باج یک ریالی به زن همسایه در رودبار برای فاش نکردن راز سیگار نزد پدر
دختر جوان به راننده تاکسی گفت، میدان نیروی دریایی پیاده میشوم.
راننده در حالی که بقیه کرایهاش را میداد ترمز کرد و گفت بفرمایید.
پسر نوجوانی که کنار خیابان در حال سیگار کشیدن بود گفت توشیبا؟
راننده گفت بفرما
پسر نوجوان در حالی که روی صندلی جلوی ماشین سوار میشد گفت میتونم سیگارمو بکشم؟
راننده گفت از نظر من آره و بعد اشاره کرد به من و گفت آقا رو نمیدونم.
نوجوان از من پرسید میتونم سیگار بکشم گفتم اگه نکشی ممنون میشم
نوجوان پُک عمیقی به سیگار زد و بقیه سیگار را از شیشه ماشین به بیرون پرتاب کرد
راننده گفت چند وقته سیگار میکشی؟
نوجوان گفت یک سالی میشه.
راننده پرسید بابات میدونه سیگار میکشی؟
نوجوان گفت قبل از اینکه به دنیا بیام بابام تصادف کرد و مُرد، من بابام رو ندیدم.
راننده گفت خدا بیامرزه، من کلاس هفتم بودم برادر بزرگم به من گفت برو کنار جاده سیگار جمع کن.
نوجوان گفت مگه کنار جاده سیگار ریخته بود؟ راننده گفت بعضی از رانندهها و مسافرها سیگار را تا آخر نمیکشیدند مثل تو که الان نصفه سیگار را انداختی بیرون.
نوجوان گفت آها الان متوجه شدم.
راننده گفت رفتم به اندازه یه پاکت از این سیگارهای نصفه و نیمه جمع کردم و به برادرم دادم.
بهش گفتم به آقاجان میگم که سیگار میکشی!
برادرم دو تا از آن سیگارها را به من داد و گفت به شرطی که به آقاجان حرف نزنی هر روز دو تا سیگار به تو میدهم.
نوجوان با خنده گفت از سیگارهایی که خودت بهش داده بودی دوتا بهت داد؟
راننده خندید و گفت آره من هم خوشحال قبول کردم و از آنجا بود که من هم سیگاری شدم.
روز بعد داشتم یواشکی سیگار میکشیدم که «سلیمه ماشال» پیرزن همسایه مرا در حال سیگار کشیدن دید.
همه از سلیمه ماشال حساب میبردیم
سر من داد زد گفت چه کار داری میکنی به پدرت میگم که سیگار میکشی.
با خنده به راننده گفتم لابد شما هم هر روز دو تا سیگار به سلیمه ماشال دادی.
راننده آهی کشید و با خنده گفت: هفته دو ریال از پدرم هفتگی میگرفتم، از اون موقع هر هفته یک ریال به سلیم ماشال میدادم که رازم را به پدرم نگوید و یک ریال برای خودم میماند.
نوجوان گفت تا کی این کار رو کردی؟
راننده گفت تا حدود یک سال که از رودبار به رشت آمدیم
نوجوان پرسید خلاصه پدرت فهمید سیگار میکشی؟
راننده گفت تا مدتها نه، حتی وقتی ازدواج کردم و خودم بچه دار شدم پدرم را که میدیدم سیگار را قایم میکردم.
پدرم هم خودش را به ندیدن میزد.
نوجوان گفت من که هیچ موقع نفهمیدم پدر داشتن چه جوریه. فقط مادرم هر موقع که میخواهد تاثیر حرفش را زیادتر بکند میگه اگر پدرت بود تو الان حرفم را گوش میدادی.
گفتم من همین بغل پیاده میشوم.
*کارگردان تاتر
