یادی از 34 سال پیش و شهری که زیر آتش بمباران بود

بوی عید و باروت و نفت


۱۴۰۰/۱۲/۲۰ - ۱۶:۴۶ | کد خبر: ۱۹۵۶۰ چاپ

چند هواپیمای عراقی همزمان در آسمان دیده شدند و من شروع به دویدن کردم. ولی آن نزدیکی پناهگاهی ندیدم چون در شهر زیاد نبودم نمی‌دانستم نزدیکترین پناهگاه کجاست. خنده‌ام گرفت با خودم گفتم کجا می‌خواهم بروم. برای خودم روی جدول خیابان دراز کشیدم. هواپیما‌ها با فراغ بال موشک‌هایشان را بر روی پالایشگاه نفت می‌ریختند‌

 بوی عید و باروت و نفت
کلانشهر ؛رضا حقی*- اسفند که می‌شود بوی عید می‌آید این را می‌شود از حضور ماهی‌های قرمز سطح شهر متوجه شد،از تکاپو و ترافیک شهر فهمید یاد خاطرات گذشته‌های دور افتاد. یاد کسانی که در اطرأفت بودند و الان نیستند شاید آن دور‌ها به عید‌های خاصی هم برسیم. عید‌های زمان جنگ که خیلی از خانواده‌ها برای احترام به خانواده‌های شهدا برای عید شیرینی نمی‌خریدند و با خرما در دید و بازدید‌ها از هم پذیرایی می‌کردند.

شاید یادآوری عید زمان جنگ به این خاطر باشد که این روز‌ها خبر‌های زیادی از حمله روسیه به اوکراین در سطح رسانه‌ها شنیده می‌شود، حمله روسیه به شهر‌های اکراین یادآور حمله موشکی عراق به شهر‌های ما با عنوان جنگ شهر‌ها در آن زمان است. با این تفاوت که در جنگ روسیه و اکراین کشور‌های زیادی هستند که به اکراین کمک می‌کنند.

ولی در جنگ عراق با ایران حدود ۸۰ کشور به عراق کمک می‌کردند و همزمان همه کاری می‌کردند تا ایران را تحت فشار‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی قرار دهند. اکثر کشور‌های اروپایی، عربی و آمریکا و روسیه به عراق کمک می‌کردند. فرانسه هواپیما‌های سوپر‌اتاندارد و موشک‌های لیزری به عراق می‌داد، آلمان مواد شیمیایی می‌داد تا صدام ۶۰۰۰ تن بمب شیمیایی علیه مردم به کار بگیرد، ایتالیا و بلژیک موشک‌های ضد زره پیشرفته در اختیار عراق قرار می‌دادند و انگلیس آموزش مستقیم خلبانان عراقی را به عهده داشت‌. حضور اسیرانی از کشور‌های مصر، اردن، مراکش، سودان، سومالی، و کشور‌های عربی خلیج فارس نشان دهنده اعزام نیروی انسانی کشور‌های عربی بود‌.

تنها در عملیات‌های کربلای ۴و۵ شوروی ۱۵۰ تانک به عراق داد کویت، عربستان، امارات با هم ۸۰ میلیارد دلار به صدام کمک کردند در حالی که ما در زمان جنگ سالانه فقط ۷ میلیارد دلار در آمد داشتیم! این جزء اتفاق‌های نادر جهان است که کشور‌ی در جنگی نابرابر به تنهایی در مقابل قدرت‌های شرق و غرب بایستد بدون این که یک وجب از سرزمین‌شان به دست دشمن بیفتد.

برای من عید سال ۶۶ خیلی متفاوت بود همان موقع احساس می‌کردم که این عید تکرار نشدنی است.

بعد از عملیات کربلای ۵ در شلمچه در اواخر سال ۶۵ کم کم گردان ما به طرف غرب کشور، یعنی شهر کرمانشاه کوچ کرد. چند روز مانده بود به عید حدود نیمه های شب به کرمانشاه رسیدیم‌ و در زیر زمین مهدیه‌ای در خیابان جوانشیر کرمانشاه مستقر شدیم.

