اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) میگذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر میشود. (بیشتر بخوانید)
توشیبا؟
راننده ایستاد. انگار خوب نشنیده بود.
گفتم توشیبا؟
گفت تا امام حسین میروم، بفرما.
صندلی عقب ماشین، کنار خانم سالمندی نشستم.
راننده در حال صحبت با خانم جوانی بود که در صندلی جلوی ماشین نشسته بود.
خانم جوان گفت همه کسانی که چاق هستند به علت پُرخوری نیست، علتهای دیگری هم دارند.
راننده گفت بله، ولی من نمیدانم مردم توی این گرانی چطور این همه به شکم خودشون میرسند.
خانم جوان پرسید از کجا میدانید که اینطور میگویید؟
خانمی که صندلی عقب ماشین نشسته بود گفت مگه نشنیدید اعلام کردند مردم استان گیلان جز چاقترین استانهای کشور هستند؟ خب به شکم خودشون میرسند دیگه، ماشاالله وضعشون خوبه.
راننده گفت والا من که بازنشسته هستم و الان دارم روی ماشین یه نفر دیگر کار میکنم، سالی یکی دو بار میتونم گوشت بخرم.
گفتم به شما نمیآید بازنشسته شده باشید.
راننده گفت: شاگرد مغازه آهنگری بودم به علت سختی کار با ۲۳ سال سابقه و دو سال دوران سربازی بازنشسته شدم، الان برای کمک خرجی روی ماشین مردم کار میکنم. نگاه به قیافه من نکنید دیسک کمر دارم.
خانمی که در صندلی عقب نشسته بود گفت اکثراً همینطوری هستیم. کی الان دیگه میتونه هر وقت دلش خواست گوشت بخوره. ما هم اکثراً «پشم باقالا» میخوریم.
دختر جوان پرسید پشم باقلا چیه؟
گفتم منظور ایشون سویا هست.
دختر جوان پرسید چرا بهش میگویند پشم باقالا؟
گفتم چون غلاف آن شبیه غلاف باقلا هست و حالت کرکی داره به زبان گیلکی بهش پشم باقالا میگویند.
راننده خندید و گفت راست میگه این خواهر ما.
بچههای منم هر موقع گیر گوشت میدن من پشم باقالا میخرم میگویم این سالم تره، گوشت باعث نقرس میشود، پشم باقالا بخورید نقرس نگیرید، من که دیسک کمر دارم دیگه طاقت نقرس را ندارم، سویا بخوریم بهتره.
خانم جوان گفت علت چاقی مردم ما هم بیشتر به خاطر مصرف بالای کربوهیدرات هست.
راننده گفت اینکه گفتی یعنی چی؟
خانم جوان گفت همین نان و برنجی که اکثراً میخوریم، چون مصرف گوشت و مرغ و ماهی به علت گران بودن کمتر است مردم بیشتر نان و برنج که ارزانتر است میخورند که یکی از علتهای چاقی است.
راننده گفت جان هر کس رو که دوست داری این رو جای دیگه نگو، الان دولت متوجه میشه میگه به خاطر اینکه مردم چاق نشوند نان را گران کنیم. همه خندیدیم.
صدای پیامک تلفنم آمد. نگاه کردم؛ دوستم نوشته بود کیفت را مغازهام جا گذاشتی.
به راننده گفتم آقا ممنون من پیاده میشوم.
راننده گفت مگه توشیبا نمیرفتی
گفتم کیفم را جا گذاشتم، باید برگردم.
*کارگردان تاتر

