شما در حال مشاهده نسخه ساده شده سایت هستید برای مطالعه نسخه کامل کلیک کنید!

از طعنه‌های مادرشوهر تا عدم حمایت همسر

طــلاق به خاطر تمسخر دستپخت نوعروس توسط مادرشوهر

کلانشهر: زوج جوانی برای طلاق به دادگاه خانواده مراجعه کردند.  قاضی بعد از مطالعه پرونده به زن جوان گفت، دلیل درخواست طلاقش را توضیح دهد. سحر هم بدون معطلی گفت: «آقای قاضی من روزی که ازدواج کردم، نه آشپزی بلد بودم و نه ادعا می‌کردم بهترین آشپز دنیا هستم، اما کم‌کم یاد گرفتم. یعنی سعی کردم یاد بگیرم، 

همسرم هم اوایل تشویقم می‌کرد اما مشکل ما زمانی شروع شد که مادرشوهرم از غذای من ایراد گرفت. هرچند ناراحت شدم اما با خودم گفتم او یک زن سن‌وسال‌دار و باتجربه است و نباید از ایرادش ناراحت شوم، اما این اولین و آخرین بار نبود که از دستپختم ایراد می‌گرفت بلکه کم‌کم کارش شد تمسخر غذاهای من. 

نه‌تنها جلوی شوهرم بلکه حتی در میهمانی‌ها هم دستپخت مرا مسخره می‌کرد و هر جا غذای خوشمزه‌ای می‌خورد به طعنه می‌گفت، کاش عروس من هم دستپخت داشت و بلد بود غذا درست کند. من از این رفتار او خسته شده بودم و شوهرم رامین هم نه‌تنها به مادرش تذکر نمی‌داد بلکه از او حمایت هم می‌کرد.»
وی ادامه داد: «یک روز که خانواده شوهرم میهمان ما بودند، غذایی را برای اولین‌بار درست می‌کردم. قبل از خوردن غذا برایشان توضیح دادم و گفتم که اولین‌بار است این غذا را پخته‌ام، اگر بد شده به خوبی خودتان ببخشید. اما به جای اینکه به من روحیه بدهند و تشکر کنند که مدتی هست آشپزی می‌کنم، مادرشوهرم بعد از خوردن دو قاشق، بشقاب را کنار گذاشت و با لحن بدی گفت: «خیلی بدمزه است کاش غذایی را که بلد بودی می‌پختی»، از حرفش خیلی ناراحت شدم ولی سکوت کردم. اما انگار او عادت داشت مدام ایراد بگیرد. هربار به خانه ما می‌آمد همین وضع بود و مدام می‌گفت غذاهایت بدمزه است فقط مواد غذایی را حیف و میل می‌کنی.» 
سحر گفت: «بعد از مدتی یک روز که در خانه مادرش میهمانی بود و همه فامیل جمع بودند خاله رامین به محض دیدن رامین گفت: «خاله جان چقدر لاغر شده‌ای همه تازه‌دامادها بعد از ازدواج چاق می‌شوند تو چرا اینقدر لاغر شده‌ای؟» در همین موقع مادرشوهرم با صدای بلند جلوی همه گفت: «از بس پسرم گرسنگی می‌کشه، زنش بلد نیست غذا درست کنه و از پسرم پذیرایی کنه، بچه‌ام همش گرسنه است، اگر در هفته چند روز نیاد اینجا و من براش غذای خوب درست نکنم از گرسنگی مریض می‌شود.» بعد هم صدایش را پایین آورد که مثلاً من نشنوم و با خنده گفت باید یک زن دیگه براش بگیرم!» آقای قاضی با شنیدن این حرف‌ها انگار با پتک توی سرم کوبیدند، داشتم دیوانه می‌شدم خیلی به من توهین شده بود دیگر نتوانستم در آن جمع بمانم و سریع از خانه مادرش بیرون آمدم، تمام راه گریه می‌کردم بعد هم تصمیم گرفتم جدا شوم. من دیگر با پسری که عرضه ندارد از همسرش حمایت کند زندگی نمی‌کنم. رامین استقلال ندارد چون در مغازه پدرش شاگرد است و خانه را پدرش خریده و خرج ما را می‌دهد فکر می‌کنند می‌توانند هر طور که بخواهند با من رفتار کنند.»
قاضی با شنیدن این حرف‌ها رو به رامین کرد و گفت: «حرف‌های همسرت را شنیدی چه پاسخی داری؟»
رامین گفت: «همسرم کمی موضوع را بزرگ می‌کند، بالاخره مادرم است و کمی حساس، او از کودکی هم روی غذا خوردن من حساس بود، چون خودش آشپزی‌اش خوب است توقع دارد سحر هم دستپختش خوب باشد همین. من که نمی‌توانم با مادرم دعوا کنم. او هم خوبی مرا می‌خواهد. سحر باید خودش را با خانواده من وفق دهد، آشپزی یاد گرفتنی و تمرین است می‌تواند آن را بهتر کند.»
قاضی هم با شنیدن این حرف‌ها از آنها خواست پیش مشاور بروند و در صورتی که به توافق نرسیدند حکم طلاق را جاری کند.
منبع: روزنامه ایران


 

مطالعه نسخه کامل