اختصاصی کلانشهر: محمد الهامی:گیلان شناس -نیما فریدمجتهدی گیلان شناس- «ستاره ایران» روزنامهای است که در سال ۱۳۳۳ هـ. ق ۱۲۹۴ خورشیدی به مدیری و سردبیری میرزا حسین خان صبا ملقب به کمال السلطان تأسیس و منتشر شد. این روزنامه همه روزه به غیر از ایام تعطیل منتشر میگردید. پس از درگذشت میرزا حسین خان صبا، انتشار این روزنامه متوقف نشد و به مدیریت و سردبیری ابوالقاسم اعتصام زاده تا پایان سال سیزدهم، ۳۱ تیرماه ۱۳۰۷ با نام ستاره ایران منتشر شد. با تاسیس روزنامه «ستاره جهان» توسط اعتصام زاده عملاً روزنامه «ستاره ایران» تعطیل شد. این مقاله، به دلیلِ قدمت گزارش مستند یک فرد سویسی (کوهنورد حرفهای) که سفر ماجراجویانه خود را از صعود به کوه دماوند ارائه کرده و با توجه به اینکه این کوه مرتفعترین کوه ایران، رشته کوه البرز و استان مازندران است به سبب جزئیات جالب توجه آن جهت خوانش خوانندگان در اختیار قرار میگیرد.
اخطار از طرف اداره
ستاره ایران سال دوازدهم خود را با یک مقاله علمی بسیار مهمی افتتاح مینماید (شماره ۱،سال دوازدهم، یکشنبه ۲ امرداد ۱۳۰۵، ۱۴ محرم الحرام ۱۳۴۵ ه.ق ۲۵ ژوئیه ۱۹۲۶) که تاکنون در مطبوعات ایران سابقه نداشته است.
صحیح است که در جراید ایران چندیست که به حکم ضرورت مقالات علمی مفیدی از مجلات خارجه ترجمه و درج میشود از این قبیل مقالات و اخبار در ستاره ایران نیز غالباً منتشر شده ولی مقاله ذیل ترجمه و اقتباس نیست و مزیت مخصوصی دارد که عبارت است از منحصر و نوبر بودن آن. زیرا نگارنده مقاله مسیو (ماکس ریشکا) سوئیسی مخبر مخصوص جریده «ناسیونال تسایتوتغ» منطبعه شهر (بال) در سوئیس و جریده «برلیز تاگبلات» منطبعه برلن مقاله ذیل را طبعاً میبایستی قبل از همه برای جراید فوق الذکر بفرستد و شک نیست که اطلاعات جدید و مهمی را که مسیو ریشکا میدهد در اروپا بیاندازه طرف توجه قرار خواهند داد. (ستاره ایران) بینهایت خوشوقت است که توانست نگارنده محترم را حاضر کند که نوبر مقاله خود را به قارئین محترم ستاره اختصاص دهد. اینک با تشکر از حسن مساعدت مسیو ریشکا مقاله را به نظر قارئین محترم میرسانیم و امیدواریم که پس از مطالعه به اهمیت آن برخورده قدر این شماره اول سال دوازدهم را بدانند (دفتر ستاره ایران).
صعود به دماوند: به قلم ماکس ریشکا (ترجمه از آلمانی به قلم اعتصام زاده)
در هوای سوزان صحرا یک سلسله جبال پدیدار است. از وسط این سلسله یک قله درخشان و برف پوش که سفیدی آن چشم را خیره میکند یک مرتبه سر به آسمان میکشد. هر روز از بالای پشت بام مسطح منزل شکل با عظمت این کوه را میدیدم. هر روز در چشمان حیرت زده من این تصویر زیبا منعکس میشد و شبها در آئینه دل من درخشیدن از سر میگرفت. یک روزی بالاخره رسید که دیگر طاقت نیاورده آرزوی صعود به قله کوه را نمودم و از آرزو به اراده گذشتم. این در ماه مه بود. مدت یک ماه در مازندران برای ورزیده شدن و عادت کردن پیاده راه رفتم. روز اول ماه ژوئن قریه فشنگ رهنه را ترک کرده راه قله دماوند را پیش گرفتم ولی پس از سیزده ساعت راه رفتن در برف مجبور شدم که به مغلوبیت خود اعتراف کنم و هشتصد متر پائین قله اضطراراً مراجعت کردم و آرزوی من برآورده نشد.
