سربازی که در پادگان، نماز جماعت نمی خواند
راننده گفت دو تومن داری ۵ تومن بهت بدم؟
گفتم فکر کنم داشته باشم
در حالی که پول را از من میگرفت بیرون را نگاه کرد و گفت جناب سروان کجا تشریف میبرید؟
جوانی که با دوستش کنار خیابان مشغول صحبت بود ذوق زده گفت سلام دایی تازه رسیدم.
راننده گفت بیا سوار شو.
دو جوان ساکهای سربازی خودشان را صندوق عقب ماشین گذاشتند و صندلی عقب نشستند.
جوان گفت مزاحم نباشیم دایی.
راننده گفت نقطهاش مزاحم است شما مراحم هستید.
جوان گفت شما لطف دارید
راننده گفت مگر تو دوره آموزشی هم مرخصی میدهند؟
جوان گفت آره سه روز مرخصی میان دوره داریم
راننده گفت خلاصه امسال نشد پیاده روی اربعین بری.
جوان گفت آره امسال قسمت نشد.
راننده گفت آنجا دیگه کیف میکنی هر روز صبح، ظهر شب نماز جماعت و دعا و سلام و صلوات دیگه، آره؟
جوان گفت آره تقریباً.
جوانی که تا الان ساکت نشسته بود گفت اتفاقاً حسین معمولا نماز جماعت شرکت نمیکنه.
راننده گفت پس تازه شده مثل دایی خودش. حلال زاده به داییش میره.
خداییش تا وقتی که اینجا بودی، همش تو کار نماز و راز و نیاز بودی، سربازی رفتی بریدی؟ چی شد؟
جوان خندید و گفت باید ثابت بکنم خواهرزاده شما هستم دیگه.
راننده رو به جوان کرد و گفت جدی میگی حسین نماز نمیخونه؟
جوان گفت نگفتم نماز نمیخونه گفتم نماز جماعت شرکت نمیکنه.
راننده با تعجب پرسید پس چیکار میکنه؟
جوان گفت توی آسایشگاه فرادا نماز میخونه.
راننده گفت یعنی چی؟
جوان گفت یعنی تنهایی نماز میخونه مسجد پادگان جماعت نمیخونه
راننده گفت خب چرا؟
جوان گفت چون نماز آنجا جماعت اجباری هست خیلی از سربازها بدون وضو میآمدند بعضیها نماز خواندن بلد نبودند بعضیها هم چون اجباری بود نمیخواندن برای همین جماعت از نظر شرعی اتصال نداشت و صحیح نبود.
برای همین هم حسین توی آسایشگاه نماز فردا میخونه.
پرسیدم یعنی توی همه پادگانها نماز خواندن اجباریه؟
جوان گفت نه بستگی به مدیریت پادگان داره بعضی از دوستان پادگانهای دیگه افتاده بودن نماز اجباری نبود.
راننده گفت مادرت میدونه مرخصی اومدی.
جوان گفت نه بیخبر اومدم غافلگیر بشوند.
راننده گفت پس خوب شد، امروز باید از خواهرم مشتلق بگیرم.
گفتم ممنون من سر دیلمان پیاده میشوم.
*کارگردان تاتر
//=normalizeText($row['content']) ?>