قرار شده بود از هر قسمت گردان نوبتی به مرخصی بروند‌. به این‌ ترتیب قرار شد من و‌ امیر تهرانی از تبلیغات گردان هفته اول و بقیه هفته دوم از مرخصی استفاده کنند.

مسئول پرسنلی ورقه‌ای به من داد و گفت قبل از رفتن این برگه را به دفتر گردان در قرارگاه نجف بده بعد برو.

بعد از چند روز از زیرزمین بیرون آمده بودیم. تازه متوجه شدیم، شهر به علت موشک باران تخلیه کامل شده است.

اوج موشک باران شهر‌ها بود. دوستم گفت تا تو به قرارگاه بروی و برگه را بدهی، من به خانه ‌فامیلم یک سری می‌زنم. ببینم، در موشک باران خراب شده یا نه، و بعد در میدان گاراژ، ترمینال اتوبوس همدیگر را می‌بینیم‌. به طرف قرارگاه نجف که نزدیک پالایشگاه نفت کرمانشاه در میدان نفت بود راه افتادم‌. در شهر هیچ کس نبود تا آن موقع شهر را آن طوری ندیده بودم در قرارگاه نجف هم نیرو‌های خیلی کمی در اتاق‌ها مستقر بودند. انگار همه نیرو‌ها در جبهه‌ها متمرکز شده بودند. بعد از دادن برگه به علت نبودن وسیله نقلیه پیاده به طرف میدان گاراژ راه افتادم‌. اوج موشک باران شهر‌ها بود، صدام در عملیات کربلای ۵ شکست خورده بود و می‌خواست با موشک و بمب باران شهر‌های ایران تبعات شکست خود را در این عملیات کم کند.

چند هواپیمای عراقی همزمان در آسمان دیده شدند و من شروع به دویدن کردم. ولی آن نزدیکی پناهگاهی ندیدم چون در شهر زیاد نبودم نمی‌دانستم نزدیکترین پناهگاه کجاست. خنده‌ام گرفت با خودم گفتم کجا می‌خواهم بروم. برای خودم روی جدول خیابان دراز کشیدم. هواپیما‌ها با فراغ بال موشک‌هایشان را بر روی پالایشگاه نفت می‌ریختند‌. صدای انفجار‌های وحشتناک پشت سرهم شنیده می‌شد‌. هیچکس در خیابان‌ها دیده نمی‌شد دریغ از حضور یک آدم یا یک ماشین.

یک شهر بدون هیچ جنبنده‌ای، ترسناک شده بود. کنار خیابان روی جدول دراز کشیدم. انگار مرگ را به مبارزه دعوت کرده بودم. هواپیما‌ها را می‌دیدم که با چه مانوری ضربدری می‌رفتند و دورخیز می‌کردند و می‌آمدند و بمب‌هایشان را خالی می‌کردند. با خودم گفتم کاشکی دوربین عکاسی را با خودم آورده بودم‌. آسمان کم کم از انفجار مخازن نفت سیاه شده بود. دقایق زیادی طول نکشید که دیگر آسمان دیده نمی‌شد. فقط سیاهی بود که دیده می‌شد. مثل فیلم‌های آخرالزمانی شده بود وقتی فیلم‌ها را در تلویزیون یا پرده سینما می‌دیدم متوجه این وحشتناکی نمی‌شدم.

