«شجاع»حق داشت شادی کند، حتی اگر گلش مردود شد
هومن جعفری با اشاره به این موضوع در فرهیختگان نوشت:
۱. تمسخر شجاع خلیل زاده در فضای مجازی بابت شادی گلش -که ثانیه هایی بعد مردود اعلام شد- به نظر نوعی مکانیزم دفاعی ناخودآگاه است. بیشتر هم از سمت تحریمیها و قهرکنندهها و «من بازی تیم ملی جمهوری اسلامی را نمیبینم» و ایران اینترنشنالیها که تا به خودشان آمدند، دیدند بعد از گل دقیقه آخر شجاع، جای ناراحت شدن از بابت صعود تیم، چنان عربدهای کشیدهاند که انگار عروسی بوده و چنان به سقف پریدهاند که انگار زیرپایشان نهری از مذاب جاری شده و چنان شادی کردهاند که انگار خودشان آن توپ لعنتی را به تور چسباندهاند! درست عین روزهای کودکی که تا در اتاق تنها میشدیم، ادای گلزنی در جام جهانی را در میآوردیم یا حتی سمی ترازآن، پنالتی آخر جام جهانی را عمدا از دست میدادیم تا رسانهها با ما لج کنند و فحش کشمان کنند و بعد دوباره از کف زمین بلند شویم و گل قهرمانی جهان را بزنیم و دوباره ملتی عاشق مان شوند!
اینچنین مریض هایی بودیم ما بچههای دهه شصت و اینچنین لجبازهایی هستیم هنوز و تهش هرچه بشود، هنوز هم این وطن را دوست داریم. حتی اگر ادایش را در بیاوریم که نه و از این خبرها نیست. عمده آنها که حالا دارند با میمهای شجاع در فضای مجازی شوخی میکنند، از همین جنسند. مچ خودشان را موقع دوست داشتن تیم وطن و گل زدن در دقیقه آخر جام جهانی گیر انداختهاند و حالا با مسخره کردن شجاع و شادی گلش، لجبازانه به میز مبارزه با جمهوری اسلامی برمی گردند. به خواب زده را نمیشود بیدار کرد حتی وقتی بوی آش خانگی مادر بیدارش کرده و دیده که بقیه بیدار بودنش را دیدهاند و حالا دوباره خودش را به خواب زده. هر وقت بیدار شدی برگرد هموطن! مادربرایت کاسهای آش کنار گذاشته...همانطور که دوست داری پر کشک!
.jpg)
۲. این نخستین جام جهانی تمام زندگی است که پرهیز داشتم از نوشتنش. میدان را باید داد به جوانترها و به آرامی باید کنار رفت تا نسل جدید، جام جهانی خودش را روایت کند که ما روایت کردنیها را به زمانه خودمان روایت کردهایم. حالا نوبت جوانترهاست که بیایند و آنچه اقتضای زمانه آنهاست را آنگونه روایت کنند که روایت کردنی است. ما به آرامی باید جا باز کنیم برای نوشتههای جدید و آدمهای جدید و روایتهای جدید و هر آنچه بوی تازگی میدهد. دیر اگر این میدان را ترک کنی، مثل امیر قلعه نویی طلبکار ازلی ابدی میمانی که پای تلویزیون حتی از خدا هم گله میکند. دیر از این بازی بیرون بیایی یادت میرود که بازی همین است که هست و باید بنده و بازنده به وقتش بلند شدن را بلد باشند. گل شجاع و شادی گلش را من تلاش برای همین به موقع بلند شدن از سر میز میدانم. اینکه بدانی باید با یک خاطره خوب به آرامی کنار بکشی و جایت را به جوانترها بدهی و خب زندگی لابد همین است دیگر. در تیم ملی باشی، این همه متلک و کنایه در مجازی را تحمل کنی برای رسیدن به جام جهانی و بعد در آخرین دقیقه از آخرین بازی گروهی آن توپ بیپدر لعنتی را بچسبانی به تور دروازه و بعد برایش شادی نکنی؟! میشود مگر؟! من از همین امروز برای شجاع احساس احترامی میکنم که پذیرش و فهمش شاید برای همه امکان پذیر نباشد. اینکه دستکم، شادی گل روزهای کودکی را در همان میدانی تجربه کنی که روزی در کودکی در اتاقی کوچک تصویرش میکردی. حالا اینکه در کودکی سیاه و سفید ما در دهه شصت ویای آر نبود و تهش وی اچ اس بود، برای نسلهای بعد از ما، برای این ملنیومهای لوس فایلهای ام پی تری و برای نسل زدهای اینترنت نسل پنجم قابل درک نباشد که نباشد! ما که هنوز نمردهایم. ما وی اچ اس پنهان کنهای لای پتو و ملافههای قدیمی هنوز زندهایم و قدرت روایت کردن را از ما دریغ نکردهاند.
.jpg)
۳. زندگی لعنتی همین است. درست شبیه آن خط از ترانه شاهکاری که جف بریجز در شاهکار اسکات کوپر خواند در فیلم شوریده دل و مطلع ترانه این بود که: «خنده دارش اینجاست که وقتی از آن بالا سقوط میکنی، اولش تا مدتی فکر میکنی در حال پروازی!» و احتمالا شجاع این خط را، این بیت را، این ترانه را برای دقایقی تجربه کرده...دلم نمیخواهد فکر کنم در آن چند دقیقه بعد از مردود شدن گل تا لحظهای که آن سوت لعنتی بازی را مساوی تمام کرد، شجاع در ذهنش با چه اهریمنانی میجنگیده. احتمالا شبیه همه ما ولی خاصتر. ما ناراحت آفساید اعلام گل او بودیم و او ناراحت باختن معبدی که برای خودش ساخت. از حالا، تا لحظهای که سرنوشت بازیهای امشب مشخص شود و خدا تصمیم بگیرد رویای امیرخان و یک ملت را تعبیر کند یا نه و احتمالا تا مدتهای مدید، شجاع باید نیمه شبهای زیادی را با تماشای مکرر صحنه آفساید اعلام کردن گلی که زد از خواب بیدار شود! درست میشود پسر... یک روز، بیدار میشوی و میبینی بهش فکر نکردهای...
//=normalizeText($row['content']) ?>