یک ماه از این واقعه گذشت. منظره جذاب دماوند به من مجال استراحت نمیداد و گوئی مرا صدا میکرد. تدارک صعود دوم را دیدم. این دفعه تنها نبودم یک جوان ایرانی قوی و ورزشکاری با من همراه بود. گرچه مشار الیه عادتی را که برای صعود به قلل جبال لازم میباشد نداشت زیرا که هنوز به کوهی بالا نرفته و خطرها و اشکالات این قبیل مسافرتها را نمیدانست مع هذا خواست با من بیاید. با اتومبیل تا رودهن رفتیم.
در آن جا دارالشفای تهران در اطراف چشمه آب معدنی ذی قیمتی در شرف تأسیس است. در مدت قلیلی چندین هزار نفر هر سال برای معالجه به این محل خواهند آمد. از حالا دکتر رابینویچ با مساعدت اعلی حضرت پهلوی این نقطه را دارد تبدیل به یک بهشت کوچکی میکند. رودهن آینده درخشانی خواهد داشت. از آن جا پیاده رفتیم به امامزاده هاشم و بلور و رهنه (منظور رینه).

صعود
صعود شروع شد. روز اول را در منزل حسن آقا نام بزغاله دار در یک آغال با دود زیاد و مقداری چای و ماست به سر بردیم. دومین روز ۴۰۰ متر بالاتر در سوراخ سنگی در ارتفاع ۴۰۰۰ متر خود را از سرمای شب محفوظ داشتیم. ساعت دو بعد از نصف شب من کوس رحیل زدم و رفقا را بیدار کردم. حسن که با ما آمده بود بیدار شد. ناصری همسفر ایرانی من، با اوقات تلخی از زیر لحاف گرم بیرون آمد. یک ساعت قبل از طلوع آفتاب از آن جا بدون حرف زدن نفس زنان روی سنگهای آتش فشانی که امکان ایستادن روی آنها نیست، مستقیماً از طرف جنوب شروع به صعود نمودیم. بالای سر ما آفتاب شروع به درخشیدن کرد. زیر پای ما ابرها در درهها متراکم شده دریای ابر وسیعی را تشکیل میدادند. حسن راهبر و رهنمای ما میخواست روی گرده (یال هایی که شیب آنها زیاد بوده و معمولا از سنگ و صخره تشکیل شده باشند را گرده میگویند) یک کوه بسیار سختی راه برود اما من که (آلپینیست-آلپینیست به فرد کوهنوردی اطلاق میشود که به فنون و تکنیکهای کوهنوردی فنی اشراف کامل دارد این فرد بر پایه اخلاق کوهنوردی عمل میکند و با بهر ه گیری از تاکتیک صعود به سبک آلپی و براساس تواناییها و مسئولیتهای شخصی خود، در اکتشاف و بازگشایی راه و مسیرهای جدیددر مناطق کوهستانی جهانی و گاهی در منطق دست نخورده فعالیت میکند) مجربی هستم در طرف غرب روی برف راه بالنسبه آسان تری را حدس زدم. حسن کفشهای چرمی داشت که با آنها روی برف نمیتوانست راه برود ولی من کفشهای میخ کوب مخصوص کوهی به پا کرده بودم. ناصری هم نصیحت مرا در باب قبول کفشهای سنگین کوهی نپذیرفته با پوتینهای لاستیک دار آمده بود و طبعاً نمیتوانست روی برف راه برود. بدین ملاحظه ناچار از همدیگر جدا شدیم. آنها از طرف دست راست رفتند و من از طرف غرب – جنوب – غربی و کم کم همدیگر را گم کردیم.
