افشاگری پسر۶ساله در مهد کودک، سارقان مسلح را به دام انداخت
تیراندازیهای هولناک
اما ورق زمانی برگشت که در ۲حادثه جداگانه، سارقان پس از ورود به خانهها با صاحبخانهها روبه رو و غافلگیر شدند. در مورد اول، زنی سرزده به خانه بازگشت و در مورد دوم، مردی با سارقان چشم درچشم شد. دزدان که به نظر میرسید پس از ورود به خانهها نقابشان را کنار میزدند، پس از مواجه با مالباختگان، برای فرار دست به اسلحه بردند و با تیراندازی، گریختند. این ۲مالباخته به چهره نگاری از دزدان پرداختند و به این ترتیب اسرار آنها فاش شد.
راز باند فامیلی
پلیس متوجه شد این باند ۴ نفره، با هم رابطه فامیلی دارند و سابقه دار هستند. آنها اهل پایتخت نبودند و در یکی از شهرهای غربی کشور زندگی میکردند و پیش از این، بارها به جرم سرقت منزل به زندان رفته بودند.
با سرنخهای به دست آمده، کارآگاهان راهی محل زندگی مجرمان تحت تعقیب شدند اما آنها که متوجه شده بودند پلیس شناسایی شان کرده، متواری شده بودند. در این شرایط، کار پلیس سختتر شد تا اینکه یک اتفاق عجیب، همه چیز را تغییر داد.
افشاگری کودک ۶ساله در مهدکودک
درحالی که تحقیقات برای بازداشت متهمان به بن بست رسیده بود، پسر ۶ساله سردسته باند که در شهر محل اقامتشان به مهدکودک میرفت، حین بازی با مربیاش جمله مهمی به زبان آورد. «بابای من دزده و یک اسلحه هم در خانه داره.» مربی مهد وقتی مطمئن شد که پسربچه حقیقت را میگوید، پلیس را در جریان گذاشت. با گزارش مربی، مخفیگاه سردسته باند محاصره و او دستگیر شد. با اطلاعاتی که او در اختیار پلیس قرار داد، ۳ همدست دیگرش نیز دستگیر شدند و به سرقتهای سریالی از خانهها اعتراف کردند. به این ترتیب فرار ۲ساله این باند مخوف، پایان یافت.
سارقان در دام خفت گیران
سرکرده باند مردی حدودا ۴۰ ساله است. او فکرش را نمیکرد که بالاخره بعد از ۲ سال گیر بیفتد. او میگوید که برای محافظت از خودشان، اسلحه حمل میکردند نه برای آدم کشی.
از کی تصمیم گرفتی باند سرقت تشکیل بدهی؟
ابتدای سال ۱۴۰۳ بود که بعد از حدود ۴ سال و نیم از زندان آزاد شدم. به محض آزادی باند را تشکیل دادم و سرقت هایمان را از سر گرفتیم.
با همدستانت، نسبت فامیلی داری؟
بله. ما فامیلیم. پسر عمو و پسرعمه. اکثر فامیل هایمان از شهرستان به تهران میآمدند و بعد از سرقت دوباره به شهرستان برمی گشتند و ما این شیوه را از آنها ارث بردیم.
سناریوی شما هم به همین شکل بود؟
دقیقا به همین شکل بود. برای سرقت به پایتخت سفر میکردیم. همیشه یک ماه کار میکردیم، بعد میرفتیم شهرمان، پولها را خرج و صبر میکردیم تا آبها از آسیاب بیفتد. فکر میکردیم پلیس تهران نمیتواند ما را در آنجا پیدا کند.
فقط سرقت منزل انجام دادهاید؟
تخصص ما باز کردن قفلهای در با شاه کلید یا کارت بود و سپس خالی کردن خانه.
پس چرا مسلح بودید و در ۲مورد اقدام به تیراندازی کردید. ممکن بود کسی را بکشید؟
ما نمیخواستیم کسی آسیب ببیند. آن تیراندازیها فقط برای باز کردن راه فرار بود. زن و مرد مالباخته سرزده رسیدند و ما شوکه شدیم. فقط شلیک کردیم که بترسند و سکوت کنند. خدا به ما و آنها رحم کرد که گلولهها به کسی نخورد.
چرا اسلحه با خود حمل میکردید؟
ما ابتدا مسلح نبودیم. اما یک بار، خودمان خفت و در دام دزدان گرفتار شدیم. در حال بازگشت به شهرمان بودیم که راهزنان جادهای به ما حمله کردند و تمام اموالی را که دزدیده بودیم از ما گرفتند. آن روز فهمیدیم اگر اسلحه نداشته باشیم، در این کار امنیت نداریم؛ برای همین مجبور شدیم آن را تهیه کنیم.
چند مرتبه به زندان رفتهای؟
بیش از ۵ یا ۶ مرتبه. هر بار هم ۲تا ۵ سال زندان بودم اما در نهایت، پسر ۶سالهام، امپراتور را لو داد.
پسر کوچکت چطور متوجه راز سرقت هایت شد؟
وقتی شناسایی شدیم، تصمیم گرفتیم در شهر دیگری مخفی شویم. من تمام این مدت سعی کرده بودم این کارها را از خانوادهام دور نگه دارم اما پسرم باهوشتر از این حرفها بوده و احتمالا صحبت هایم با دوستانم را شنیده و اسلحه را هم در اتاقم دیده بود.
