کلانشهر: فریدالدین حدادعادل نامی است که از دو جهت با تحولات اخیر پیرامون رهبری جمهوری اسلامی گره خورده است؛ او هم برادر زهرا حدادعادل، همسر حضرت آیت الله مجتبی خامنهای، است و هم سالها از نزدیک شاهد زندگی و فعالیتهای همسرِ خواهرش بوده است. در گفت وگوی پیش رو فریدالدین حدادعادل فرزند غلامعلی حداد عادل روایتی مفصل از سبک زندگی، روابط خانوادگی، فعالیتهای سیاسی، امنیتی و نظامی رهبر سوم جمهوری اسلامی ارائه کرده است.
او در این گفت وگو میگوید آیت الله سید مجتبی خامنهای حدود ۲۵ سال در حوزههای امنیتی، نظامی و سیاسی به عنوان دستیار رهبر شهید انقلاب فعالیت داشته و از خرداد ۱۳۷۶ نیز مسئولیت هایی در حوزه سیاسی برعهده گرفته است.
حضرت آیت الله سید علی خامنهای در جریان حمله متجاوزانه آمریکا و اسرائیل در نهم اسفند به بیت رهبری به همراه شماری از اعضای خانواده به شهادت رسید. مجلس خبرگان در ۱۸ اسفند آیت الله سید مجتبی خامنهای را به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی انتخاب کرد. در همان حمله، زهرا حدادعادل نیز به شهادت رسید؛بانویی که سالها همسر آیت الله سید مجتبی خامنهای بود و در روایت برادرش، بخش مهمی از زندگی خانوادگی او را شکل میداد.
آنچه میخوانید، متن کامل گفت و گوی فریدالدین حداد عادل با نشریه خط، متعلق به خانه طلاب جوان است:
فریدالدین حداد عادل برادر خانم آقا مجتبی، یعنی برادر بانوی شهیده، زهرا حدادعادل؛ دایی بچه هایشان است. او حالا قریب به ۲۹ سال است که از نزدیک شاهد زندگی آقا مجتبی است. روایت او از زندگی و شخصیت آقا مجتبی گفته و هم از بیرونی آن و فضاهای کاری و عمومیتر؛ و از این منظر تصویری نسبتاً جامع ساخته از شخصیت و زندگی ایشان.
ساده زیست و ساده پوش و خوش برخورد
عموی شهید ما شیفته ی آقای خامنهای بود. ابوی هم آقا را میشناختند، ولی عموی ما به واسطه ی مسئولیتی که در زمان جنگ در کرمانشاه داشتند، با آقای خامنهای خیلی گره خورده و صمیمی شده بودند. به حساب همین رفاقت، در تابستان سال ·۶، آقا را با خانواده دعوت کردند به باغ پدربزرگمان در کرج. برای اولین بار من آقا مجتبای نوجوان را آنجا دیدم.
این گذشت تا سالها بعد، یک روز پدرم به من گفت: یک مطلبی هست که به نظرم بهتر است فعلاً کسی خبردار نشود. چند وقت پیش یک خانمی بدون اینکه خودش را معرفی کند، آمده مدرسه برای خواستگاری از زهرا. ما هم مخالفیم که زهرا در زمان تحصیل ازدواج کند و گفتهایم نه. ولی اخیراً متوجه شدهام که آن خانم، همسر حضرت آقا بوده است.
من گفتم: زهرا که خوشش نمیآید همسر روحانی شود. پدرم گفت: بله، این طوری میگوید، ولی حالا برویم جلو، بگوییم بعد از کنکور بیایند ببینیم چه میشود.
ایشان زمان خواستگاری معمم نبود و خیلی ساده زیست و ساده پوش بود، همین طور خوش برخورد و کم شوخی.
اقامت کوتاه در قم
خواهرم از حفاظت خیلی بدش میآمد. زمان نامزدی میگفت: چکار کنیم این گرفتاری را؟ خوش به حال شما که آزادانه میروید و میآیید... یک بار گفتم: وقتی بیرون میروید، بگردید یک پاساژی را پیدا کنید که دو در داشته باشد، آنجا پیاده شوید و بگویید ما یک دوری میزنیم و برمی گردیم؛ بعد از در دیگر بیرون بروید. دو، سه بار این کار را کرده بودند ولی نشده بود.
اول ازدواج، خواهرم به آقا مجتبی گفت: من نمیخواهم قم بیایم. آقا مجتبی هم گفتند: من طلبهام و درس میخوانم و درس میدهم؛ اگر میشود چند ماهی بیایید و بعد تصمیم بگیریم.
مخالفت خواهرم دو، سه دلیل داشت: یکی اینکه در تهران دانشجو بود، دیگر اینکه کارش هم در تهران بود، دلیل بعد اینکه خانوادهاش هم اینجا بودند.
خلاصه اینها چند ماه قم بودند و، چون خواهرم راضی به زندگی در آنجا نشد، حاج آقا برگشتند تهران و روش دیگری را انتخاب کردند. ایشان سه، چهار روز قم بود و دو، سه روز آخر هفته تهران. بعدها که بچهها به دنیا آمدند، صبح میرفت قم و شب برمی گشت؛ ولی به احترام خانمش خانه شان را به قم نبردند.
زندگی پسر رهبر
زندگی آقا مجتبی بسیار طلبگی و ساده است. در قم که بودند، خانه ی ساده و وسایل محدودی داشتند. کف خانه هم تنها با موکت مفروش بود. وقتی هم که برگشتند به تهران، رفتند و در یک خانه ی ۷۰، ۸۰ متری ساکن شدند. خواهرم در مدرسه کار میکرد و خردخرد فرش ماشینی و مبل راحتی تهیه کرد. مبل سبزرنگی بود. با شوخی به خواهرم میگفتم آخر این چه رنگی است گرفتهای؟! و این طور سر به سرش میگذاشتم. یک بار خواهر بزرگ ترم گفت: فرید! درباره ی این مبل حرف نزن! زهرا بعد از مدتها پول جمع کرده مبل خریده و تو مدام به رنگش گیر میدهی، او هم اذیت میشود. قبول کردم.
