کلانشهر _ وحید احمدی آرا: این مرد با آن لباسش نه از پرستاران بخش ویژه کروناست، نه خواسته ادای مهراد جم را دربیاورد. او سالهاست این لباس ابتکاری را به سختی به تن میکند و با وسواسی عجیب تربهای باغش را با کمترین امکانات میشوید و میفروشد.
او در باران، در بحران، در برف، در کرونا همواره دور میدان خمسه بازار در کنار داراییهای زمینی خود ایستاده است و با اینکه بر تن کردن آن حجم از پلاستیک سخت است و راه رفتن و کار کردن با آن سختتر (آن هم کار کمسودی مثل ترب فروشی) همچنان به کارش و با این شرایط سخت ادامه میدهد.
شاید اگر سالهای قبل بود میرفتم کنارش مینشستم و با او گپ میزدم. شاید حتی با او گفتوگویی رسانهای انجام میدادم اما این روزها که میبینمش ترجیح میدهم دوبار دور میدان بچرخم و اگر شد عکسی از او بگیرم.
او برای من، بارانیترین مرد رشت است. سبزترین مرد، با پوششی سیاه و من درآوردی که ویژه خود اوست.
بهتر بگویم، او برای من رشت است؛ کیسه زبالهای بر تن و پلاستیک فریزری بر سر؛ او برای من عزیزتر از مغزهای فریز شدهای است که تکرار بخشی از زندگی بیخیرشان است. عزیز از از تنهای زبالهای که مغزشان توی جیب شان است. بزرگتر است از آنانی که باران را دوست ندارند و چتر، بزرگترین دغدغهشان در روزهای بارانی است.
او برای من رشت است. رشتی که بیسلاح و بیدفاع با اندک داراییهای خود یعنی زمین و خاک و آب و آتش برای زنده ماندن میجنگد.
اگر مسیرتان خورد خسته نباشیدی بگویید، کنارش بایستید زیر باران، بدون چتر، اگر هیزمهای داخل پیت حلبیاش روشن بود، دستتان را کنارش روی گرمای چوبها بگیرید و بیهراس کرونا و آنفلونزا، از او خرید کنید، به سلامتی رشت که سبز، بارانی و زنده میماند.
چند خط بعدی پارهای از مثنوی نیمه کارهای است که چند شب پیش از حال این روزهای من منفجر شد و به خیالم هیج گاه هم کامل نخواهد شد.
اینجا دوباره به یادگار مینویسمش برای این روزهایی که کلمهکلمهی این مثنوی دردش را کشیده است.
سرزمین هراسهای سیاه
سرزمین سکوت، شرم،گناه
زلزله، سیل، بیکسی و سقوط
کرونا، خشکسالی و هپروت
آتشی بر مرام جنگلها
قصه ی انهدام جنگلها
مرگ را روزمرگی کردن
مثل یک مرده زندگی کردن
فتنه افتاده در تمام وطن
و دروغی بزرگ: مام وطن
انتشار یادداشت در کلانشهر به معنای تایید محتوی آن نیست و صرفا جهت اطلاع مخاطبان منتشر میشود.
//=normalizeText($row['content']) ?>