اختصاصی کلانشهر: نیما فریدمجتهدی گیلان شناس-دلم برای شهر تنگ شده و به عنوانِ یک شهروند، ناظرِ رفتن آنم و این رفتن تنها کالبدِ فیزیکیِ آن نیست بلکه بخش بزرگی از میراث معنوی آن است. چه این میراث زبان و گویش باشد، چه خاطره و مردان نامیاش، رسم و رسوماش، حتی اگر میراث معنویاش خودِ کالبدِ سختِ دیوار، پلکان و یا مغازهای باشد مثل مغازه ادیسون! شهری که با توجه به تحولات جهانی و داخلی، هر روز، رُخاش تغییر میکند، رنگاش و همچنین باطناش. حتی مردماناش. مردمانی که یا نسل جوانش مهاجرت کردهاند و یا بخشی هم مردهاند. مردگانی در خاک. ما هم داستان عجیبی داریم، نه آنقدر پیریم که در خاطرات شهرِ کهن مانده باشیم نه اینقدر جوان، که رُخِ جدیدِ شهر، برایمان چهره دیده شده آن باشد و درگیر از یاد رفتهها نباشیم.

هوش مصنوعی و پایانهای دیگر
هوش و حواس امروزی بسیاری از ما درگیر مسائل زیادی است که ما را حتی غافل از خود کرده، شاید برای بسیاری نیز این گاهی یک امری دائمی باشد. این روزها محیطِ زیست شهری ما در هر شهر و دیاری به شکل پیوستهای در حال تغییر است و نه این محیط ِزیست بلکه جغرافیایی پیرامونی ما. حضور ما در این دنیای پرتلاطم با شیب تندی که توسعه فن آوری دارد، بخشی از دلبستگیهای روزمره ما را به سویی میبرد که دیگر نیستند و نخواهند بود.
نمیخواهم درگیر نوستالژی باشم ولی مگر آدمی چیست؟ غیر اینکه همین حسها هست که ما را متفاوت میکند با خیلی چیزها. دروغ نباشد امروز گزارشی نوشتم، یعنی ننوشتم هوش مصنوعی نوشت انگار که خود من نوشتهام! بهتر یا بدتر بودنش را کار ندارم، نوشتهاش مثل آدمی مثل یک کارشناس، ترسناک و برای من یک پنجره به سوی پایان بود.
بعد که به پایان فکر کردم پایانهای دیگر را دیدم. قبلاً هم پایانها بودهاند و ما چون دچار خودیم متوجه آن نمیشویم. مثلاً در همین لاهیجان در دهه ۷۰ و ۸۰ شمسی، شاید برای بسیاری از ما جوان ترها، شوخی باشد که بگویم جمعی شاید ۱۰ الی ۱۵ نفره به شغل عکاسی از مسافرین و مردم عادی لاهیجان که امکانات عکس گرفتن نداشتند، مشغول بودند و بازارشان از قضا گرم بود. کنار همین مهمانسرای جهانگردی لاهیجان. چنان رفتند و نیستند که انگار اصلاً نبودند. به یک دلیل ساده، اول دوربینهای کامپکت آمدند، بعد دیجیتال، عمرشان کفاف دوربینهای موبایل را نداشت تا ببیند همین موبایلها هم نسل دوربینها از بین بردند! نمیخواهم خاطره را خیلی دور ببرم، که زمانی حمل و نقل مصالح ساختمانی بر ارابه هایی تک اسب، متکی بود که در کنار چهارپادشاه منتظر میمانند تا برای ساخت دیوار، خانه یا هرچیزی شن یا مصالح دیگر ببرند و محل زندگی اشان همان جایی بین ملاقی (ملاعقیل و پُرده سَر) بود. بنابراین یکباره شاید خیلی نزدیک، میتوان بیمصرف بود. به همین سادگی. همین احساس بیهودگی باعث سبز شدن خاطرات شد و رسیدن به حالِ نوشتن این یادداشت.