حالا بعد از بمباران، این مبل بزرگترین چیزی است که از آن خانه باقی مانده است!
ما، اما بچه ی «شمیران» هستیم. سال ۵۰ در پاسداران خانه داشتیم. پدربزرگ ما به لحاظ مالی در وضعیت خوبی بود؛ لذا سختی این زندگی برای خواهرم چند برابر بود. باور کنید حاج آقا اگر حقوق سر ماهِ خانمش نمیآمد، زندگی شان نمیچرخید؛ در صورتی که میگفتند اسب دارد، ویلا دارد و بچه هایش در انگلستان به دنیا آمدهاند.
در مجموع سختیها و محدودیتهای زندگی شان زیاد بود. پسر رهبر باشی و نتوانی با زن و بچه یک آبمیوه فروشی بروی! وقتی مسافرت میروی، این قدر محدود باشی! یادم هست یک بار رفتیم شمال. یک جایی بودیم نزدیک ساحل، گفتم: حاج آقا بیا برویم توی آب، ولی قبول نکردند.
گفتم: خوب، بیایید با لباس توی آب برویم. خلاصه رفتیم و بعدش بچهها ریختند توی آب و حاج آقا، جوانهای فامیل را حسابی آب داد. دو، سه ساعت توی آب بودیم.
آن روز عینک حاج آقا گم شد؛ فقط یک شیشهاش پیدا شد. این شیشه را جلویش میگرفت و کتاب میخواند. میگفت: چرا من عقلم را دادم دست تو؟! سه روز است این شیشه را این طوری گرفتهام تا کتاب بخوانم.
آنجا حاج آقا یک حرفی زدند که شاهد آن سختی و محدودیتی است که میگویم، گفتند: آقا فرید، من یادم نمیآید که در دریا شنا کرده باشم. بچه ی کوچکشان آن قدر ذوق کرده بود که پدرش آمده کنار دریا که تا چند وقت تعریف میکرد.
کمی که بالندهتر شد، گرفتاریها و کارهای سخت و غامض دفتر به کارهایشان اضافه شد. اختلافات مسئولین عالی رتبه و کار هایی از این قبیل به ایشان سپرده میشد.
یک شب رفتم منزلشان، گفتم: بلند شوید برویم بیرون. حاج آقا را میدانستم که نمیآیند. گفتم: زهرا خانم، شما بیایید برویم. یک جگرکی سراغ دارم که پاتوق من است؛ با خانواده خودم هم آنجا میروم؛ بیا امشب برویم آنجا. گفت: من بدون شوهرم نمیآیم. اصرار کردم ولی قبول نکرد.
من خیلی برایم سؤال است که چرا زهرا شهید شد؛ واقعاً حسودیام میشود. احساس میکنم یکی از دلایلش این بود که حاج آقا را هیچ وقت تنها نمیگذاشت.
خلاصه آن شب بچهها را بردم جگرکی. فردا صبح حاج آقا تماس گرفتند. گفتند: آقا فرید، بابت دیشب خیلی زحمت کشیدید! فقط تماس گرفته بود تشکر کند. گفتم: بابا، من دایی بچههای شما هستم! ایشان مقید بود که حتماً تشکر کند.
یکی دیگر از محدودیت هایشان این بود که در مناسبتها نمیتوانستند کنار بچه هایشان باشند. بچههای اول دبستان را بردیم فوتبال بازی کنند، بعد قرار شد هر پدری با بچهاش بیاید. گفت: آقا فرید، من نمیتوانم این عبا و عمامه را بردارم و با پدرهای دیگر فوتبال بازی کنم. گفتم: من به جای تو میروم و بازی میکنم.
یادم میآید مادر بزرگ ما فوت کرد و ایشان نتوانست در ختم شرکت کند. بعد از مراسم برای تک تک فرزندان مادربزرگم با دست خط خودشان نامه ی جداگانه نوشتند و عذرخواهی کردند. چون ایشان مادر شهید بود، نوشته بودند: من محروم شدم از شرکت در این مراسم؛ ان شاءالله دست ما را در آن دنیا بگیرد.
برای به دنیا آمدن اولین فرزندش در بیمارستان رسالت، چون ایشان ملبس نیامده بود، کاپشنی که مادرم برایمان آورده بود را پوشیده بود و جفتمان شبیه به هم بودیم. ایشان وقتی در بیمارستان چرخید، کادر بیمارستان فهمیدند که پسر رهبر است. ایشان رفت بیرون کاری انجام دهد و من آمدم داخل، یک دفعه نگهبان گفت: حاج آقا ارادت داریم، مبارک باشد، چه سعادتی! من را با ایشان اشتباه گرفته بود. من هم چیزی نگفتم، چون میدانستم اذیت میشود اگر دورش شلوغ شود.
همان لحظه ایشان از کناری آمد و یک خندهای کرد، به این معنا که تو گیر کردهای و رفت بالا توی بخش.
کارِ خانه
حاج آقا اگر وقت داشتند، تقریباً همه ی کارهای خانه را انجام میدادند. ایشان به یک معضل جدی در فامیل تبدیل شده بود! بچه عوض میکرد، بچه را حمام و دستشویی میبرد، با اینکه روحانی بود ساک بچه را جابه جا میکرد، سر کالسکه را میگرفت، به بچه غذا میداد، همه کار میکرد. خانمم به من میگفت: پسر رهبر است، مجتهد است و درس خارج هم میگوید، بچه هم عوض میکند، ولی تو یک بار بچه هایت را عوض نکردهای!

واقعاً در رفتارش اندکی تبختر و تکبر نیست. مثلاً پای کتری بزرگ خانوادگی مینشیند و چای درست میکند. وقتی سینی هم دست میگرفت برای تعارف چای، جز در مقابل نامحرم که محدودیت داشت، سینی را به هیچ کس نمیداد. بعد از چای هم استکانها را جمع میکرد و میشست.
