ماجرای سرویس دهی صلواتی یک راننده تاکسی در رشت که سالی ۵ روز نماز می خواند
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) میگذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر میشود. (بیشتر بخوانید)
پل بوسار؟
راننده گفت بفرمایید. صندلی جلوی ماشین نشستم.
راننده که مرد میانسالی بود گفت پل بوسار گفتید؟ گفتم بله.
سه نفر خانم بغل هم کنار خیابان ایستاده بودند. یک نفرشان گفت پیچ سعدی.
راننده گفت بفرمایید
سوار شدند، راننده گفت خدا ثواب بدهد.
خانمی که چادر گذاشته بود در حالی که اسکناسی از کیفش بیرون میآورد گفت کرایه سه نفر تا پیچ سعدی چقدر میشه؟
راننده گفت امروز کرایهای نیست صلوات بفرستید.
خانم چادری گفت اجر شما با امام حسین.
راننده گفت سلامت باشید، شهرداری شلوغ بود؟
خانم گفت بله، من هر سال نماز ظهر عاشورا، را میآیم اینجا میخوانم.
راننده گفت خدا قبول کند.
خانم رو کرد به دختر جوانی که کنار پنجره نشسته بود و گفت چرا نمازت را اینجا نخواندی؟
دختر گفت به شما گفتم که خاله جان چرا نخواندم.
خانم گفت شلوغ بود متوجه نشدم
دختر گفت من پشت سر کسی که از بچههای مقام معظم رهبری بیزار است نماز نمیخوانم میروم خانه، نماز خودم را میخوانم..jpg)
دختری که وسط نشسته بود رو کرد به خانم چادری و گفت چه کار داری مادر من، بذار هر کس هر جور دلش میخواد نمازش را بخواند.
خانم گفت آخه حیف نیست نماز اول وقت ظهر عاشورا؟
رو کرد به راننده و گفت من حرف بچههای امروزی را نمیفهمم
راننده گفت خدا حفظ شون کنه، والا من فکر کنم بچههای ما از ما بهترند.
خانم گفت زمانی که ما بچه بودیم روی حرف پدر و مادر حرف نمیزدیم، الان زمانه کاملاً فرق کرده هر کسی حرف خودش را میزند.
راننده گفت من هم یک دختر دارم که یک بار هم نشده با مادرش بره مسجد، نمازش رو توی خونه میخونه سر و وضعش را هم ببینی فکر میکنی اصلاً نماز خواندن بلد نیست.
یک پسر هم دارم که این ایام ما اصلاً آن را توی خانه نمیبینیم همش توی هیاتها ست.
ولی سالی یک ماه نماز میخواند.
خانم با تعجب پرسید سالی یک ماه؟
راننده گفت فقط ماه رمضان.
چون روزه میگیرد نماز هم میخواند، بقیه سال نماز نمیخونه.
خانم گفت بعد شما میفرمایید بچههای ما از ما بهترند.
خدا پدرت را بیامرزد.
راننده گفت آره والا از من که بهترند.
خانم گفت نکند شما هم سالی چند ماه نماز میخوانید.
راننده گفت من چند ماه نمیخوانم سالی ۵ روز نماز میخوانم.
خانم با تعجب گفت ۵ روز؟
راننده گفت بله، چون سه تا احیا را روزه میگیرم آن سه روز نماز میخوانم و تاسوعا و عاشورا را..jpg)
خانم خندید و گفت پس اینجوری حق با شماست.
بچهها حتماً به مادرشان رفتهاند؟
راننده گفت خدا پیغمبری آره، بارها شده غذای ما را ریخته و چون اذان بوده نمازش را میخواند بعد میآید غذای خودش را میخورد.
خانم گفت اون بنده خدا چقدر غصه میخوره از کارهای شما.
راننده گفت نه اتفاقاً در این زمینه کاری به کار هم نداریم.
دختری که بغل دست خانم نشسته بود به کتف او زد و گفت بفرمایید یاد بگیرید اینقدر به همه چیز اصرار نکنید.
خانم گفت: آقا ممنون ما پیاده میشویم.
راننده ترمز کرد و گفت در امان خدا.
خانم در حالی که پیاده میشد گفت خدا به من و خانومت صبر بده و دق نکنیم از دست این بچهها خوب است.
راننده گفت خدا به شما ۱۲۰ سال عمر بدهد.
به راننده نگاه میکردم گفت چی را نگاه میکنی؟
گفتم یادت هست در زمان ابتدایی در کتاب فارسی یک شعر داشتیم قصه موسی و شبان یاد اون شعر افتادم.
راننده گفت آره خیلی طولانی بود
شبان میگفت
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم، کنم شانه سرت
دستکت بویم، بمالم پایکت
وقت خواب آید برویم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یاد تو هی هی و هیهای من.
گفتم خوب یادت مانده، من هم آنجا یادمه که میگفت
هیچ آداب و ترتیبی مجو
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
یادش بخیر، فکر کنم دیگر الان توی کتاب درسی بچهها نیست.
راننده گفت ولی من میگم خدا هم توی کار ما بشر دو پا مانده هر کاری میکنیم خلاصه یک ضرب المثل یا شعری میگیم و میخوایم بگیم این کار ما درسته؟
گفتم آره خب، اکثر ما اعتقاد داریم که ما خیلی خوبیم.
راننده خندید و گفت مگه خوب نیستیم؟ گفتم حتماً هستیم ولی فکر کنم یک چیز مهم تری هست.
راننده گفت چی؟
گفتم توی همان شعر موسی و شبان نتیجه گیری میکنه و میگه
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
راننده گفت آره والا.
درست گفته «اوس کریم» ما کارش درسته.
*کارگردان تاتر
//=normalizeText($row['content']) ?>