عطر سحرانگیز اردیبهشت ِ لاهیجان
حالی که از جنس زندگی است چه کالبد شهر چه روح شهر که هر روز در حال زدوده شدن است. شاید که نمیشود جلوی تغییر را گرفت همان کالبدی که ما برایمان چهره لاهیجان بود برای پیشینان ما، خود دگرگونی ناگزیر و شاید نازیبایی. اما همه چیز در حال شدن است و چرا نباید گفت وقتی گفتن فقط به هزینه درج عباراتی مجازی باشد. بگذار پس بنویسم و بگویم. به یاد لاهیجانی که نه خیلی دور بود نه خیلی نزدیک و همین لاهیجان. چه زیبا که پرسه در خیال سبز شهری که حداقل به عنوانِ یک جغرافیدان آن را میتوان یکی از با کیفیتترین شهرهای با مفهوم کیفیت زندگی تا دیرزمانی به آن لقب داد. چه خوب که این حس در همین روزهای اردیبهشتی لاهیجان به سراغم آمد. در زمانی که خُنکای ناشی از نم نم باران فضا را متفاوت کرده است. نم نم بارانش که حتی نمیتوان در هیچ ترازویی میان آن و آفتاب دل انگیزش جدایی گذارد. اگر برای لاهیجان بخواهیم عطری در نظر گرفت، بدون شک آن عطر، عطر سحرانگیز اردیبهشت ماهی لاهیجان است. درهم آمیختگی عطر چایی هایی که در کارخانجات چایی سازی اندک باقیمانده در شهر که در هم آمیخته از عطرهای وهم آلود محبوبه شب، یاس و بهار نارنج ِ در آمیخته است.
کدام ساکن این شهر میتواند اهل دل باشد و این یادگاری را در تاروپود جانش حس نکند. کدام از ما میتوانیم حس خوش باد خُنک شمالی که از دریای کاسپی، در فروردین و اردیبهشت در این سرزمین، رشک برانگیز میوزد را به خاطر نیاورد. و چه خوش این دیوانگی با یک لیوان عطر چای بهاره کامل شود. انگار نه انگار این سوغات و فرهنگِ چای، سوغاتی دیرپا از گوشه دیگر دنیا نیست. انگار از زمان پیدایش این شهر، بوده است با آن. اما مگر میشود لاهیجان را بدون چای شناخت. انگار سرنوشت این شهر با چای درهم آمیخته است. بهار آمده و خاطره زنبقهایت بر سفالهای حصار در امیرشهید و جواهرپشته به رنگ سفید و بنفش در یاد است. خاطره گلهای ژاپنی و مگنولیا، در جوار استخر که همیشه ترانه بهار را ساز میکردند. سبزیِ کاهویی درختان شیطانکوهت، کجا میروی؟ زیرکوه، برای بسیاری از لاهیجانیهای هم نسل من زیرکوه نام همین میدان خلیج فارس جلوی آبشار لاهیجان بود. عجیب که در گوشه کنار هرجای این شهر در بهار، زمین پر از گلهای شبدر و سیزاب ایرانی، به رنگهای صورتی و آبی بعد کمی دیرتر، شمعدانیهای وحشی.
لاهیجان انگار کوه است
بهار است که نمیتوان از کوه نگفت. عجیب اینکه این همه شهر در جوارِ کوهستان در شمال ایران است، ولی لاهیجان انگار کوه است و کوه انگارِ لاهیجان. کوه در شهر بود که کارگر و شیخ زاهد و کوه بیجار زاییده شد و اگر لاهیجان بیچایی عطری نداشت بیکوه نمیبود. مسیرهای کوهپیمایات که مرز واقعیت و رویا در آن مشخص نیست در همه فصول از هفت پیچ، جنگل تاریک، سوستان پُشته، علی سرود، لیالستان، سیاهکش. از خردادت نمیتوان نگفت، هرچی خوبی در بهار و تابستان است انگار خرداد را ساخته. لطافت بهار و هُرم تابستان، امان از غروبهای خردادیت شهر، که عاشق میشوی. تابستانت، زمانی که هنوز میشد، با سرمای پنکه عصرهای گرم را سپری کرد. هنوز صبح و ظهر تابستان کُشنده نبود، تابستان مفهوم گرمای عصر و موقع چرت زدن بود و صدای پنکهای که انگار چون مگسی پیوسته در پرواز است. بماند که خیلیها هنوز خواب در پشه بند را به یادگار دارند که، باور ناپذیر است که هرچه قدر گوشه و کنار آن را میبستی، سرآخر، سر صبح با پشه چاقی که بدنش مملو از خون تو بود مواجه میشدی! تابستان حتی مرداد نبود، مرداد بود و فصل دروی برنج، شروع باران، تابستان نیامده رخت بر میبست. شهریور تنها یک اسم بود بر تابستان، شهریور نه پاییز بود و نه تابستان. شهریورت با بارانهای سنگین و ابرهایی سفید پنبهای در آسمان آفتابیات شناخته میشود. مهر پاییز بود؟ نه، مهرماهت که بهار دوباره است، سبزی چمنها، گلهای حسرتی که در کف چمنهای مختلف میروید. مهر در گیلان بهار دوباره است تا میانه آبان، تا سرمای آن به طبعیت و سبزی دوباره ایش بگوید زمستانی در راه است. سرمای آبان. سرخی آذر. لُختی دی، برفِ بهمن. اسفند میشود و داستان بنفشه، پامچال، قاصدک، نگونسار. ما مردمان فصل بودیم، فصل را میشناختیم و با فصل زندگی میکردیم و شاید نه تنها از لحاظ جغرافیایی زیستمان در دنیایی چهارفصل بود، بلکه فصلها را لمس میکردیم. هنوز گزند تغییرات اقلیمی ما را دچار بیفصلی نکرده بود. لاهیجان، شهر فصلها.