این را هم بگویم تا متوجه این نکته شوید. موقعی که زخمی از زیر آوار بیرون آمدند، گفته بودند: من نمیروم تا تکلیف خانمم معلوم شود. نهایتاً به بهانه ی خطرات امنیتی و احتمال بمباران دوباره، ایشان را از آنجا بردند.
چشمت را بگذار روی پای مادرت
حاج آقا قواعد سختی در عبادت و زندگی برای خودش تعریف میکرد، ولی اصلاً به خانواده تسری نمیداد؛ یعنی این سخت گیری شخصی به هیچ وجه به خانواده تحمیل نمیشد؛ ابداً.
مثلاً دخترش در مدرسه فوتبال بازی میکرد. هر وقت با هم بودیم که نامحرم نبود، دخترش به طور جدی فوتبال بازی میکرد؛ یعنی تا این اندازه آزادی عمل به آنها میداد. خودش شب زنده داری و روزههای مفصل داشت، ولی خانواده تحت فشار قرار نمیگرفت. خیلی هم مراقب بود که بچهها تا جای ممکن نفهمند معنای اینکه پدربزرگشان رهبر است یعنی چه.
حاج آقا مجتبی یک رفاقتی با بچه هایش داشت. در مورد پسرش دیده بودم یک مطلب مهم را یواش یواش و ذره ذره مینوشانید تا مبادا سخت گیری کرده باشد. در کل یک تربیت آرام و ملایم مذهبی داشتند و دارند.
بخشیاش که برای من جالب بود، به ادب دینی برمی گشت. یک بار جشن تولد مادرم بود و ایشان هم بودند. گفت: میخواهی بهترین کار این مجلس را تو انجام دهی؟ گفتم: آره. گفت: چشمت را بگذار روی پای مادرت.
چشم قربان!
به طرز عجیبی ذوب در آقا بودند. به صورت تعبدآمیزی نسبت به آقا واکنش نشان میدادند. مثلاً یک بار دست به سینه جلوی آقا ایستادند و گفتند: چشم قربان! آقا فرمودند: این طور عمل نکن. حاج آقا مجتبی میگفتند: من عقیده و نگاهم این طوری است.
به طرز افسانهای هم به مادرشان علاقه مند هستند. حاج خانم الان مریضاند. حدود ۲ سال پیش دیدم خیلی توی فکر است.
پرسیدم حاج آقا چه شده؟
گفت: مادرم مریض است، خیلی نگرانم، خیلی!
گاهی میرفت منزلشان و هرگونه خدمتی که یک شخص بیمار لازم دارد را انجام میداد. صبیههای آقا البته بیشتر بودند، ولی ایشان هم مضایقه نمیکردند.
چون من با مادرم همکار هستم، گاهی بحثمان میشود. خواهرم میگفت: آقا مجتبی نسبت به مادرش جوری تعبد و ادب دارد و با مهربانی و محبت رفتار میکند که اصلاً قابل تصور نیست. ایشان دست و پای مادرشان را میبوسد و اگر مادر ناراحت باشد، مجلس را ترک نمیکند تا علت ناراحتی را بفهمد. زهرا داشت من را نصیحت میکرد!
همسر آقا خیلی مظلوم بودند. شیفته وار علاقه مند به آقا بودند. پای این زندگی بودند و کاملاً پذیرفته بودند این سبک زندگی را. دلشوره ی آقا را داشتند و خیلی هم با هم راحت بودند.
یک وقتی پدرم منزل آقا دعوت بودند. آقا گفته بودند: فرید هم بیاید. در نتیجه در آن مجلس، من بودم و آقا مجتبی و دکتر حداد و خود آقا. ناهار دعوت بودیم. سر سفره غذا کم بود. آقا گفت: ببخشید، من یادم رفته بود بگویم مهمان دارم. به اندازه ی دو نفر و نصفی غذا هست؛ این را با هم سر کنیم.
حاج آقا مجتبی از یک جایی به اندازه ی یک پرس و نصف دیگهای هم غذا آورد. آقا گفت: لازم نبود این کار را کنید؛ با هم همان را میخوردیم.
بعد بحث شد که خانمها وقتی مرد مهمان دارد و خبر نمیکند، چه سختی میکشند. آقا گفتند: یک فصلی در زندگی شان از این اتفاقات میافتاده است. فرمود: ما قرار گذاشته بودیم وقتی غذا درست میکنیم، اگر شش نفر هستیم، برای هشت نفر درست کنیم که اگر مهمان داشتیم، غذا باشد؛ لذا همیشه سر غذا، غذای شب قبل را هم داشتیم و حسنش این بود که دیگر به مشکل مهمانهای ناخوانده نمیخوردیم. خانواده هم به این قصه عادت کرده بودند و ناراحت نمیشدند.
حاج خانم در مبارزه خیلی سفت پای کار آقا ایستاده بود. انس آقا با خانواده ی همسرشان کمتر از خانواده ی خودشان نبود؛ خصوصاً در کنار حاج محمدآقای خجسته خیلی به ایشان خوش میگذشت.
رفیق بچهها
حاج آقا مجتبی با بچهها خیلی زود رفیق میشد. یادم است ایستاده بودیم و یکی از خانمهای فامیل، بچه به بغل، داخل آمد. هرچه شکلک درآوردیم که بچه را بخندانیم، موفق نشدیم. من بچه را که بغل کردم، شروع کرد به گریه کردن. حاج آقا گفت: ببین، معصوم است و میفهمد؛ تو را شناخته است!
گفتم: میخواهی بغلش کنی؟ گفت: میدانی که من بچه را بغل کنم، با من رفیق میشود. گفتم: بیا بغلش کن. گفت: نه، الان بغلش نمیکنم. در طول مهمانی هم یکی، دو بار سراغش رفت، ولی بچه نخندید. گفت: ببین، هم من و هم آقا رابطه مان با بچهها عالی است؛ بالاخره بچه را به خنده میآورم.