بالای سرم فقط سیاهی بود که دیده می‌شد. همان موقع در دلم آرزو کردم هیچ انسانی این صحنه را در هیچ کجای دنیا تا آخر عمرش نبیند. خیلی ترسیده بودم. من که تا لحظه ای پیش به قول خودم مرگ را به مبارزه طلبیده بودم و کنار خیابان دراز کشیده بودم، گفتم خدایا حکمتت راشکر یک مرگ راحت هم به ما نیامده! از ترس ندیدن آسمان آبی و این همه سیاهی وحشت کرده بودم. یاد قیامت افتادم. انگار یک لحظه خوابیدن من دنیای برزخی من بود که زود تمام شده بود و با این همه سیاهی قیامت بود که برپا شده بود‌.
با سرعت شروع به دویدن کردم. فقط میخواستم از آنجا دور شوم تا بتوانم دو باره آسمان را ببینم. هیچ تجربه ایی از ندیدن آسمان تا آن لحظه نداشتم.
تجربه زلزله، سیل، سنگر کمین نزدیک عراقی ها، حتی حضور داخل قبرستان در نصف شب هم داشتم. ولی همیشه آسمان را می توانستم ببینم ولی این بار فرق می کرد. انگار تنها دلگرمیم را از من گرفته بودند. به دویدن ادامه دادم تا از دور احساس کردم از سیاهی آسمان دارد کم می شود تا کم کم به آسمان آبی
ر سیدم‌.
مثل فوتبالیست ها که بعد از زدن گل دست هایشان را گره می کنند و به آسمان پرت می کنند، من نیز همین احساس را داشتم دست هایم را به اطراف می چرخاندم وبا خودم می گفتم آسمان را دیدم!
هیچ وقت تا آن موقع از دیدن آسمان آنقدر خوشحال نشده بودم چقدر دلم برایش تنگ شده بود‌. آن موقع احساس کردم نقشی که آسمان برای ما دارد مثل نقش آب برای ماهی است!
سری دوم هواپیما ها آمده بودند ولی من دیگر میخندیدم چون می توانستم آسمان را ببینم. آرام آرام به طرف میدان گاراژ براه افتادم. امیر منتظرم نشسته بود. با حرارت از وضعیت خودم و تجربه ندیدن آسمان برایش گفتم. او هم گفت عجیب است این همه گلوله توپ و تانک وخمپاره در منطقه می بینیم و نمی ترسیم ولی شهر خالی خیلی ترسناک است. چرا آدم اینقدر وحشت می‌کند.
پرسیدم، خانه فامیلت خراب شده، گفت نه، موشک به کوچه بغلی آنها خورده، پرسیدم، تو هم هیچ آدمی در مسیر ندیدی، گفت نه آدمی دیدم، نه ماشینی، نه حتی پرنده ایی ، باور میکنی من هم از ترس به طرف گاراژ دویدم.
پرسید چیکار کنیم با چی بریم؟ گفتم منتظر می مانیم هر وسیله ایی که آمد، هر جا هم داشت میرفت با آن تیکه تیکه میریم.
دو نفری کنار خیابان نشستیم، ظهر شده بود نماز را کنار خیابان خواندیم. از روی تقویم ساعت سال تحویل را پیدا کردیم خندیدم و گفتم چند دقیقه است که سال تحویل شده و ما خبر نداریم. بلندشدیم و روبوسی کردیم! امیر گفت، چه سال تحویلی شد امسال!
گفتم، آره ولی در نوع خودش بی نظیره، و تا آخر عمر ما دیگه تکرار شدنی نیست یک شهر ودو نفر آدم ودیگر هیچ!
امیر گفت، مگه قرار ه جنگ تمام بشه که میگی دیگه تکرار شدنی نیست. گفتم اگه جنگ هم تمام نشد دیگه عید به مرخصی نمیریم. بیا این موقع سال تحویل دعا بکنیم هر جا باشیم فرقی نمیکنه فقط آدم دور و بر ما زیاد باشد حالا فامیل و دوستان هم نشد، ایراد نداره فقط آدم تنها نباشد. این دعایی است که باید الان موقع سال تحویل از خدا بخواهیم.
تا نزدیک غروب کنار خیابان نشستیم تا یک اتوبوس آمد و راننده گفت، تا تهران میرود. رفتیم داخل اتوبوس، همه صندلی‌ها، و راهرو پر بود به زور و زحمت هر جور بود در کف اتوبوس خودمان را جا دادیم. نمی‌توانستیم کوچکترین حرکتی بکنیم! به امیر گفتم از این به بعد باید دعای خودمان را با جزئیات بیشتری به خدا بگوییم! اینقدر آدم فرستاد که نمی‌توانیم نفس بکشیم! امیر گفت آره اصلا دعای موردی به ما نیامده فقط کلی بگوییم خدایا ما را آن ده که ما را آن به!
*کارگردان -مدرس بازیگری و رزمنده جنگ ایران و عراق