یادی از عاشقانههای یک شهر
یادمان رفته گاهی به شهرمان سر بزنیم، من انگار خیلی زیاد. یادمان رفته شاید تندی و تلخی مهاجرت و یا مرگ روزی سراغمان بیاید و همین گوشه و کنار برای ما خلائی از چیزی باشد که نیست. از همه چیز، بازارهای روزت. بازارهای محلیت. بازار چهارشنبه سوری، آتِلا کُن باطلا کُن... باغ ملیات، باغ کشاورزی که خاطره اردوهای کودکستان آن مانده است. هنوز مگر میشود میرصفا را ندید که از هرسوی که از بالا به شهر مینگری، چون چتری سبز در میانه شهر خودنمایی میکند. هرچند که از انبوه سفالهای این شهر، صُلبی خاکستری رنگ باقی مانده و تک و توک درختانی. کارگر رویایی با ساختمانهای ویلایاش. تالابی که در کاشف شرقی و قیام بود با توسههای شناور در آبش. کدام سحر تو در ما مانده است. حتی در این احوال و رخ جدیدت آویزهای گلهای کاغذیت در اردیبهشت و خرداد، در گوشه کنار این شهر، عاشقانه هایت را به یاد میآوردند.

مُحرمِ لاهیجان،رقابت عَلمها و غذاهای نذری
مگر میتوان خاطرات هفت محل و شب گردی شبهای عاشورا تا صبح را فراموش کرد. رقابت عَلَمها، یک زمانی دغدغه بسیاری در این شهر تعداد شاخههای علم و علم زنان محل، رقابت بود و چانه زنی، رجز خوانی و حتی دعوا. شبهای محرم انواع نذری هایی که به شکل باورناپذیری یادی از آنها نمانده، البته نه شاید به دلیل کمرنگ شدن معنویت، شاید تلخی تورم، سیاه پله با شامی، قیمه، فسنجان، آب نخودهای پرده سر و گابنه. آبگوشت. شربت امام حسین. اصلاً نمیدانم چرا محرم تابستان بیشتر میچسبید. نقاشیهای بقعهها، شمشیری که تا ناف، بدنها را شکافته است. چهارپادشاه، اردوبازار، فرشتهها بر دیوار. منتظر مجسمه ملائیکه در دسته پرده سر، تماشای شتر شب هفت در محله میدان. کرب زنی شعربافان. سوبچکه، پشمک، چایی. گردا کون گردا کون محل نزدیکه، محل آخر ایسه...، خوف مراسم قمه زنی در جوار مسجد پرده سر. اشک و ناله. تعزیه. عصرهای محرمی و تعزیه در پرده سر. سیاهه طولانیتر میشود انگار، وقتی بیشتر فکر میکنی میخواهی بیشتر بنویسی.