دست آخر از بغل پدر و مادرش گرفت و خنداند و یک تکه هم به من انداخت که میخواهی بچه را دوباره بغل کنی و گریهاش بیندازی؟
یک بار هم در یک جمع فامیلی، یک نوجوانی به مادرش گفت: چقدر گیر میدهی! این کار را نمیخواهم بکنم! دیدم نوجوان را به کناری کشیده و میگوید: به من ربطی ندارد، ولی اگر نمیخواهی انجام دهی، حرف تلخ به مادر نباید بزنی؛ سرپیچی از کلام مادر یک عصیان است، ولی حرف تلخ زدن دیگر خیلی بد است.
قبای آقا.jpeg)
دی ماه ۱۴۰۳ خدمت آقا رسیدیم. در مسیر برگشت به پدرم گفتم: سرآستین لباس حضرت آقا را دیدید؟ نخ نما شده بود؛ خیلی بد بود؛ یک وقت آقا این طور نیایند جلوی دوربین، خوب نیست.
پدرم گفت: آقای حجازی و بچههای بیت مراقباند. بعد پدرم گفت: فرید، من دوشنبه هفته ی قبل با آقای حجازی قرار داشتم و رفتیم و نماز را با آقا خواندیم. من دیدم از زیر جوراب، قوزک پای آقا معلوم بود؛ جورابشان ریش ریش بود. من تا آخر هشت رکعت در فکر همین جوراب بودم. سر از نماز بلند کردم، دیدم آقای ناطق کنارم است و دارد گریه میکند. گفت: جوراب آقا را دیدی؟ ما کجاییم و ایشان کجاست.
چهار، پنج روز بعد به حاج آقا مجتبی گفتم: میتوانم یک نکتهای عرض کنم؟ داستان را نقل کردم و گفتم: میدانم آقا این طور میخواهند، ولی حداقل جوراب ایرانی خوب بخرید تا به این راحتی از بین نرود.
خواهرم داشت حرف ما را میشنید و یک لبخندی زد. این لبخند یعنی یک چیزی را تو نمیدانی. گفت: آقا اجازه نمیدهد کسی در جوراب پوشیدن کمکش کند. چون خودش تنهایی باید با یک دست جوراب را بپوشد، مجبور است که جوراب را بکشد، لذا با کشیده شدن، آرام آرام بافتش آسیب میبیند، ولی اجازه هم نمیدهد که جوراب تو بگیرند.
در ساده زیستی، حاج آقا مجتبی خیلی شبیه آقاست. یک وقتی منزلشان بودیم و مشغول صحبت. ایشان گفت: من یک جلسه دارم و باید بروم. دیدم وقتی دارد دکمههای قبا را میبندد، سختش است؛ یعنی احساس کردم سختش است.
گفتم: دکمه کمی پایینتر است. گفتند: خودم میدانم! نتوانستم کنجکاویام را کنترل کنم، گفتم: این لباس عجیب نیست؟ گفتند: نه، مشکلی ندارد و خداحافظی کردند و رفتند.
به زهرا گفتم: این لباس انگار بد دوخته شده است. حاج آقا تلاش میکرد دکمه را ببندد، ولی خیلی سختش بود. گفت: به خاطر اینکه دکمه جور دیگری دوخته شده است؛ این پیراهنهای خودمان را متناسب با شخص راست دست میدوزند؛ اما این لباس آقا بود.
گفتم: چرا لباس آقا را میپوشند؟ گفت: آقا آن قدر لباسها را استفاده میکند که سرآستینها میرود و گاهی پاره میشود و میخواهد رفو کند. آقا مجتبی میگوید این را نپوشید، در دیدارها وجهه ی خوبی ندارد، بدهید من بپوشم. با التماس و خواهش لباسهای آقا را کم میکند تا آقا مجبور شوند لباس نو سفارش دهند، بعد خودش لباسهای آقا را میپوشد.
خیلی ساده زیست است، خیلی! مادرمان از یک سفری دو کاپشن آورده بود، یکی برای من و یکی برای ایشان. من الآن چند دست کاپشن عوض کردهام، ولی ایشان همان یک کاپشن را استفاده میکنند.
یادم میآید سالها پیش، ایشان در یک جمع چندنفرهای در فضیلتهای آیت الله مشکینی صحبت کردند. خیلی به ایشان علاقه داشتند. گفتند: یک وقت آقا دیداری داشتند با آقای مشکینی. آقا آمدند بدرقه ی ایشان و گفتند کفشهای آقای مشکینی کدام است؟ بعد آنها را گرفتند و گفتند: بچهها بروید برای آقای مشکینی یک کفش نو بیاورید.
بعد از دیدن کفشهای کهنه ی حاج آقا مجتبی گفتم: با این اوضاع کفش هایتان مثل آقای مشکینی شده، آنها را عوض کنید. گفت: مشکلی ندارند، واکس بزنم نو میشوند.
مستندی که ساخته نشد
سخت است که حرف و حدیث پشت سرت باشد و شما نتوانی از خودت دفاع کنی. به ایشان میگفتم: نگذارید مخملباف تهمت بزند و فیلم تولید کند که فلانی بچهاش را در انگلستان به دنیا آورده است. اجازه دهید من یک مستند بسازم از بیمارستان رسالت و نشان دهم که فرزندانتان را در آنجا به دنیا آوردهاید. قبول نکردند، گفتند: لازم نیست.
ایشان خودش را در طول رهبری تعریف میکرد. به شدت پرهیز میکرد که هوای نفس در اظهاراتش پیدا نشود. خیلی کارها را پیشنهاد میدادند و ایشان قبول نمیکرد؛ از جمله سخنرانی. یا مثلاً یک مسجد بزرگ داشتند، یا اینکه دو، سه حوزه ی علمیه با کارویژه ی خاص دارد، ولی به شدت همه باید دقت کنند که هیچ کس نگوید این حوزه ی علمیه ی آقا مجتبی است.