گازهای خفه کننده
در هوای صاف من قله را خیلی خوب میدیدم و امیدوار بودم که ساعت ده صبح به مقصد برسم. نبض من به شدت ۱۳۰ مرتبه در دقیقه مثل چکش میکوبید! در هوای نادر این ارتفاع پنج هزار متری نفس خیلی کوتاه و تند بود. پارچهای سنگ زرد رنگ که پراکنده شده بودند اولین علامات وجود گوگرد را نشان میدادند. عجبا! چنان به نظر میآمد که قله عوض نزدیک شدن کم کم دارد دور میشود! ساعت ده گذشته بود. گرسنه نبودم و برای رفع عطش برف میخوردم. حالا مبارزه با طبیعت مشکلتر میشد. گاهی خیال میکردم که برگردم ولی اراده قوی به مقاومت داشتم و نمیخواستم این دفعه هم مغلوب شده باشم. حالا به نظر چنین میآید که قله به طور افقی بالا میرود ولی در واقع سربالائی یک زاویه ۴۰ درجه تشکیل میداد. ساعت ۱۱ غرب را گذاشته به طرف شرق رفتم که از کولاک مدهشی که اعضای مرا بیحس مینمود خود را نجات دهم ولی بغتتاً خود را در میان بوی تند گاز متعفنی یافتم (گویا مقصود هیدروژن سولفوره یکی از ترکیبات گوگردی میباشد که بوی تخم مرغ گندیده میدهد – مترجم). یک مرتبه گیج شده به زمین خوردم و شروع کردم به سرفه کردن به شدتی که گوئی پتک بر سندان میکوبند! تنها بودم و هر دقیقه ممکن بود این گازها باعث مرگ من بشوند. از ترس مرگ یک مرتبه بلند شده و با تمام قوا به طرف غرب، به طرف کولاک فرار کردم برای این که از شر این بخارهای زهرآگین آسوده شوم. در بین راه سوراخ هائی در برف دیدم به قطر یک متر که بوی گوگرد میدادند و احساس گرمی از آنها میشد. گازهای خفه کننده مزبور بلاشک از این سوراخها بیرون آمده پراکنده شده بودند. بالاخره ده دقیقه بعد از ظهر به قله دماوند رسیدم و فوراً ماشین عکاسی خود را درآورده عکس قله را برداشتم.
قله دماوند
قله دماوند منحصر به فرد نیست. در واقع این کوه چهار قله جداگانه دارد. سه قله گوگردی به ارتفاع ۴ متر و یک قله مدور پوشیده شده از برف که در دور دهنه آتش فشان واقع شدهاند. قطر دهنه آتش فشان ۷۰ متر است و ۳ متر عمق آن میباشد. حوض دهنه تماماً با برف پر شده است.
این گاز هائی که خارج میشوند و آبهای گرم در دامنه دماوند ثابت میکنند که هنوز آتشی در دل کوه موجود است. اینک هزارها سال است که آتش فشان مزبور نفس واپسین خود را میکشد و دیگر قوت پراندن سنگهای گداخته را در وسط یخها ندارد. بلی، آخرین ثانیههای زندگی یک کوه آتش فشان عبارت از هزارها سال میباشد آیا مضحک نیست که نوع بشر با عمر کوتاه خود این قدر به خود اهمیت بدهد؟ بیشتر از سه دقیقه بر فراز دماوند توقف نکردم زیرا میترسیدم دستها و گوش هایم یخ بکنند مع هذا خوشبخت بودم که به مقصد رسیدم. پائین آمدم و رو به طرف دره به راه افتادم و در کمتر از پنج ساعت به رهنه رسیدم. در زندگانی بشر هم عیناً همین طور است. بالا رفتن بسی دشوار اما پائین آمدن خیلی آسان است!

