پناه بردن از خشم مدیرِ متنفر از موهای بور به خانم مجری های بی لبخندِ برنامه کودک
این جامعه شناس در کانال تلگرامیاش نوشت:
خانم الهه رضائی، خانم گیتی خامنه
سلام،حالتان چطور است؟
در یکی دو سال گذشته در اینستاگرام عکس هایی از شما با لبخند هایی به غایت جذاب و لباس هایی رنگی و نشاط انگیز میبینم. در برخی رویدادها و به هنگام عکس گرفتن؛ شادی غیرقابل وصفی از خود نشان میدهید، بیتکلف و خودمانی رفتار میکنید، گاهی حتی در شما شیطنتهای ریزه میزه خاص دوره نوجوانی میبینم.
معمولاً ابتدا به وجد میآیم و ذوق میکنم، ولی اندک زمانی پس از ذوق زدگی، اندوهگین میشوم. حسرت میخورم و غمی سنگین تمام وجود مرا دربرمی گیرد. به آن سالهای دور میروم. آن سالها که شما مجری برنامه کودک بودید. شما خیلی خوب در ذهن من جای گرفتهاید. شما بخشی از حافظه گریزناپذیر من شدهاید. حتی وقتی تصمیم میگیرم متنی جامعه شناختی درباره دهه شصت بنویسم پی میبرم که شما پیشاپیش در متن حضور دارید. چرا اندوهگین میشوم؟ چرا حسرت میخورم؟ چرا غمی سنگین تمام وجود مرا دربرمی گیرد؟
در آن سالهای دور، وقتی که زنگ مدرسه به صدا درمی آمد با اشتیاق به سمت خانه میدویدم. مدام با خودم مسابقه میگذاشتم تا زودتر از روز قبل به خانه برسم. آن زمان ساعت در زندگی ما کودکان آن قدرها مهم نبود. من زود یا دیر رسیدن را با برنامه شما تنظیم میکردم. در مدرسه به تنگ آمده بودم چرا که احساس میکردم به سربازی رفتهام. مدیران ظالم و ایدئولوژی زدهای داشتیم. میخواستند با غرب مبارزه کنند و به هر طریقی ما را «مؤمن» بار بیاورند.
متأسفانه موهای من صاف و بور بود. به همین خاطر حتی وقتی مو هایم کوتاه بودند به وزیدن باد در حیاط مدرسه واکنش نشان میدادند.
مدیری داشتیم که همیشه او را لعنت میکنم. نام نمیبرم چون در قید حیات نیست. او در حیاط مدرسه روزبهان رشت پرسه میزد و سرتاپای همه را ورانداز میکرد. همیشه آن قسمتی از مو هایم را که باد تکان میداد میگرفت و به دنبال خودش میکشید تا مرا به دفتر مدرسه ببرد؛ درست مانند کسی که گوسفندی را به دنبال خود میکشد.
گاهی بر زمین میافتادم ولی ترحمی در کار نبود و او باز مرا میکشید تا شاید برای دیگران عبرت آموز شوم.
هر چقدر قسم میخوردم که مو هایم را کوتاه کردهام کارساز نبود و میگفت پس چرا تکان میخورد؟ در ذهن آن بیمار ایدئولوژی زده، این رنگ و این شکل از مو بیتردید غربی بود. دروناش آرام نمیگرفت. بیگمان اگر قدرتی داشت سرم را به خاطر مو هایم قطع میکرد.
به همین دلیل دوست داشتم از پادگان بگریزم تا شاید در مقابل تلویزیون آرام گیرم. ولی افسوس. شما هم ادامه همان ایدئولوژی بودید. شما هیچ وقت طراوت نوجوانی ما را نمیدیدید. صورتتان مهربان بود ولی مراقب بودید مهربان به نظر نرسید! آن اوایل وقتی تازه کار بودید حتی به ما نگاه هم نمیکردید. به ورق هایی نگاه میکردید که «اتاق فرمان» به شما داده بود و از روی آن میخواندید. سگرمه هایتان در هم رفته بود و گویی برای ما اخبار میخوانید. لباسهای تیره، صورت بیلبخندی که انگار چند روز نخوابیده، و متنی که مانند کتابهای آن زمان فقط قرار بود «پرورش» دهد!
گاهی از خودم میپرسم چرا با وجود همه این اوصاف نسبت به برنامه شما اشتیاق داشتم؟ شاید خود تلویزیون برای ما جذاب بود. شاید تلویزیون معدود نشانه جهان جدید بود که آن زمان برایمان قابل دسترس بود. چون ما نه تنها برنامه شما، که همه برنامهها را تماشا میکردیم.
خانمهای گرامی. شما نیز مانند ما قربانی بودید. شما هم مانند ما خودتان را سرکوب کردید. شما هم مانند ما عمیقا در حسرت زندگی نزیستهاید. حالا من هم مانند شما در پنجاه و چند سالگی لباسهای رنگی میپوشم. مانند شما تقلا میکنم شادیهای از دست رفته را زنده کنم تا شاید کمی آرام گیرم ولی خوب میدانم و خوب میدانید جای آن فقدان را چیزی پر نخواهد کرد.
از شما انتظاری دارم. در کنار شرّ و شور دیرهنگامتان در مقابل دوربینهای عکاسی، در کنار لباسهای رنگی قشنگ تان، در کنار لبخندهای زیبایتان که افسوس و درد از ما دریغ کردید کمی هم حرف بزنید. با معلمهای معدودی که حتی اکنون همچنان مدرسه را پادگان میبینند و دختران این سرزمین را وادار به خودکشی میکنند حرف بزنید. با تلویزیونی که همچنان فکر میکند «مربّی پرورشی» است حرف بزنید. نیش دار و گزنده هم حرف بزنید. گذشته تان را نه فقط با لباسها و لبخندها و شیطنتهای مقابل دوربین، بلکه با روایت جبران کنید. خط و خطوط ناشی از رنج در چهره را نمیتوان به هیچ طریقی پنهان کرد. اگر هم بشود درون را چه میتوان کرد؟علاوه بر همه اینها، شما یک عذرخواهی به ما بدهکارید.