این باعث شده که مجموعه بیانات از ایشان نداشته باشیم. از خواهرم میپرسیدم: چرا این قدر تحفظ دارید؟ میگفت: نمیخواهد نفسش ترغیب بشود.
درسهای فقهی ایشان را آقایان طلاب زحمتش را کشیده بودند و جمع کرده بودند، ولی نمیرفتند به سمت اینکه اینها را منتشر کنند. خواهش بنده باعث شد اینها مدون شوند، ولی به هر حال ایشان به هیچ وجه اجازه ی چاپ ندادند.
در اجلاسیه ی خبرگان گفته بودند که ولی فقیه باید مجتهد جامع الشرایط باشد. آقای جزایری زحمت زیادی کشیده بودند در توجیه این قصه و یکی، دو تا جزوه را هم پرینت گرفتند و صد نسخه چاپ کردند و دست آقایان رساندند. من به شاگردانش گفتم این قدر این کار را نکردید تا این طور شد. گفتند: حاج آقا مجتبی خودشان اجازه نمیدادند.
همه چیز ایشان پنهان است. خیلی روحیه ی پنهان کاری درستی دارد... مثلاً همان داستان تاکسی که در پیامشان گفتند را فکر نمیکنم کسی خبر داشت تا آن موقع.
حساب و کتاب دفتر
اصلاً نمیگذاشت این حسابها از دستش در برود. مثلاً، چون پسرم با پسر ایشان هم سن است، خیلی با هم صمیمیاند. یک وقتی آنها با هم جایی بودند. من به سر تیم حفاظت گفتم اگر میشود یحیای ما را برسانید خانه، بعد بروید بیت و سر تیم هم گفت: حتماً آقا فرید! چشم!
بعد از مدتی خواهرم به من گفت: ببخشید فرید، این کار را نکن. گفتم: باشه، من میفهمم محذورتان چیست، ولی من واقعاً گیر کرده بودم. گفت: حاج آقا مجتبی مینشیند پول اسنپ تاکسی این مسیر را درمی آورد و پرداخت میکند. به خاطر این میگویم که ایشان به خاطر من و بچههای شما مجبور نشوند به سختی بیفتند و این کار را بکنند.
یک وقت شب عید، یکی از رفقای ما دو جعبه شیرینی فرستاد و گفت یک واحدش برای آقا مجتبی است. ایشان گفت: من قبول نمیکنم، چون دهندهاش را نمیشناسم.
یک همکاری داشتیم که هر سال برای ما توت میفرستاد. این توتها را قبول میکردند، چون میگفتند: این را میشناسم که وجوهات میدهد.
یک بار شخصی از دوستان پدرم برای هدیه خوراکی آورده بود، ایشان از پدرم پرسید: کاسبیاش چطور است؟ پدرم گفت: نمیدانم. پرسید: وجوهات میدهد؟ پدرم گفت: نمیدانم. دیدم از آن خوراکی برداشت ولی نخورد.
یک بار در رودربایستی باید افطار جایی میرفتیم. ایشان اول بهانه آورد، ولی ما اصرار کردیم و خلاصه آمدند. خیلی هم اذیت میشدند؛ خانه ی شیکی بود. زهرا خانم گفت: همان شب حساب کرد که چقدر غذا خورده است و آن را رد مظالم داد.
خلاصه خیلی اهل رعایت حرام و حلال بود. یک بار به دلیل بیماری خواهرم مجبور شده بودند برای مهمان هایشان، ده پرس برنج و خورشت از آشپزخانه ی دفتر بگیرند. حاج آقا رفت و قیمت غذا را محاسبه کرد و همان موقع پرداخت کرد.
قیود کلام
به شدت افراد را از ورود به حوزه ی شخصی دیگران منع میکنند. یک وقت آقایی همسر دوم گرفته بود و با همسر اولش به اختلاف خورده بود و موضوع بین فامیل پیچید. بعد زنهای فامیل موضوع را مطرح و دربارهاش صحبت کردند. ایشان اصلاً اظهار نظر نکرد. بعد که خلوت کردیم، به ایشان گفتم: شما خیلی زرنگ هستید، چیزی نگفتید که خانمها ناراحت نشوند.
گفتند: نه، واقعاً تا وقتی که همه ی حقایق را نمیدانیم و در جایگاه قضاوت نیستیم، نمیتوانیم در مورد دیگران اظهار نظر کنیم. چرا حق الناس کنیم؟ کار بد یا خوبی کرده است، به خودش مربوط است.
گفتم: پس چرا آقا گفتهاند کسی که زن دوم میگیرد در دفتر من نباشد؟ گفتند: این به خاطر اثرات اجتماعی و کاری آن است؛ همین طور به دلیل الگو بودن دفتر رهبری است.
حضرت آقا خیلی خشن بود در مورد ازدواج مجدد و موقت. در مورد حاج آقا هم همین طور است. آقایی که کارهای دفتر ایشان را انجام میدادند، گفتند: ایشان از پدرش سخت گیرتر است. گفتهاند هرکس ازدواج مجدد یا موقت کرد، دیگر دفتر من نیاید؛ شوخیاش را هم اجازه نمیدادند.
نکته ی دیگر اینکه در به کار بردن قیود، مقدار دقیق هستند. یعنی نمیگوید: آدم خیلی بدی است؛ میگوید این آدم از این جهت گرفتار است؛ از این جهت اشتباه کرده است. خیلی در استفاده از الفاظ دقت دارند.
پشیمان از اقتدای بیهوا
به شدت اهل عبادت بود و خیلی هم مفصل نماز میخواند. اگر بیخبر به او اقتدا کنید، حتماً پشیمان میشوید. یک بار رفتم منزلشان، دیدم دارند نماز میخوانند، سریع اقتدا کردم. تا نماز تمام شود، حدود بیست دقیقه طول کشید. من هرچه خاطره ی معنوی و غیرمعنوی داشتم سر نماز مرور کردم؛ هرآنچه ذکر بلد بودم گفتم تا تمام شود.
