احساس تحقیر یک بازنشسته در نمایندگی بیمه تکمیلی رشت
زن میانسال گفت من بغل همین بیمه پیاده میشوم.
راننده در حالی که بقیه پول مسافر را میداد ترمز کرد و گفت: خیر پیش.
مرد سالمندی که کنار خیابان ایستاده بود گفت چهارراه میکائیل؟
راننده گفت بفرمایید.
مرد سالمند در حالیکه روی صندلی جلوی ماشین مینشست کاغذهایی را که در دست داشت روی زمین ریخت
راننده گفت عجله نکن پدر جان، مدارکت را جمع کن.
مرد پیاده شد و کاغذها را از روی زمین جمع کرد و داخل سطل آشغال کنار خیابان انداخت و دوباره صندلی جلوی ماشین نشست.
راننده با تعجب پرسید مگه مدارک را لازم نداشتی؟
مرد با ناراحتی گفت نه، دیگر به درد نمیخورد. تا نیم ساعت پیش فکر میکردم میتوانم با اینها پول بگیرم، دیدم نمیشود.
راننده گفت فاکتور بود، بیمه قبول نکرد؟
مرد گفت فاکتور دندان مصنوعی بود. ۳۰ میلیون هزینه کرده بودم. رفتم مقداری از پولش را از بیمه تکمیلی بگیرم که گفتند دندانت را در بیاور و جلوی دهانت بگیر و یک عکس بگیر بعد دندانت را داخل دهانت بگذار و با دهان باز دوباره عکس بگیر.
گفتم نفهمیدم چی گفتید؟
عکس هایی از تلفنش به من نشان داد. عکس پیرزنی بود که در دو حالت با چشمان اشک آلود دندانش را در دستش گرفته بود با دهان باز به دوربین نگاه میکرد و در عکس بعد دندان داخل دهانش بود و با دهان باز عکس گرفته بود.
از دیدن عکس خجالت کشیدم.
پیرمرد ادامه داد: به کارمند بیمه گفتم آقا، من تایید دکتر معتمد دارم. عکس رادیولوژی قبل و بعد از گذاشتن دندان دارم. اینها را قبول ندارید؟
گفت: نه پدر جان، قانون است که حتماً بدانیم دندان متعلق به شماست.
گفتم آن وقت از این ۳۰ میلیون هزینه چقدر به من میدهید؟ گفت حدود یک میلیون تومان.
راننده گفت: فقط یک میلیون تومان؟
مرد با ناراحتی گفت بله، یک میلیون!
راننده گفت عکس گرفتی؟
مرد مسافر با صدای بغض آلودی و گریانی گفت نه، برای همین همه مدارک را دور ریختم.
راننده در حالی که با عصبانیت دنده را عوض میکرد زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
گفتم بغل این اداره آب و فاضلاب پیاده میشوم، ممنون.
* کارگردان تاتر
