در ستایش رئالیسم جادویی و طعنه به آنکس که ما را «بی غیرت» می خواند؛امیدواران، تاریخ سازانِ جهانند

آری این امید است که مظلومانِ همیشه در بند تاریخ را گرم نگه میدارد. چه آنانکه در اردوگاههای مجمع الجزایر گولاک سرگذشتشان را سولژنستین روایت کرد چه آن سرهنگ یاغیای که گابریل مارکز از او نوشت که در اعتراض به سنتهای حجری به دنبال سرزمین آرمانی رفت و ساخت و بارورش کرد و زمانیکه سیاست سرزمینش را آلود خود را به درختی بست تا تنها شاهد نابودی آزادی و رهایی آدمها باشد و در عین حال امیدوار به آیندهای که کسی بیاید و بزداید غبار زشتی را از چهره آدمها. دردی که عالم گیر است و از شمالگان روسیه تا شرق تیان آن من چین و سه یار دبستانی تهران و طنزهای عزیزنسین ترکی و ضجههای دلربای احمد کایا ادامه مییابد تا به مادران روسری سپید آرژانتین و فرزندان برزیلی رنگ خدا و تمام بیهوده کشته شدگان پرو و بولیوی و شیلی برسد و چه نقطهای بهتر از پایان جغرافیایی دنیا، آمریکای لاتین. اگر خاورمیانه جبر جغرافیایی است آمریکای لاتین جادوی لعنتی جهان است.
جادویی برآمده از فقر و ظلم و تبعیض و جور. اگر در دنیای سخت امروزی حال خواندن رمان «صدسال تنهایی» را ندارید به اندازه چند قسمت حوصله کنید و سریالش را ببینید. اگر دلتان با قهرمان هایش همراه شد بروید سریال «مثل آب برای شکلات» را ببینید. یک شاهکار مکزیکی در ستایش مبارزه. شکست امید در جفای ظلم و ظهور امید در پس ناامیدی. هرآنچه که چپِ عالم سوز و راستِ عالم گیر بر مخیله تان فرو کرد به دور اندازید.
ما آدم هایی فارغ از کثافت دو قطبی جهانیم. ما آنجاییم وسط جادوی جهان در واقعیت این دنیای دو قطبی. آنجا که دست خدای مارادونا ملتی را شاد میکند. آنجا که مسی افسانه میآفریند. آنجا که رونالدینیو با توپ میرقصد. آنجا که هیگوئتای کلمبیایی با پشتک وارو توپ را برعکس از تور دروازه بیرون میکشد آنجا که چیلاورت پاراگوئهایِ دروازه بان تنها پنالتی زنِ گل زنِِ کشورش میشود. آنجا که خورخه کامپوس مکزیکی با آن قد کوتاهش هم دروازه بان میشود هم مهاجم. آنجا که کواتموک بلانکوی مکزیکی توپ را لای پاهایش میگذاشت و عالمی را دریبل میکرد. همانها که مثال هایشان در فیلم به یادماندی فرار به سوی پیروزی یک تن شدند تا افسران نازی را شکست دهند.
معنا بخشیدن به امید در عین نا امیدی. جامعه امروز ما هم بازیگر دنیای مارکز و شاگردانش است. امید را در ناامیدی معنا میکند. راهش را میرود بیآنکه تقدیر تاریخی سر راهش باشد. در هزارتوی مشکلات و پیچ و خم ظلم و جور، قرن هاست که آزادی را فریاد میکشد و به پیش میرود. حال این وسط «کوچک آدمی» که در انتخاباتی کم رمق و بیفروغ و در غیاب همان معتقدین به جادوی رئالیسم به کرسی تصمیم گیری شهری فرهنگی و تا ابدیت پرفروغ تکیه زده و سرخوشانه و دستمال کشان ملتی را بیغیرت توصیف میکند، باید بداند که به زودی زود در زباله تاریخ که نه (این رقم برای آن کوچکترینِ کوچکها خیلی بزرگ است)، در زباله یادِ حتی طرفدارانش به فراموشی خواهد پیوست و آنچه که میماند همان زنان و مردان هستند که در سیاهی روزگار، شمعی به امید روشنایی روشن کردهاند و این را بدانند تمام بداندیشان روزگار، که طلوع صبح دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.
//=normalizeText($row['content']) ?>