بعد از نماز گفتند: چرا نگفتید اینجا هستید؟ گفتم: من اصلاً دفعه ی بعد اقتدا نمیکنم! گفت: اگر میدانستم اقتدا کردید، کوتاهتر میخواندم.
یک وقت جایی بودیم و دیرمان شده بود. به من گفت: اجازه دهید من یکی از نمازهایم را بخوانم. نماز را که تمام کردند، گفتم: کمی دیر شد. گفت: نماز اول وقت با چیزی قابل مقایسه نیست؛ خدا باید از دست ما راضی باشد. خود حضرت آقا هم روزبه روز این قصه در خودش متجلیتر میشد. ایشان هم این طوری است.
ما چند سال طبقه ی پایین پدرم زندگی میکردیم. یک شب مهمانی داشتیم، بعد از مهمانی رفتیم واحد خودمان، حاج آقا هم منزل پدر مانده بودند و من نمیدانستم. گوشیام را جا گذاشته بودم در اتاق پذیرایی پدرم. قبل از اذان صبح بلند شدم، رفتم بالا که از پذیرایی موبایل را بردارم. در تاریکی آمدم جلوی در اتاق، محکم به یک چیزی برخورد کردم؛ نگاه کردم، دیدم حاج آقا در سجده هستند. کمی ترسیدم، ایشان هم بلند شد و یک نگاهی کرد و دوباره ادامه داد؛ غرق در عبادت بود.
قرآن جیبی
خیلی قرآن میخواند. در یک سفر با هم بودیم، من میدیدم جایی که هیچ کاری ندارد، قرآنش را باز میکند، دو صفحه میخواند و نشان را جابه جا میکند و دوباره میبندد. قرآن مخصوصی دارد که اصلاً از خودش جدا نمیشود.
به مأنوس بودن با قرآن خیلی تأکید دارند. یک بار سؤال کردم اگر وقت نکنیم قرآن بخوانیم چه کنیم؟ گفتند: باید خودت را عادت بدهی به مستمر خواندن قرآن، اما اگر نتوانستی، حداقل سوره ی یاسین را این جوری، سوره ی الرحمن را این طوری، سوره ی ملک را این جوری و این آیات را در نماز به این صورت بخوان.
به حفظ قرآن توجه دارند، ولی به تدبر در قرآن بیشتر توجه دارند. خودشان حافظ نیستند، ولی خیلی مأنوس هستند.
یک بار به من گفتند: بیا در مورد کارهای مدرسه با هم حرف بزنیم. توضیح دادند که: مسلمانی که با قرآن مأنوس نباشد، مسلمان واقعی نیست. چقدر در مجموعه کار قرآنی میکنید؟ بچهها باید مدام قرآن بخوانند و مأنوس باشند.
ایشان خیلی قرآن را میفهمید. وقتی کسی قرآن میخواند، به راحتی میگفت معنا و مفهومش این است.
شش ماه از سال
حاج آقا سخت زندگی میکرد و به خودش سخت میگرفت. شش ماه در سال روزه بود. آخرین بار که با هم ناهار خوردیم، زنگ زد که بیایید. تیم حفاظت عوض شده بود و سخت میگرفتند. از درِ «کشور دوست» تا برسیم خدمت ایشان، نیم ساعت طول کشید. گفت: دلم تنگ شده بود. ما هم گفتیم دل ما هم تنگ شده بود. گفتم: چه عجب شما روزه نیستید؛ خندهاش گرفت. در همان جا پرسیدم: به نظر شما جنگ میشود؟ گفت: تا آقا را ترور نکنند، جنگ نمیشود.
عصر عاشورا
عزاداری شان حالت خاصی دارد. یک عصر عاشورایی با هم بودیم، دیدم ایشان خیلی پَکر است. پرسیدم چیزی شده؟ گفتند: اصل غصه ی اهل بیت از اینجا شروع میشود. کمی بعد بلند شدند و رفتند و ما آن روز دیگر ندیدیمشان. خیلی اهل ذکر است. خُلّص و ناب، اذکار مأثور را پیدا میکنند و بر آنها مداومت دارند.
صاحب نفسان
توصیه هایی آقای بهجت به ایشان داشتند که جزئیاتش را نمیدانم. خیلی از آدمهای صاحب نَفَس را دیده بودند و حتی برخی را امتحان کرده بودند که بدانند چقدر متصل هستند. یک بار در منزل در مورد یک آدم زندهای صحبت شد و همه داشتند از آن شخص تعریف میکردند. من نگاه کردم در چهره ی ایشان، دیدم دارند لبخند میزنند، از این لبخند هایی که مثلاً من الان چه بگویم. خلوت که شد، گفتم: چیزی در مورد فلانی نگفتید؟! گفت: مراقبت کنید انسانها بیخود مرید کسی نشوند؛ گاهی اوقات تبعات غیرقابل جبران دارد.
حضرت آقا هم با افراد زیادی ارتباط داشتند و همه ی زندگی شان را میدانستند که چه میشود. یک آقایی بوده به اسم آقای «نور» در مشهد. من با سماجت از آقا پرسیدم که قضیه ی آقای نور چه بوده است؟ گفتند: به شرطی میگویم که زیاد سؤال نپرسی. یک آقایی بود نسبتاً وصل به عالم معنا. سال ۵۳ یا ۵۴ به من گفت: آقا سیدعلی، شما خیلی سختی میکشی ولی به جاهای بالا میرسی.
گفتم: یعنی مرجع تقلید میشوم؟ گفت: نه، به لحاظ دنیایی به جاهای بالا میرسی.
گفتم: یعنی مثلاً نخست وزیر میشوم؟ گفت: بالاترین چهره ی مملکت میشوی. یک اتفاق بدی برایت میافتد، ولی اگر از آن حادثه جان سالم به در ببری، به بالاترین جایگاه مملکت میرسی.
