ماجرای عکس تراژیک از پسر 21 ساله لاهیجانی 2 دقیقه قبل از شهادت
-شما الان جای همه بچههای گردان را میدانی که کجا هستند؟
- همه را که نه، ولی اکثر آنها را بلدم.
سوار تویوتا لندکروز گل آلود شدیم و پرسیدم شما با محمد مهرتاش نسبت داری؟
-گفت نسبت که نه، فقط برادریم!
-گفتم به نظر تو دو روزه میتوانیم به همه جاهایی که بچههای گردان مستقر هستند سر بزنیم؟
- علی گفت چقدر کار داری؟
-گفتم در حد یه عکس گرفتن و احیاناً چند جمله کوتاه و مصاحبه
-علی گفت من نمیفهمم وسط عملیات به این مهمی عکس و مصاحبه برای چیه.
-تو میدانی اون جلو چه خبره؟
-گفتم جلو را نمیدانم ولی دیروز معراج شهدا بودم دیدم چه خبره.
-علی پرسید مگر اجازه دادند داخل معراج بروی؟
-گفتم آره از فرماندهی هماهنگ کرده بودند.
- گفت برای چی رفتی؟
-گفتم آذرخش دروی پور شهید شده بود و ما هیچ عکسی از آن نداشتیم حاجی شاهرخ گفت برو آنجا و یک عکس از آن بگیر. گفت تعداد شهدا خیلی بود گفتم تا به حال این همه شهید یکجا ندیده بودم فکر کنم بالای هزار تا شهید را یک جا دیدم. تو پشت نیسان، آمبولانس، تویوتا، کانتینرهای بزرگ پر از اجساد شهدا بود. داخل یک سوله بزرگ رفتم پر از اجساد شهید از روی کد شهید آذرخش دروی پور را پیدا کردم و توانستم عکس بگیرم. علی گفت من هم فکر میکنم تعداد شهدا توی این عملیات کربلای ۴ و ۵ بیسابقه است. پس تو تعداد شهدایی را که دیدهای خیلی بیشتر از من است.
-گفتم بله برای همین پیشنهاد دادم موقعی که بچهها زنده هستند از همه اونا عکس بگیرم تا مجبور نباشم دوباره به معراج شهدا بروم. خیلی سخت بود. نمیدانم بچههای تعاون چطور آنجا دوام میآورند.
- علی گفت الان فهمیدم قضیه چیست برای همین حاجی شاهرخ به من سفارش داد حوصله کنم وقت کافی بزارم تو را همه جا ببرم.خیلی خوب از کجا شروع کنیم؟ گفتم به انتخاب خودت.
-گفت بچهها تا نزدیک بصره رسیدند دیشب آنجا بودم پالایشگاه نفت بصره از دور معلوم است.
-گفتم جدی میگویی.
- گفت پس شوخی میکنم.
-گفتم خوب اول بریم آنجا یک عکس از پالایشگاه بصره بگیرم.
-گفت آنقدر نزدیک نیستیم که تو عکس بگیری ریز از دور معلوم است.
-گفتم من لنز تله دارم میاورد نزدیک. اول بریم آنجا، کدام بچهها آنجا هستند گفت بچههای توپ ۱۰۶ و مینی کاتیوشا.
-گفتم سریع برو.
- گفت اولین عکس را از من بگیر حلال کن بعد برویم.
-گفتم همین جوری توی ماشین گفت آره عکس توی ماشین تا الان نداشتم. چندعکس از او گرفتم گفتم چقدر پیشروی ما در عملیات کربلای ۵ کمه؟
-علی گفت آن عملیاتهای اول جنگ بود یک حمله میکردیم دو روز راه میرفتیم. جلوی ما هیچ کس نبود و همین جوری جلو میرفتیم. الان باید وجب به وجب جلو برویم.
- بعد از چند کیلومتر که جلوتر رفتیم علی گفت از اینجا به بعد محکم بشین باید سریع بروم بدجور پشت سر هم میزنند. گفتم یعنی روی جاده دید دارند؟
-گفت نمیدانندجاده کجاست، همه جا را میزنند از جمله جاده را.
