نزد مکانیکی رفتم که خواستگار دوستم بود؛اما او عاشق من شد و با من ازدواج کرد/ حالا به خاطر اینکه پنیر در یخچال نبوده می خواهد طلاقم بدهد
در حالی که بسیار افسرده و گوشه گیرشده بودم روزی یکی از همسایگان مادرم مرا برای مردی خواستگاری کرد که همسرش به شدت بیمار بود. اما مادرم به او پاسخ منفی داد و تاکید کرد تا زمانی که «اسکندر» همسرش را طلاق نداده است دخترم نمیتواند با او زندگی کند. آن زمان من 19 سال بیشتر نداشتم و اسکندر هم به ازدواج با من اصرار میکرد بالاخره او با چرب زبانی مرا به عقد دایم خودش درآورد بدون آن که این ازدواج در شناسنامهاش ثبت شود.
حدود دو سال با اسکندر زندگی کردم و در این مدت او نه تنها امکانات رفاهی را برایم فراهم کرد و مرا به مسافرتهای خارج از کشور برد بلکه یک خودروی صفر کیلومتر برایم خرید اما در همین زمان همسرش متوجه ماجرا شد و دست به خودکشی زد به همین دلیل اسکندر مدعی شد نمیتواند همسر بیمارش را طلاق بدهد! من که شرایط را این گونه دیدم با گرفتن مهریه و حق و حقوقم از او طلاق گرفتم و به خانه پدرم بازگشتم.
مدتی بعد از این ماجرا یک روز با خودرو تصادف کردم و آن را برای تعمیر به یک تعمیرگاه در حاشیه شهر بردم. روزی که قرار بود خودرو را تحویل بگیرم به همراه یکی از دوستانم به تعمیرگاه احمد رفتیم که قرار بود با همان دوستم ازدواج کند به همین دلیل هم «بتول» مرا برای تعمیر خودرو به تعمیرگاه او معرفی کرده بود اما وقتی خودروام را از تعمیرگاه بیرون آوردم احساس کردم احمد مرا تعقیب میکند طولی نکشید که خانوادهاش را به خواستگاری من فرستاد و مدعی شد از ازدواج با بتول منصرف شده است.
خلاصه آن روز من ماجرای دو ازدواج قبلیام را برایش بازگو کردم و او هم همه شرایط مرا پذیرفت. اما بعد از آن که زندگی مشترکمان را آغاز کردیم تازه فهمیدم که احمد مردی بسیار خسیس است و برای هر موضوع بیاهمیتی مرا کتک میزند با آن که صاحب سه فرزند شدهام و همه مال و اموالم را در اختیار او گذاشتهام اما رفتارش هیچ تغییری نکرد. او حتی ماشین و طلاهای مرا فروخت و ارثیه پدریام را هم گرفت تا شغل خودش را توسعه بدهد ولی تاثیری در خسیس بازیهای او حاصل نشد.
رفتارهای زشت او به جایی رسید که وقتی به دلیل مشغله کاری شبها به منزل نمیآمد من از مادرم میخواستم که برخی شبها را نزد من و فرزندانم بماند. در یکی از همین روزها وقتی احمد به خانه آمد و به سراغ یخچال رفت متوجه شد که پنیر تمام شده است او بلافاصله سروصدا به راه انداخت که هر وقت مادر و برادرت به خانه ما میآیند مواد غذایی هم خیلی زود تمام میشود. هر چه فریاد زدم که بچهها پنیر را خوردهاند فایدهای نداشت و احمد با همین بهانه مرا کتک زد و به همراه کودک شیرخوارهام از خانه بیرون انداخت حالا هم که به خانه مادرم رفتهام نه تنها نفقهای پرداخت نمیکند بلکه پیام فرستاده است که مرا طلاق میدهد.
//=normalizeText($row['content']) ?>