اختصاصی کلانشهر: محمد الهامی (گیلان شناس)- نیما فرید مجتهدی (گیلان شناس) - «فکر جوان» را میتوان از دیرپاترین نشریات تاریخ گیلان محسوب کرد که به مدیریت علی آزاده گیلانی نزدیک به چهار دهه از ۱۳۰۵ تا ۱۳۴۲ البته با فراز و نشیبها و بعضاً وقفه هایی چند ساله افتان و خیزان به حیات خود در سپهر فرهنگ گیلان ادامه داد. از جمله ویژگیهای این جریده دیرپای تاریخ مطبوعات گیلان اینکه در کنار توجه به مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی روز، از توجه به ورزش نیز غافل نبود و از همین رو در سومین مقطع انتشارش در دهه ۲۰ شاهد چاپ سریالی خاطرات گروه کوهنوردی تازه تأسیس گیلان در این نشریه هستیم.
این مطلب سومین مقاله مرحوم کوچصفهانی و غایت کار کوهنوردان گیلانی بود که نسبت به سال صعود اقدامی جالب توجه محسوب میشد.
گزارش اولین صعود کاروان کوهنوردی گیلان به قلعه رودخان را اینجا بخوانید
داستان صعود کوهنوردان گیلانی به دُرفَک در سال ۱۳۲۴ را اینجا بخوانید
چندوچون گزارش صعود به قله دماوند هرچند نشان از اشتباهات محرزی توسط تیم گیلان است ولی البته نگاهی به تاریخ صعود یعنی سال ۱۳۲۴ خورشیدی بخشی از این بار را از دوش ایشان برمی دارد. بنا به متن نوشتار، صعود به دماوند توسط ۳ نفر از کوهنوردان گیلانی صورت پذیرفت.
در هر روی اگر معارفه رسمی که فدراسیون کوهنوردی در سایت خود از تاریخ تاسیس فدارسیون کوهنوردی ارائه داده است را مبنا قرار دهیم، در سال ۱۳۲۶ ورزش کوه نوردی ایران دارای تشکیلات رسمی گردید در سال ۱۳۲۷ فدراسیونهای کوه نوردی و اسکی درهم ادغام و به نام فدراسیون کوه نوردی و اسکی ایران فعالیت خود را آغاز کرد. در سال ۱۳۵۳ و به دنبال گسترش هر دو رشته کوهنوردی و اسکی دو فدراسیون به صورت مستقل در آمدند. فدراسیون کوهنوردی در سال ۱۳۸۶ و به دنبال استقلال فدراسیون سنگ نوردی جهانی IFSC از فدراسیون جهانی کوه نوردی UIAA به «فدراسیون کوه نوردی و صعودهای ورزشی» تغییر نام داد و از آن پس با این عنوان معرفی گردید.
گیلان یکی از اولین و پیشروان تشکیلات کوهنوردی کشور محسوب میشود. یعنی دو سال زودتر به شکل رسمی این کار در گیلان انجام پذیرفت.
خواندن این گزارش به همراه تالمات و شادیهای ایشان خالی از لطف نیست.
دوشنبه ۱۳۲۴/۵/۲۱
ساعت ۲/۵ بعدازنصف شب به رفقا اطلاع دادم که آماده حرکت باشند. به قدری هوا سرد بود که جرات نمیکردیم پتوها را از خود دور نمائیم ناچار بلند شده چائی حاضر نمودیم و اثاثیه زیادی را در همان محل گذاشته و اشیاء ضروری را در یک کول پشتی قرار داده حرکت نمودیم. برای جلوگیری از سرمازدگی غیر از چشم تمام صورت و بدن خود را پوشاندیم.
راه بینهایت دشوار بود در تاریکی به جلو میرفتیم. از این قسمت دیگر جاده برای عبور نبود بلکه مجبور بودیم از تخته سنگهای بزرگ که صاف و بلند بودند با کمک دست و پا بالا رویم. قلّه در ۱۰۰ متری ما قرار داشت فکر میکردیم اگر جاده مستقیم بود میتوانستیم در مدت نیم ساعت به قلّه برسیم ولی خیال خامی بود. هر قدمی برمی داشتیم زانوها تا حد کمر به بالا میآمدند. دست از سرما میلرزید قادر نبودیم چوبدستی را نگاه داریم.
