هرروز ناهار کنار نوهِ سرباز در سراوان، جاده انزلی و سنگر
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) میگذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر میشود. (بیشتر بخوانید)
راننده رو کرد به خانم سالمندی که عقب صندلی ماشین نشسته بود و گفت دو تومنی داری ۵ تومن به شما بدم؟
خانم در حالی که اسکناس را به راننده میداد گفت بفرمایید.
با وجودی که چراغ قرمز بود پلیسی که سر چهارراه ایستاده بود به راننده اشاره زد که حرکت کند.
خانم سالمند گفت خدا به شما قوت بده.
راننده از آینه نگاهی به خانم کرد و گفت به من یا پلیس؟
در حالی که به بیرون اشاره میکردگفت به هر دو نفر.
این بندههای خدا هم شغل سختی دارند در باران و برف و آفتاب همیشه خدا توی خیابانها هستند.
حداقل شما در ماشین نشستید. خدا به همه قوت بده.
راننده گفت نه حاج خانم، بگو خدا شانس بده.
این آقای پلیس چند ساعت کشیکه و بعد هم استراحت و حقوق سر ماه، ما نه ساعت، کار داریم و نه استراحت، یک روز هم کار نکنیم حقوق نداریم، حالا خدا پدر شما را بیامرزه که به هر دونفر ما خدا قوت گفتید.
مادر من که فقط قربان صدقه پلیسها میره.
گفتم حتماً داداشت پلیسه.
راننده خندید و گفت نه بابا داداش ندارم.
از وقتی پسرم رفته سربازی مادر من هم عشق پلیس شده، هر جا پلیس میبینه،گل از گلش میشکفه.
خانم سالمند پرسید پسرت سربازیش رو تو رشت افتاده؟
راننده گفت بله نیروی انتظامی هست
خانم سالمند گفت خدا حفظش کنه، پس طول روز چندین بار همدیگر رو میبینید.
راننده گفت به اجبار مادرم، بله.
پرسیدم به اجبار مادرت چرا؟
راننده گفت پسرم هر روز یک جا کشیک میافته. سراوان، جاده انزلی، سنگر.
سر ظهر مادرم تماس میگیره میگه بیا کارت دارم یک قابلمه ناهار درست میکنه میگه بریم.
ما باید پیداش بکنیم، ببینیم کجاست، ناهار براش ببریم. توی راه هم هر پلیسی رو میبینه قربان صدقش میره
خانم سالمند گفت مادر شما هم مثل من عاشق نوه هاشه.
راننده گفت آره، نمیدونم این همه محبت را چرا به ما که کوچک بودیم نمیکرد.
خانم سالمند گفت نوه همیشه شیرین تره.
گفتم من هم وقتی از مادرم پرسیدم که بچه بهتره یا نوه گفت که ما ریشه درختیم، شما بچهها تنه درخت هستید، نوهها میوههای درخت هستند.
تو بگو میوه درخت بهتره یا تنه؟ گفتم آنطور باشه من هم میوه رو ترجیح میدم!
راننده گفت حالا چرا نوه این قدر شیرین میشه؟
خانم سالمند گفت هر موقع نوه دار بشی میفهمی.
گفتم فکر کنم یک علتش اینه که گرفتاری بچه مال پدر و مادر است شیرین کاریش برای پدربزرگ و مادربزرگ.
خانم سالمند گفت گرفتاریش چیه؟
گفتم مریضیش، شیر خشک، پوشک و همینجوری تا بزرگ بشه و انواع و اقسام خواسته که دارند.
راننده گفت آره، فکر کنم یکیش همین باشه، ولی کلاً مادر من یک جور دیگه این نوهاش رو دوست دارد.
من یادم نمیآد وقتی اندازه پسرم بودم یک بار من رو ماچ کرده باشه الان هر روز که این پسر ما رو میبینه باید ماچ و بوسه بکنه، یک بار از ما نپرسید غذا چی دوست داری درست کنم، همیشه از پدرم میپرسید الان هم هر روز از پسرم میپرسه فردا برات چی درست کنم.
خانم سالمند گفت چه دل پری داری شما.
راننده خندید و گفت بله برای همین هست که میگم خدا شانس بده.
خانم سالمند گفت پیاده میشم و در حالی که پیاده میشد گفت آنقدر به پسرت حسودی نکن برو در امان خدا.
*کارگردان تاتر
//=normalizeText($row['content']) ?>