-صدای انفجار در اطراف ماشین لحظه ایی قطع نمیشد. پرسیدم علی تو جاده را میتوانی ببینی؟
-گفت شانس آوردیم جاده شلمچه همش مستقیم است اگر غرب کشور بود صد متر هم نمیتوانستم توی این وضعیت رانندگی کنم، اینقدر که جاده پیچ و تاب داشت. اینجا مسیر مستقیم را میرویم انشالله جاده است! دوربینت را آماده کن. نمیتوانیم آنجا توقف کنیم یک لحظه هم آتش قطع نمیشود گفتم مگر رسیدیم گفت چند دقیقه دیگر میرسیم.
-بعد از چند دقیقه علی طرف چپش را نشان داد و گفت از این جا میتوانی عکس پالایشگاه را بگیری.
-گفتم اینجوری خوب نمیشود یک لحظه نگهدار من بروم عقب ماشین بشینم از آنجا بهتر میتوانم عکس بگیریم. گفت نمیتوانم ثابت بایستم سرعت را کم میکنم در را باز کن برو عقب بشین.
- رفتم عقب ماشین گفتم هر جا که میتوانی دور بزن نور از آن طرف اذیت میکند، اینجوری عکس بهتر میشود.
-علی چند مترجلوتر دور زد من توانستم چندعکس بگیرم. پرسید تمام شد؟
-گفتم آره.
-گفت بیا جلو بشین گفتم به زحمتش نمیارزد همین پشت میشینم.
-بچهها این نزدیکی هستند؟
-گفت آره.
-به یکی از جادههای فرعی شلمچه رفت به سنگری رسیدیم امیر را دیدم مسئول قبضه ۱۰۶ بود. سلام علیک کردیم. پرسیدم امیر چند نفرید؟
-گفت چهار نفر، چی بود؟
-گفتم میخواهم از شما عکس بگیرم، بچههای دیگر را هم صدا بزن. بچهها را صدا زد یکی یکی بیرون آمدند.
-رحمت از بچههای ملایر بود تا من را دید خندید و گفت خواب ما را دیدی، شهید میشویم. زودتر دست به کار شدی؟!
-گفتم بادمجان بم آفت ندارد. تو تا حلوای مرا نخوری شهید نمیشوی.
-گفت تو مشهور به سر خوری ما حلوای تو را بخوریم؟ بیا سره خور، بیا یک عکس با حال از من بگیر.
از آنها عکس گرفتم.به امیر گفتم با بچهها عکس دسته جمعی نمیگیری؟
-گفت حسش نیست.
-نگاهش کردم و گفتم چی شده؟
-گفت هیچی امروز یه جوری هستم دل دماغ عکس گرفتن ندارم. گفتم نامزدت نامه فرستاده؟ خندید و گفت نه بابا خبری نیست.
-گفتم پس بگذار یک عکس تک نفره با حال حجله ایی از تو بگیرم.
خندید و گفت فیلم اضافی داری ولخرجی میکنی؟
-گفتم آره میارزد، بدجوری نور بالا میزنی. انگار یک آبی رفته زیر پوستت خندید و گفت این جمله را موقع عروسی میگویند.
-گفتم باور کن لپات گل انداخته. حالا خوب وایستا و لبخند بزن، یک عکس بگیرم.
-علی گفت: بجنب وقت نداریم جاهای دیگه هم باید برویم بیا سوار شو.
-گفتم باشد. عکس گرفتم و رفتم عقب ماشین نشستم و گفتم بریم میخواهم در مسیر هم عکاسی کنم.
پشت تویوتا که نشستم بچهها داخل سنگر رفته بودند امیر هنوز بیرون سنگر بود.
صد متری دور نشده بودیم گلوله توپی نزدیک امیر منفجر شد همه جا پر از دود شد. فریاد زدم نگه دار!
علی ایستاد. پیاده شدیم به طرف سنگر دویدیم. بالای سر امیر که رسیدم دیدم انگار به خواب عمیقی فرو رفته است و در خواب لبخند میزند دیگر اشک امانم نمیداد. بچهها از داخل سنگر بیرون آمده بودند. علی پرسید خیلی مدت بود او را میشناختی؟
من فقط گریه میکردم و نمیتوانستم جوابش را بدهم علی از رحمت پرسید شهید همشهری رضا بود؟
-رحمت گفت نه بچه لاهیجان و اسمش امیر پر دل خوشحال و 21 ساله بود. خیلی با هم دوست بودند. علی نشست و دستش را روی سرم گذاشت و گفت چه عکسی از او گرفتی، دو دقیقه قبل از شهادت.
*کارگردان تاتر و عکاس واحد تبلیغات جنگ8ساله عراق علیه ایران
//=normalizeText($row['content']) ?>
