است.
کارلا سرنا جهانگرد ایتالیایی در آبان 1256 خورشیدی مقارن با سی امین سال سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، از طریق دریای کاسپین به ایران آمده و در آخرین روزهای بهار سال 1257 خورشیدی کمی بعد از عزیمت ناصرالدین شاه برای دومین بار به سفر اروپا، ایران را ترک کرد.
نگاهی میاندازیم به توصیف وی از خاطره دیدار با ببر کاسپین: «من از دیدن چاپارخانه که ساختمان زیبایی با دیوارهای مستحکم، اتاقهای تخته کوبی شده و در و پنجرههای حسابی و رو به راهی داشت، سخت یکه خوردم. ساختمانی که آخرین منزل در راه تهران به رشت است، در وسط جنگل، توسط کارگران رشتی و.... در دور و برساختمان، که درختان کهنسال، به طور مطبوعی بر پیرامون آن سایه انداخته بودند گهگاه سروکله حیوانهای درنده، از جمله ببر، که در جنگلهای پهناور این منطقه فراوان است زیاد یافت میشود.
این همسایههای خطرناک حتی تا دم در چاپارخانه، که ما در آن منزل کرده بودیم، نیز نزدیک میشدند. هیزم شکننان، که شب هنگام، به روبه رو شدن با آنها عادت دارند، موقعی که مجبورند شبها از کلبههای خویش خارج شوند، برای ترسانیدن آنها، همیشه هیزم شلعه وری نیز همراه خود میبرند.
آشپز ما که هم که شب میخواست برای تهیه تخم مرغ به بازار برود، به عنوان اسلحه دفاعی، کنده هیزم نیمه روشنی را به دست گرفت و راه افتاد. دَم در چاپارخانه در تاریکی شب حیوانی دیده فکر کرده بود سگ جلودار است و سگ را به نزد خود خوانده بود.
اما با شناختن ببر، که با چشمانی پرشرور میغریده، حسن آنچنان وحشت کرده بود که به جای هیزم سوزان که به عنوان آلت دفاعی مورد استفاده قرار دهد، آن را به کناری انداخته و دوپا هم از دیگری قرض گرفته و به داخل حیاط فرار کرده بود.
ببر هم به دنبالش افتاده و آنچنان به او نزدیک شده بود که آشپز بیچاره ی ما حتی نفسهای حیوان را نزدیک صورت خود احساس کرده بود. ما یک دفعه صداهای فریادهای بلند او را شنیدیدم و همگی به سویش دویدیم. ببر را دیدیم که در پای پلکان راهرو همان اتاقی که ما در آن جای گرفته بودیم، ایستاده است و... (سرنا،1362: 246).
*دکترای آب وهواشناسی