آهسته حرکت میکردیم. هر ده دقیقه استراحت مینمودیم. آبشار یخی نمایان بود. پس از دو ساعت طی راه تاثیر تغییرات هوا در ما ظاهر گردید فشار هوا رقیقتر و باعث زحمت میشد ضربان قلب پیوسته رو به ازدیاد بود هوا کم کم روشن میشد. رضوانی از اوائل حرکت به آبلیمو و اتر احتیاج پیدا نمود زنگ نخستین اعلام خطر نواخته شد. ساعت ۷/۵ در محمدی آثار گرفتگی هوا ظاهر شد و رنگش رو به زردی رفت ولی آهسته از سنگها بالا میرفتیم.
ناچار در ساعت ۸ زیر تخته سنگی به استراحت مشغول شده محمدی و رضوانی به خواب رفتند. رضوانی پی در پی از شیشه اتر و سیر و پیاز استفاده میکرد. تنها اثری که تقلیل فشار هوا در من نمود سردرد مختصری بود که به من عارض شده ولی هیچگونه مانعی برای صعود به قلّه نبود. محمدی که در ابتدا از آب لیمو و اتر استفاده میکرد نتوانست به مبارزه خود ادامه داده ناچار سیر را هم امتحان نمود و در هنگام بالا رفتن برای آنکه از سقوط اینها جلوگیری شود راهنما در جلو و من در عقب همه قرار گرفتیم تا بدینوسیله اگر کسی به عقب پرتاب شود مانع شویم.
هرچند لحظه مجبور به استراحت بودیم. محمدی روی سنگی دراز کشید نبضش را امتحان نمودم مرتب میزد، گاهی توقف میکرد و گاهی به طوری میزد که شمرده نمیشد.
نبض من در هر دقیقه ۱۰۶ مرتبه میزد. هنوز چندین ساعت باقی بود که به قلّه برسیم ناامیدی و یاس همه را فرا گرفته و امیدوار نبودیم که هیچکدام بتوانیم این راه را به پایان برسانیم.
از ساعت ۹ مه غلیظی اطراف ما را فراگرفت و کم کم به قدری شدت پیدا کرد که زیر پای خود را نمیدیدیم و یقین نمودیم که به زودی با طوفان شدیدی رو به رو خواهیم شد به قدری هوای کوه در رفقا موثر واقع شد که مجبور شدیم سه ربع ساعت استراحت کنیم.
در ساعت ده و ربع کم هر دو آنها مثل اشخاص گیج و مست آهسته قدم برمی داشتند در این موقع حس کردم که محمدی و رضوانی قادر نیستند بیش از این به جلو بروند و ممکن است خطر حتمی پیش بیاید ولی نمیتوانستم این امر را هم با آنها در میان بگذارم ناچار از راه مختلف حقیقت امر را گوشزد نمودم و گفتم با این وضع که به جلو میرویم قادر نیستیم بیش از چند صد متر بالا برویم و اگر هم زیادتر بخواهیم به خود فشار وارد آوریم گمان میکنم باید دست خود از زندگی بشوئیم.

رضوانی اندکی بهبودی حاصل کرد ولی محمدی همچنان به حال خود باقی بود. سرم به شدت درد میکرد و نزدیک بود که حال تهوع در من ایجاد شود معهذا از هیچ چیز برای جلوگیری از این حال استفاده ننموده همچنان به جلو میرفتیم. بالاخره در ساعت ۱۰ محمدی و رضوانی عدم توانائی خود را در صعود به قلّه اظهار داشتند.
این امر مایه تاسف من گردید. ولی مجبور بودم که تا وقت نگذشته و دچار طوفان نشدهام خود را به قلّه برسانم. ناچار آنها را در کنار یکی از سنگها که از باد و طوفان محفوظ بود خواباندم و مقداری غذا برای آنها باقی گذاشتم. اگرچه امیدوار نبودم که بتوانم به قلّه برسم ولی برای حفظ شرافت جوانان ورزشکار گیلان به اتفاق راهنما به راه افتادم پس از ۲۵ دقیقه صدای رفقا مرا مجبور نمود که توقف نمایم مه زیاد مانع بود که آنها را ببینم ولی صدای آنها به گوش میرسید. کم کم نزدیک شدند گفتند ما نتوانستیم خود را حاضر کنیم که تنها بروی برای این تصمیم گرفتیم که به هر نحوی است همراه تو بیاییم. آنها را تشویق نموده به راه افتادیم از آبشار یخی رد شده ساعت ۱۰/۴۰ به گوگرد کوه رسیدیم. بوی زننده گوگرد و بخارات موجوده بیشتر بر اشکال حرکت میافزود ولی به جلو میرفتیم. ساعت ۱۱/۲۰ از روی گوگردها قدم برمی داشتیم.