آقا فرمودند، به این بنده خدا گفتم: شما هم واقعاً حوصله دارید! الان که درسمان را تعطیل کردند، مسجد را بستهاند و ساواک مدام ما را احضار میکند برای بازجویی و زندان، تو میگویی من شاه میشوم؟ گفت: آهان، آره، ممکن است شاه شوی!
یک نکته داخل پرانتز هم بگویم. پدرم تعریف میکرد که آقا در نماز جمعه یک وقتی گفتهاند: خدایا کاری کن که من محاسن صورتم به رنگ خون سرم خضاب شود. از کسی که چهره ی آقا را دیده بود پرسیدم، گفتند همین طور بوده است.
آقا مجتبی هم در مشهد کسانی را میشناخت و با برخی در قم و اصفهان ارتباط دارند. شخصی به نام آقای ناصری در اصفهان هستند که فکر میکنم برادر شیخ جعفر باشند. ما دایی مان چند ماه است فوت کرده است. از آقای ناصری پرسیدم: حاج آقا، حال داییام چطور است؟ گفتند: ایشان از اولیاءالله است. گفتم: [دایی ما که]خیلی معمولی بودند! گفت: روحش خیلی آزاد است؛ چه چیزی داشت داییات؟ گفتم: محجور بود. گفت: احتمالاً دلیلش همین است. بعد پرسیدم حاج آقا مجتبی را چگونه میبینید؟ ایشان فرمود: امید آینده ی اسلام است؛ صبر کن میبینی.
حق استادی
حاج آقا به سواد حوزوی خیلی معتقد است و احترام استادهایش را خیلی نگه میدارد. یک بار در حضور ایشان از یکی از علما انتقاد کردم، ایشان گفت: در مورد آن عالم بد نگو! او استاد من است و حق استادی را باید به جا بیاورم. نباید به من در مورد استادم بد بگویی.
گستره ی مطالعات
حاج آقا مثل حضرت آقا اهل ادبیات نیست، ولی فیلم زیاد میبیند. ایشان در علوم روز و فنی خیلی مسلط است؛ به بحث سواد مالی جدید اشراف دارد؛ در حوزه ی استارتاپها خیلی قوی است و خوب میفهمد. یک وقت بحثی شد و یک نفر اسم یک آقایی را آورد که ظاهراً از نفرات اول استارتاپهای حوزه ی سواد مالی است. بعد ایشان گفت: من او را خیلی خوب میشناسم.
در حوزه ی کشاورزی و آب هم همین طور است. ایشان میگفتند: مملکت اگر بخواهد مستقل شود، کشاورزیاش باید سرپا باشد. شاید این حد از اطلاعات و دانشها از کنار تنه ی تنومند مسائل آقا فهمیده شده است.
یک بار بنده همراه با یکی از سرداران سپاه، به جهاد محرومیت زدایی رفته بودم. یک شخصی که کنار این سردار کار میکرد گفت: ما روی مسئله ی آب، صنایع کم مصرف آب خیلی کار کردهایم. میگفت همه ی کارهایمان را به آقا مجتبی گزارش دادهایم.
خلاصه حاج آقا در بحث سواد مالی، صندوقهای تأمین مالی، صندوقهای طلا و... اطلاعات خیلی دقیقی دارد. دانش او هم در حد مرز دانش است! یک دوره پروژه ی مفصلی کار کردند در مورد صنایع فرهنگی، شاید دو، سه هزار صفحه مطلب خواند. همشیرهام میگفت: همه ی متون فارسی این زمینه را خوانده است و برخی متون مهم را هم برایش ترجمه کردهاند و مطالعه کرده است.
ایشان خیلی روان شناسی خوانده است و دلیلش را هم نمیدانم. سطح و عمقش هم فراتر از مطالعه ی روان شناسی است. ما در حوزه ی کاری با هم ارتباط نداشتیم، ولی گاهی وقتها برخی ترفندهای مشاوره و روان کاوی و علوم شناختی را به کار میبرد. یک وقت یکی از نوجوانهای فامیل ناراحت بود و من داشتم با او صحبت میکردم. یک لحظه که آن نوجوان بیرون رفت، حاج آقا مجتبی به من گفت: آقا فرید، به معنای واقعی بغلش کن و توضیح داد آغوش چه اثرات مهمی دارد؛ یا مثلاً میگفت دستش را بگیر؛ این اثر را دارد.
ایشان خیلی خوب گوش میدهد؛ مثل مشاورها. برخی فنون مشاوره را هم خیلی خوب بلد است و توان اقناع بالایی دارد.
در یک برههای من رفتم «کشت هیدروپونیک» را پژوهش کردم. یک ربع با آب و تاب برای ایشان دربارهاش صحبت کردم. میدیدم یک وقت هایی لبخندی روی لبشان میآید و میرود. بعد که حرفهای من تمام شد، گفتند: این مطلب را هم شنیدهای؟ گفتم: آره، یادم رفت بگویم. گفتم: چرا نگفتی که همه ی اینها را شنیدهای؟ گفت: پیش خودم فکر کردم شاید حرف جدیدی داشته باشید؛ برو فلان جا در مزرعه ی فلانی، همه ی اینها را که میگویی او انجام داده است.
حاج آقا حتی چند کتاب در حوزه ی ارتباطات را از خواهرم گرفته بودند و خوانده بودند.
مباحثه با دکتر حداد
یک بار در مورد تاریخ علوم اسلامی با پدرم بحثی کردند که جالب بود. یک بار هم در مورد بحث اخباری گری گفت و گو میکردند. یک وقتی هم درباره ی ابعاد مختلف اشعار حافظ با هم حرف میزدند.
