ماجرای دبه پرماجرا اول صبح در یکی از تاکسی های رشت
مرد گفت به من هم اولین بار است که دبه داده، قبلا میرفتم آزمایش خون و ادرار میدادم و برمی گشتم
راننده ایستاد، رو به مردی که دبه پلاستیکی دستش بود و به این طرف خیابان میآمد گفت تا گیل میرم
مرد گفت تا فرهنگ با شما میآیم
مرد صندلی جلوی ماشین نشست
راننده گفت اول صبح دبه از کجا خریدی؟
مرد گفت نخریدم، مجانی دادند.
راننده گفت کی داده، ما هم بریم سهمیه مان را بگیریم.
مرد گفت آزمایشگاه داده.
راننده گفت آزمایشگاه مگه دبه میده؟
مرد گفت به من هم اولین بار است که دبه داده، قبلا میرفتم آزمایش خون و ادرار میدادم و برمی گشتم.
ولی این بار این دبه را دادند گفتند تا ۲۴ ساعت هرچه ادرار داری توی این دبه جمع کن برای ما بیار.
راننده گفت مگه چه مریضی داری؟
مرد گفت هنوز نمیدونم. یه خورده کلیه هام درد میکنه دکتر این آزمایش را نوشته.
راننده خندید.
مرد گفت به جمع کردن ادرار میخندی؟
راننده گفت نه، یاد مرحوم داییم افتادم
مرد گفت خدا بیامرزدش
راننده گفت خدا رفتگان شما را هم بیامرزه
اون بنده خدا جز سری اول کارمندهای بهداری بود
تعریف میکرد آن اوایل میرفتیم روستاهای صعب العبور که دسترسی به دکتر نداشتند تا از آنها آزمایش بگیریم
اولین بار رفتیم و گفتیم شام نخورید ناشتا بمونید و صبح نمونه مدفوع و ادرار با خودتون بیارید.
مرد گفت چند سال پیش
راننده گفت سالهای ۴۰ تا۴۲
مرد گفت خوب میفرمودید
راننده گفت صبح برای نماز که بیدار شدیم رفتیم بیرون وضو بگیریم دیدیم همه اهالی از دور و نزدیک همه با یک دبه در دست، پر از مدفوع و ادرار دارند به طرف ما میآیند
مرد خندید و گفت همه یک دبه پر کرده بودند راننده خندید و گفت آره، دایی ما یادش رفته بود به اینا بگوید چقدر، اونها هم سنگ تمام گذاشتند و یه دبه رو پر کردند و آوردن تحویل دادند
مرد گفت پس شما واسه همینه به دبه حساسید
راننده گفت نه بابا همین جوری یاد آن خاطره افتادم
مرد گفت حالا تا فردا صبح ببین میتونم این دبه رو پر بکنم
خانمی که کنار من نشسته بود گفت آقا ماشین شما رادیو نداره؟
راننده گفت چرا داره.
خانم گفت لطفاً رادیو رو روشن کنید اینقدر حرف ادرار و دبه زدید حالم دیگر داره به هم میخوره.
راننده در حالی که رادیو را روشن میکرد گفت ببخشید چشم این هم رادیو خدمت شما ما دیگر حرف نمیزنیم
خانم گفت نمیگم حرف نزنید آخه اول صبح آدم حالش بد میشه همش راجع به ادرار حرف بشنویم
راننده صدای رادیو را زیاد کرد و گفت بفرمایید ما دیگر حرف نمیزنیم و همه در سکوت به اخبار رادیو گوش دادیم.
*کارگردان تئاتر
//=normalizeText($row['content']) ?>