در این موقع ضربان قلب من به ۱۲۶ رسیده بود چیزی که مایه تعجب شده بود اشتهای عجیب من بود که پیوسته میل به غذا داشتم در صورتی که اغلب از کوهنوردان در این ارتفاع میل به چیزی نداشته و از خوردن امتناع میکنند.ولی من هرچه کشمش، سیب و شکلات داشتم خوردم و مجبور شدم برای رفع گرسنگی از سهمیه رفقا که ابداً مورد استفاده واقع نشده بود بخورم. ساعت ۱۱/۵ از تنفس عاجز بودم. سرم به شدت درد میکرد مثل آنکه سرم را در منگنه قرار داده و یا پتک به آن میکوبند.
نفس هایم مقطع بود ضربان قلبم بسیار شدید شد به طوری که حس میکردم از جان خود بیرون خواهد آمد. کاسه سرم نزدیک بود بترکد ولی چاره نیست باید به جلو رفت. باد سرد و طوفان شدید و هوای مه آلود و ندیدن راه هم مزید بر علت شده بود. کوه نوردان آهسته بالا میرفتند. پیوسته از خداوند متعال مسئلت مینمودم که ما را در رسیدن به قله موفق نماید تا بتوانیم نام پرافتخاری برای گیلان کسب نمائیم.
یقین داشتم اگر ما نتوانیم به قلّه برسیم هیچ فرد گیلانی قادر نخواهد بود که به قلّه صعود نماید و این امر را نباید حمل بر خودخواهی نمود. زیرا همانطوری که قبلاً نوشتم سختی راه و خستگی و کوفتگی در کوه نورد چندان تاثیری ندارد ولی مقاوت در مقابل تقلیل فشار هوا و ضربان شدید قلب و سایر عوارض، غیرممکن است.
رضوانی برای دومین بار به زانو درآمد من هم حس نمودم که نمیتوانم به جلو بروم. از دیدن اطراف خود عاجز بودم میدانستم که سرنوشت شومی در انتظار ما است.
چندین بار مصمم شدم مراجعت نمایم ولی بیاختیار به پیش میرفتم اراده از خود نداشتم. ساعت یازده و چهل دقیقه هوا به شدت سرد شد. باد سختی میوزید از روی گوگردها قدم بر میداشتیم دستهای ما بیحس شده بود ناچار گوگردها را کنار میزدیم و از چند سانتیمتری زمین گوگرد گرم بیرون میآوردیم و دست خود را با آن ماساژ میدادیم ولی فایده نداشت. دندانهای ما به شدت به هم میخورد از سر تا پا میلرزیدیم با این وضعیت باز به جلو میرفتیم. رضوانی و محمدی در هر چند قدم مینشستند من حتی قادر نبودم در دفترچه خود خاطرات کوهنوردی را یادداشت نمایم.
هنوز مسافت زیادی در پیش است بوی زننده گوگرد بیشتر ما را معذب مینمود هر لحظه مینشستیم سپس میایستادیم چند قدم جلو میرفتیم باز در روی گوگردها میغلطیدیم. مبارزه شدیدی با یاس و ناامیدی مینمودیم. ساعت دوازده و ۲۰ دقیقه به طوری بیحس شدیم که روی گوگرد به خواب رفتیم. از شدت تشنگی و سرما لبان ما به هم چسبیده بود. از تشخیص موقعیت خود عاجز بودیم. ناگهان صدای شعبان راهنما مرا به خود متوجه نمود و گفت چرا نشستهاید قلّه در همین پشت است بیش از ۵ دقیقه راه نیست. از شنیدن این خبر با همان حال از جا جستم با سرعت عجیبی به طرف قلّه رفتم ولی چون مه زیاد بود قلّه را تشخیص نمیدادم.
پس از چند دقیقه دیدم شعبان صندوقی را بغل گرفته و به من اشاره میکند. بیاختیار خود را روی صندوق انداختم شبان را در آغوش گرفته بوسیدم. رضوانی و محمدی هم پس از چندی به قلّه رسیده و از شدت شادی پی در پی یکدیگر را میبوسیدیم.
متاسفانه این بار هم به واسطه نامساعد بودن هوا مانند قلّههای دیگر موفق نشدیم اطراف را ببینیم گویا قسمت این است که همیشه مسافر تهای ما با مخاطرات توام باشد.