شهری که مغازه هایش هم خاطره دارند
اینجا مغازهها هم خاطره دارند. داروخانه شفا، داروخانه دکتر اخوت. آجیل فروشی مهتاب. تاکسی تلفنی هما و استخر. عطر واویشکای عادلی چهارپادشاه که هنوز هم اگر اعتراف به نخوردنش تاکنون از سوی نویسنده عذاب آور باشد. کتاب فروشی ملی و آزاد. خواربارفروشیهای غبرایی، پرهیزی. اواخر هم سوپری گرجی بود در خیابان کاشف، که وسایل به روز میآورد. مثل نوشابههای صندوقی پپسی و کوکاکولا. جعبه میگذاشتی تا سهیمه هفتگیات بیاید! سینماهایت، شهر سبز، بعثت (رویال)، کمی قبلتر ها را ندیده بودیم ولی ساختمانشان هنوز شکوه خود را داشت، سینما ایران و سینما استخر. شاید رستوران هایت کمی باقی مانده باشد، چهارفصل، زیبا، پهلوان عسگر کمی آنسوتر فریدون و ساندویچ هایت که امروز شاید از معدود نوستالژی هایی باشند که تبدیل به برند شدند، ساندویچ جام و کبیر. اولین فست فودیها، اگر خاطرات کم رنگ نشده باشند. ساندویچی فلفلی در کاشف و پیتزا استخر در ابتدای بلوارِ استخر.
سکینه سکی (سگی و چهارپادشاه)، نوای مغز بادامِ گز فروشی که کوچههای لاهیجان را میپیمود، در هُرم عصر تابستان مردم را به خوردن چیزی که آن گز میگفت و فکر میکنم فرق داشت با گزهای امروزی دعوت میکرد، هنوز به یاد میآوردم ندایش را، «مغزِ بادامِ گِز-گِز است گِز». عتیقه فروشی سر کوچه توکلی با مرد فروشندهای که همیشه موهای فر و سبیل تابیده خود را روغن میزد. ما حتی زمانی فقرای شهرمان را میشناختیم و با آنها سلام و علیک میکردیم! کم بودند و مشخص. بهم عادت داشتیم.
خطه طلافروشان سابق به یک طرف، یاد فروشگاههای درب چوبی ابریشم فروشی که در خرداد پر از محصول روستائیان بود. اقتصادی با ویترین رو به جامعه که حتی آن موقع فکرش را نمیکردیم روزی خاطره شوند. کیسههای پیله و ریسههای ابریشم با نوعی خاص از بافت. زمانی در این شهر تجارت ابریشم رونق داشت. انگار. شهر ابریشم. ردِ گازوییل ماشینهای بزرگ جنگی ریو و دوژ که موقع حمل چایی از باغهای چای اطراف شهر به کارخانهها هر لحظه با صدای هیاهوی مردان و زنانی که بر بالای بار آن چسبیده به طناب خود را به کارخانه میرسانند منظره رایج بهار و تابستان بود اگر هوا همراهی میکرد. رنگی لباس دخترکانی که در باغهای چای همجوار شهر، رنگ سرخ و زرد لباسهای شان در تیرگی بتههای باغهای چای، انگار گلی در دامنه کوهستان است.

زدوده شدن ابعاد معنوی و فرهنگی از شهرهای شمالی
ما درگیر از رفتن بسیاری از داشتههای خود هستیم و این داشتهها تنها اعضای خانواده، دوستان و خیل همسایه و همشهریانمان است. هرچند از همان خانواده و دستان و همسایه و همشهری هم معانی کم رنگ شده است. روزهای دلگیری شاید نباشد ما در حجم تغییر محیطِ زیست شهرهایمان گاهی مرز خاطرات خود را در کالبد شهر مییابیم.
گذری در گوشه و کنار شهرهایمان در این روزهایی که شهرهای شمالی ایران، در حال زدوده شدن ابعاد معنوی و فرهنگی خود است و یادآوری آنچه که بود و باید میبود، و آنچه رفت هرعنوانی که بخواهیم برای آن بگذاریم، ثبت در تاریخ، نوستالژی، حتی عقب مانده بودن، نتیجه برایمان یک چیز است ما مردمانی هستیم که در این خاک غنوده در جوار البرز زیر چتر هیرکانی و مشروب از دریای کاسپی را دوست داریم و این تمامِ بودن ما است و فرق ما با هر چیزی از هوش مصنوعی گرفته و تمام کسانی که انگ کهنه شدن بر ما میزنند و به آنچه که داریم تردید دارند، همین است. همه اینها فرق بودن ماست در جریان زندگی، فرق بودن با نبودن.

