از پیتزا گیلار تا قنادی نوشین،کتابفروشی نصرت،آبمیوه هزار و یک شب و پاساژ شیک رشت

برخی نیز کودکانی بودند که به واسطه والدین جوان خود فرصت حضور در این مکانها را داشتهاند. نگارش نظرات در زیر این چنین پست هایی، و استقبال از مکانهای مملو از خاطره گذشته، بیانگر آن است که گذشته؛ شکلی جسمانی نیز دارد و امری پاک شدنی و زدودنی نیست. گذشته در حافظه تک تک ما ماندگار است و فقط نیازمند بهانهای است تا خودی نشان دهد و در مقابل چشمان ما ظاهر شود. پیتزا گیلار، کافه قنادی نوشین، کافه قنادی نگین، کتابفروشی نصرت، کتابفروشی طاعتی، آبمیوه هزار و یک شب، آرایشگاه نظام، پاساژ پله برقی و پاساژ شیک رشت از آن جملهاند. هر کدام از این مکانها در دهه شصت بروبیای خودشان را داشتند. هر کدام از آنها معبد و مقصد عدهای بودند و گمان جامعه شناختی من آن است که هر کدام از این مکانها برای شناخت وضعیت اجتماعی آن زمان نقشی کلیدی دارند. هر چند هم اکنون مکانهای خاطره و مکانهای حافظه جمعیاند و امری متعلق به گذشتهاند ولی در شناخت اکنون ما نیز پرفایدهاند.
انقلاب سال ۵۷ پیروز شده بود. حاکمیت نوظهور نگاه مشخصی به غرب داشت و روشن است که میانهای نداشت با هر آنچه تصور میکرد نسبتی با غرب دارد. جنگ نیز در جریان بود و شرایط جنگی، از نظر اجتماعی حال و هوای خاصی را بر جامعه حاکم کرده بود. در نتیجه، سیاست رسمی به شکلی سفت و سخت به دنبال وحدت بود و به گمانش؛ یکدست سازی در عرصه زندگی روزمره مسیر تحقق چنین وحدتی محسوب میشد. تنوعات فرهنگی زیست جهان ایرانی به سختی تحمل میشد. سیاست رسمی در همه عرصههای زندگی روزمره، از جشن عروسی گرفته تا شکل فراغت در جنگل، از «با چه کسی قدم زدن» در پیاده رو گرفته تا نوع موسیقی داخل ماشین سرک میکشید و به مجازات هر آنچه میپرداخت که تصور میکرد نسبتی با «فرهنگ ولنگار» غرب دارد یا میتواند به وحدت پیش گفته در سطرهای قبل خدشهای وارد نماید. از نظر سیاست رسمی تفاوتی بین «معین» و گروه غربی «مدرن تاکینگ»، یا بین فیلم «خشم اژدها»ی بروسلی و فیلم «عایشه من» «ابراهیم تاتلیس» وجود نداشت. ارتباط با جهان محدود بود و در آن زمان، رادیو و ویدئو تنها رسانه هایی بودند که میشد تصویر یا تصوّری از جهان کسب کرد.
در آن شرایط، مصرف، کارکرد متفاوتی داشت. مصرف در واقع شکلی از تولید بود. یک کالا با مصرف تمام نمیشد بلکه آغاز میشد. افراد با مصرف یک کالا، معنایی تولید میکردند. روشنتر آنکه، پیتزاهای پیتزا گیلار، معجونهای هزار و یک شب و پیراشکیهای قنادی نوشین فقط چیزهایی خوشمزه نبودند. طبقه متوسط در آن زمان، به دنبال مکانها و کالاهایی بود تا به واسطه آنها هویت خود را کشف و بازتولید نماید، تا از طریق سلایق مشترک، موجب گردهم آمدن و بازشناسی هویتیاش بشود. 
به یاد دارم در آن زمان بعضیها در مقابل کتابفروشی نصرت میایستادند و به مشتری هایی نگاه میکردند که در حال خرید کتاب و یا نوار کاست بودند. تصورشان آن بود که «او هم مانند من است و ما سلیقه مشترک داریم». جایی نبود تا افراد همقطاران خود را بیابند. بعضیها وقتی به پیتزا گیلار میرفتند با کنجکاوی به دیگران نگاه میکردند تا ببینند چه کسانی مانند آنها هستند. مکانهای مصرفی، در حکم معابدی بودند که هواداران سلیقهای مشخص را گرد هم جمع میکردند.
افراد در دهه شصت به میانجی مصرف، حرفهای دیگری میزدند. داستان، فقط خوردن یک خوراکی لذت بخش نبود. آنان وقتی وارد پاساژ پله برقی یا پیتزا گیلار میشدند برای دقایقی نظارت سیاست رسمی را به حالت تعلیق درمی آوردند.
آنان با «اصل لذت» به مقابله با «اصل واقعیت» میپرداختند تا بگویند در اقیانوس یکدست سازی زندگی روزمره توسط سیاست رسمی، هنوز جزیره هایی متفاوت نشین حیات دارند.
طبقه متوسط شهری، همیشه و در هر دورهای، روشها و مکانهای لذت خودش را مییابد تا نه لذت بلکه هویت متمایزش را نشان دهد و این امر درباره دهه شصت نیز صادق است.
مکانهای لذت، نظیر پیتزا گیلار یا قنادی نوشین و نگین، هم کالایی خوشمزه میفروختند و هم تجربهای کمیاب را: تجربه بودن در کنار همقطاران و تجربه اتصال به جهان. پیراشکی کرم دار، یا پیتزا پپرونی پیتزا گیلار مکانی برای رویاپردازی بود، مکانی برای احساس اتصال به جهانی بود که سیاست رسمی ارتباط با آن را محدود کرده بود. در رفتارهای مصرفی اینگونه، شکلی از اعتراض و مقاومت پنهان وجود داشت.