نخستین چیزی که در نظرم آمد پیدا نمودن پرچم سابقه بود. اتفاقاً اولین صندوقی را که باز نمودم پرچم در آن بود. بیرون آورده و زیر لباس خود پنهان نمودم بعد دفاتری را که در قلّه جهت یادبود گذاشته بودند امضاء نمودم. با وجود نامساعد بودن هوا چند عکس برداشتم.
مدت ۳۵ دقیقه در قلّه توقف نمودیم و در این مدت در کلیه دفاتر که بیش از ده جلد بود به عنوان یادبود چند سطر نوشتم و رفقا امضاء نمودند. چون در این مدت ۳۵ دقیقه نوشتن دفترها به عهده من بود و دستم در مقاومت هوا قرار گرفته بود، ناگهان دیدم دستانم بیحس گردیده و رنگ آن سیاه شده است. از نتیجه سرمازدگی آگاه بودم و میدانستم که اگر فوراً جلوگیری نشود باید از دستهای خود صرف نظر نمایم.
رفقا را صدا زده و قضیه را گفتم و بیحس در گوشه [ای] افتادم. رضوانی و محمدی با دستهایشان که [با] دستکش پوشیده شده بود به ماساژ مشغول شدند تا پس از چند دقیقه احساس گرمی نمودم و بلافاصله به سمت پائین حرکت نمودیم.
چون از راه اولی مراجعت مشکل بود از راهنما خواهش نمودم که از تپههای شنی سرازیر شویم. شعبان پیشنهاد ما را پذیرفت همین قدر کافی بود در روی شن قدم بگذاریم و صد متر با سرعت پائین بیاییم و با این وضع در مدت سه ساعت به بارگاه سوم رسیدیم و چند لحظه استراحت کرده و پس از صرف چائی حرکت نموده و شب در ساعت ۹ به بارگاه دوم رسیدیم.
سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۲۵
ساعت ۶ بیدار شده ساعت ۷/۵ به طرف آب گرم حرکت نمودیم و ساعت ۱۲/۵ به آب گرم رسیدیم. فوراً به چادر مهندس عاشورپور رفته و ورود خود را اطلاع دادیم.
مهندس ما را در آغوش گرفته و گفت تمام اهالی آب گرم برای شما نگران بودند زیرا یک روز پس از حرکت شما به سوی قلّه هوای اینجا تغییر پیدا نموده و رودخانههای اطراف طغیان نمودند و در این مدت اثری از قلّه نمایان نبود و همه حدس میزدند که شما نابود شده یا موفق نخواهید گردید به قلّه صعود نمائید.
بلافاصله تمام اهالی آب گرم از ورود ما مطلع گردیده و دسته دسته برای ملاقات ما میآمدند مخصوصاً یکی از خانوادههای معروف تهران موسوم به فریدونیان در مدت یک شبانه روز چنان پذیرایی گرمی از ما نمودند که خاطر آن هیچ وقت از نظر محو نخواهد شد. پس از یک روز استراحت عازم تهران شدیم و در روز بعد پرچم مسابقه را به باشگاه نیرو و راستی تحویل دادیم و یک عدد گلدان نقره توسط آقای سلماسی قهرمان نامی کشور به کاروان جایزه داده شد و کوهنوردان پس از چند روز اقامت در تهران به رشت مراجعت نمودند.
در خاتمه لازم میدانم از جناب آقای انصاری استاندار و رئیس انجمن ملی تربیت بدنی گیلان که در تهیه وسائل حرکت کاروان مساعدتهای لازمه را نموده و پس از مراجعت کوهنوردان مجلس جشنی به افتخار کوهنوردان به پا نموده و سبب تشویق ورزشکاران گیلان را فراهم نمودهاند،
سپاس گزاری و تشکر نمایم و همچنین از آقای علی آزاده گیلانی مدیر محترم روزنامه فکر جوان که به منظور پیشرفت ورزش گیلان همیشه روزنامه خود را در اختیار ورزشکاران گیلان گذاشته و در رسیدن به این هدف مقدس یعنی نیرومندی جوانان از هیچگونه کمک و مساعدتی دریغ نمیفرمایند از طرف جامعه ورزشکاران تشکر مینمایم و امید دارم با پشتیبانی این مشوقین ورزش جوانان گیلان بتوانند موفقیتهای نوینی برای گیلان به دست آوردند.