روزی این بحث شعر در محضر آقا انجام شد. آقا فرمود: هرکس میتواند در طول عمرش غزلیاتی داشته باشد که خیلی دنیایی باشد و یک غزلیاتی هم داشته باشد که خیلی خوب و عرفانی باشد. آقا فرمودند: «رهی معیری» شاعر خوبی بوده؛ یک غزلی دارد در مورد یک چهره ی ملکوتی و آسمانی و...؛ این را شنیدهاید؟ شاعر برای اولین بار در دهه ی ۳۰ سوار هواپیما میشود و شیفته ی یک مهماندار میشود و بعد از آن، پیرامون آسمان و رفتن و اینها سخن میگوید. کسی که این موضوع را نداند، فکر میکند در مورد سلوک و معرفت و این مباحث شعر گفته، در حالی که خود «رهی معیری» میگوید من این را برای فلان مهماندار گفتهام.
پدرم تصورش این بود که آقا با فلسفه صرفاً آشنا هستند. این تصور ظرف سال هایی که ایشان مدیرعامل بنیاد «دایرهالمعارف اسلامی» بودند، تغییر کرد. هر سال ماه مبارک رمضان هیأت امنای بنیاد دیدار آقا میرفتند. قبل از دیدار، جلسهای داشتند که چه چیزی خدمت آقا ارائه دهیم و گزارشهای تصویری و مکتوب را آماده میکردند.
یک جایی پدرم و حاج آقای طارمی با هم حرف میزدند. پدرم گفت: مراقب باشید فلانی خیلی بحثهای فلسفی جلوِ آقا مطرح نکند؛ آقا سؤال میکند و اگر اشتباه بگوییم، بعد پیگیر میشوند؛ لذا هم وقت گرفته میشود، هم آبرویمان میرود. البته اینها عبارتهای من است، ولی این یادم است که میگفتند آقا به مباحث فلسفی ورود جدی دارند.
کتاب مورد علاقه
چهل حدیث امام را خیلی خوب خوانده بودند. در بین کتاب خوانها باید بگردید دنبال کتابی که کاغذش زیاد دستمالی شده است. کتاب چهل حدیث آقا مجتبی از این کتابها است؛ خوب خوانده بود؛ خط کشی هم کرده بود. آثار شهید مطهری را هم دیده بودند؛ آثار آقای مصباح را هم مطالعه کرده بودند، کتابهای مهم ایشان را در کتابخانه شان دیده بودم.
ارادت به حاج قاسم
خیلی به سید حسن علاقه مند بودند و با ایشان ارتباط داشتند. کمّیتش را نمیدانم، ولی کیفیتش بالا بود. حتی با هم بحثهای خیلی خاص معنوی میکردند؛ یکی، دو بار این اتفاق افتاده است.
به حاج قاسم نیز ارادت ویژهای داشتند. یک بار ایشان میگفتند: اگر آقا اجازه بدهند، حاضرم با دستور حاج قاسم بروم، حتی در سوریه و لبنان و عراق کار انجام دهم؛ این قدر کارش را مهم میدانم.
از برخی جناحهای سیاسی سر قصه ی ۸۸ خیلی ناراحت بود. بخشی از ناراحتیاش هم این بود که اینها پروسه ی اسلامیت ـ جمهوریت آقا را مخدوش کردند. ما یک جمهوری اسلامی سربلند داشتیم که همه ی رئیس جمهورها پشت به پشت هم آمده بودند و رفته بودند، اینها آمدند و به این فرآیند خدشه وارد کردند.
جنگ بلد
در مسائل نظامی حضور پررنگی داشتهاند. یک بار یکشنبه میخواستم بروم دیدن آقا. آقا مجتبی گفت یکشنبه نیایید، چون روز دیدار نظامی است و فضا نظامی است. اصلاً آقا در این روز، آن آقای لطیفی که در روزهای دیگر میبینید نیستند.
یادم میآید ما با یک فرماندهای آشنا شدیم و با ایشان یک کار هایی انجام میدادیم. بعد از مدتی حاج آقا از من سراغ کارهایم را گرفت. گفتم: با فلانی دارم این کار را جلو میبرم. ایشان گفت: احتیاط کنید، این آقا چند سال پیش یک مسئله ی حفاظتی داشته است؛ نمیدانم مُحِق بوده یا خطاکار، ولی به هر حال مراقب باش! ایشان اشخاص را به جزئیات میشناخت.
اطلاع دارم که با شهید سلامی و سردار فدوی هم ارتباط زیادی داشتند. جنبه هایی از امور نظامی هست که رُخ کار نیست ولی خیلی مهم است؛ مثلاً رفع اختلافات میان سرداران عالی رتبه. در بخشی از اینها حاج آقا ورود داشت و نظر میداد و کمک هایی کرد به حضرت آقا.
یک بار رفتم خدمت ایشان. وقتی نشستیم، گفتند: شما کسی را که از ساختمان بیرون رفت دیدید؟ گفتم کسی بیرون نرفت. گفتند: یادت میآید یک بار گفته بودم که یک افسر امنیتی هست و خیلی روی اسرائیل کار کرده است؟ قبل از شما اینجا بود، میخواستم مطمئن شوم او را ندیدهای که بتوانم در موردش صحبت کنم.
یعنی ارتباطات خاص این چنینی هم داشتند با افراد نظامی.
دستیار آقا
آقا پروژههای سنگینی به ایشان واگذار میکرده است. مثلاً در رابطه با رفع اختلاف بین مسئولین یا پرونده ی اقتصاد مقاومتی یا ارتباطات با فرماندهان نظامی و از این دست کارها. در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی تقریباً ۲۵ سال دستیار آقا بوده است.
آقا مجتبی از خرداد ۷۶ فعالیتهای سیاسی به عهدهاش گذاشته شد. نقل است که آقای فدوی گفتهاند یک وقت حاج آقا مجتبی یک چیزی به ما گفتند که دستور عملیاتی داشت؛ شک کردیم که اگر انجام دهیم، ممکن است خرده بگیرند. خدمت آقا میرسند و آقا میفرماید: حرف آقا مجتبی حرف من است.
آقا چند مرتبه در جاهای مختلف فرموده بودند که آقا مجتبی آقازاده نیست و خودش آقا است.

