کلانشهر: قاسم بزرگزاده- «هنوز آنجا ماندهام» داستان بلندی از «بابک مهدیزاده» نویسنده، روزنامه نگار و کنشگر اجتماعیِ خلاق است، که نشر فرهنگ ایلیا در۱۱۰صفحه، بهار ۱۴۰۴ منتشر کرد.
گزارشی ژرف که دونفر از آنچه برآنها گذشته، میدهند، درمرز خیال و واقعیت.درسطحی دیگر و بصورت انضمامی،نویسنده بدون داعیهای،بخوبی مسائل اجتماعی و سیاسی دهه شصت و هفتادِ جوانِ ایرانی (گیلانی) را نیز گزارش داده است. کافیست در آینه یا دوروبر خود، همین نزدیکیها،توجه کنی، «اشکان»ها و «افسون»ها بسیارند. نسلهایی که پاداندیشی پرهزینهای را تجربه کردهاند.
نوع مواجهه ی بابک مهدیزاده با انسان، اراده، آزادی، دیگری، رویا و تخیلات بدن مند، نگارنده را به یاد «بندها» نوشته ی «دومنیکو استارنونه» ی ایتالیایی با ترجمه امیرمهدی حقیقت میاندازد، با این تفاوت که بابک مهدیزاده فراروایتهای جذابتر و عمیق تری از راوی و جامعه در برابر خواننده قرار میدهد. او نشان میدهد آنچه از عشق، نفرت، اراده به خواستن و خوانش واقعیت میپنداریم، چقدر آسیب پذیر و دگرگون شونده است.
چقدر به قول «لکان»؛ میتواند (میل، میلِ دیگری باشد) و آنجا که بر میگردیم به فراپشت مینگریم، به این دریافت میرسیم که میلِ انسان بطور بنیادین توسط دیگری شکل میگیرد و نه لزوما از درون خود.
نگاه دیگری ناپایدار و دائما در شدن است. اینگونه است که همواره با مصیبتِ نارضایتمندی و فقدان مواجهیم.
فقط انسان قادر است خود را بازنگرد، روایت و فرا روایت کند، نوبه نو. صیرورت و دیگر شدنهای پی درپی در رویا.
ماهی رویاپردازی که با خیال ریگ روان کویر، در آبهای آبی مواج خفه میشود.
مهدیزاده در این داستان پرکشش نه چندان بلند، بدون اینکه ژست فیلسوف مآبانه گرفته باشد، به زبان ساده وصمیمی، مسائل جامعه ی کوتاه مدت و در حال گذار را مطرح کرده است. خواننده بخوبی با راویان همذات پنداریی میکند. تعلیق و کششِ داستان درحد یک اثر جدی، حرفهای و غافلگیر کننده است.
زمانپریشی، ترس، تردید، بحران عاطفی و شناختیِ «اشکان» و «افسون» کاملا ملموس است و خواننده آناتی از زندگی و تجربه ی زیسته ی خود را در این فراروایتهای خود بازتابگر مییابد.
اینکه جامعه چگونه ستیزندگی را به جای رواداری حتی باخود، به شهروندان تحمیل میکند و آگاهی به آن اگرچه لازم اما ناکافی ست.
کتاب در دوفصل تنظیم شده است.فصل نخست شامل ۱۱ بخش بوده و ۱۰۵ صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده و فصل دوم نزدیک به دو صفحه بیشتر نیست که البته حذف فصل دوم نه تنها هیچ از ارزش کتاب نمیکاهد که شاید نشانگر "سندروم اختلال در استعاره پایان" است. به نظر میرسد نویسنده تمام حرف خود را در فصل نخست زده باشد.
این داستان جذاب میتواند مخاطبین متفاوت و گستردهای داشته باشد و به سرعت به چاپهای بعدی برسد.
نگارنده به دوستان کتابخوان سفارش میکند این کتاب متناسب و به قاعده را تهیه کنند و بخوانند.

