"پیر پهلوان اکبر را نصیحت میکند که نرود تا برای خود بد نامی نیاورد. "پیر: رفتنت از شهر نام تو رو ضایع میکنه دشمنت رو خوشحال...... نگذار پیش از مرگت بمیری

از اینجا تصمیم میگیرد که روشنی فردا و نتیجهی میدان را خود رقم بزند.
پهلوان اکبر در ابتدا سر حال است و میگوید"فردا صبح خبرایی هست"به همین دلیل مراقبه میکند در خمخانه. پهلوان اکبر معتقد است که نباید نگران مردان بود "پهلوان: خب مادر کاریه مرد در افتادنه. اینکه گریه نداشت. "پهلوان اکبر تصویری رایج دارد که مادر هم میداند که او رویین تن است، نه کمتر از رستم"مادر: ... خان گفت تن پهلوون اکبر از آهنه دلش از سنگ، نفسش خونه خراب کنه، بازوهاش خونمون برانداز! "مادر در راز و نیاز است و همانجا ست که پهلوان تصمیم میگیرد فردا نتیجهی کشتی را عوض کند و تصور مردم را از پهلوان تغییر دهد. مردم همیشه از قهرمانان آنچه انتظار دارند که خود نمیتوانند بکنند و پهلوانان را قهرمانان افسانهای خود میداننداما پهلوان میگوید "پهلوان:امید داشته باش مادر و یا به همین زودی پهلوان اکبر میمیره"او برای مادر نتیجه میدان را در سیاهی شب پیشگویی میکند، اما به دیگران نمیگوید.
چرا که بر اساس رسم پهلوانی او باید تا زور در بازو دارد قهرمان بماند و به راحتی بازوبند و جایش را به جوانی نسپرد. حرفهای مادر رنج دیده جهانی را برای پهلوان روشن میکند در آن سیاهی شب که گویی نوری بر قلب واندیشهاش افکنده شد و دوباره نوع دیگری به بازی داستان نگاه کرد.
او به حرف اطرافیان و حتی پیر پهلوانان هم توجهی نمیکند. پهلوان اکبر از اینجای داستان است که به سفری درونی میرود و چون پهلوان است تنها یک شب تا صبح فرصت دارد که فکر کند او قدرتمند است و میتواند سختترین تصمیمات را در آخرین لحظات بگیرد. سپیده که بزند برای تصمیمگیری دیر است.
و همینجاست که هیجان پهلوان و مردمِ بیدار لحظه به لحظه اوج میگیرد و شمارش معکوس برای دیدن نمایشِ کشتی آغاز شده است. پهلوان چشم بصیرتی دارد که وقتی خود را در آینه میبیند دیگران در آینه چیزی نمیبینند"... یه مرد میبینم، سیاه پوشیده، صورتش معلوم نیست، صورتش رو پوشونده، یه قمه، یه قمه تیز دستشه، چرا اینهارو نشون میده؟ " پهلوان از آیندهی خودش چنان با خبر هست همچون شفافیت آینه. آن گاه که نزدیکترین دوستانش همچو میفروش در آینه نمیتوانند ببینند و همین بصیرت است که از اکبر پهلوانی ساخته که چندین دهه در این شهر پهلوان است. سفر درونیِ پهلوان تا صبح لحظه به لحظه عمیقتر میشودو دیگر اطراف را نمیبیند و با خود تنهاست، از اینروست که چهرهاش مبهوت و پر از سؤال میشود و با خود زمزمه میکند "پهلوان: ... چکار میکنی؟ میری تو گود؟ بعدش چی اکبر؟ خجالت! خجالت بکش، اگر پشتت به خاک برسه.... " پهلوان جا افتادهی داستانِ ما نگران است که پشتش به خاک شود و از سوی دیگر، پهلوان حیدرِ جوان هم یکه تاز میدان میشود تا بازو بند پهلوانی را بگیرد. او پوریای ولی نیست که برود به میدان و عامدانه شکست بخورد و یا بازی را با دستان خود ببازد او آنقدر به نفس خو تکیه ندارد که بتواند از شر وسوسهها بگریزد.
به صورت نمادین سقاخانه و میخانه کنار هم هستند و هر کس میآید رازش را فاش میکند. حال دیگر پهلوان از راز مادر، دختر، حیدر، جوان هم رزم فردایش آگاه است.
وقتی جارچی شب را اعلام میکند پهلوان در برزخ خود ساخته اسیر است تا سپیدهی فردا چه کند؟ او هم انسان است با همهی ضعف و قوتها، اما یک ابر انسان است. مردی از تبار تاریخ. پهلوان حیدر جوان است و جویای نام و همچنین عاشق و صاحب انگیزه."حیدر: ..... من اون نشون رو میخوام شنیدین؟ اگر شاهرگم هم بره ازش دست نمیکشم. مگه خود شما هیچوقت برای چیزی نجنگیدین؟.
پهلوان اکبر و حیدر و پیر که ریش سفید پهلوانان است با هم سر یک سفره نشستهاند اما تقدیرشان فردا برای رفتن به میدان، اکبر و حیدر را فرا میخواند. تنها در میدان نبرد مقابل هم هستند. در حالیکه هر دو از یک تبارند و هردو مریدان پهلوان ِپیر. "پیر: حریف رو به روی حریف. از یک کوزه بخورین، مثل دو تا برادر....... حیدر: (روبه پهلوان اکبر) من با تو هم پیاله نمیشم". حالا مردم آسوده خوابند و گزمکان بیدار به همراه پهلوانان در میخوانه. "صدای گزمکان: اسوده بخوابین! ... شهر امن وامانست! .... به جان حاکم عادل دعا کنین! "
پهلوان اکبر برای چیره شدن به دردش و تقدیرش آنقدر مینوشد که مست میشود کوزه از دستش میافتد و اینجاست که میگوید"اگر حکم روزگار نبود شاید ما هیچوقت با هم در نمیافتادیم. "پهلوان اکبر سراغ پیر میرود تا از او رخصت بگیرد و از شهر برود و پیر نیز به او میگوید"پیر: اما رفتن تو از روی خستگی نیست. حواس این پیر هنوز به جاست. خیال میکنی زمینت بزنه؟ ....... پهلوان: خیال میکنم طوری به زمین بکوبمش که دیگه بلند نشه. "پیر پهلوان اکبر را نصیحت میکند که نرود تا برای خود بد نامی نیاورد. "پیر: رفتنت از شهر نام تو رو ضایع میکنه دشمنت رو خوشحال...... نگذار پیش از مرگت بمیری....." و تنها پیر است که آن مرد سیاهپوش را میبیند.
که قبلاً اکبر در آینه دیده بود. پهلوان در چنان برزخی میافتد که فقط با خود فاش گویی میکند. او فهمیده که همهی شهر برای شکستش دعا کردند. دشمنانش و بالا نشینها هیچکدام نمیخواهند او پیروز شود. "پهلوان(باخود) تو حاضری، اما به چه قیمت؟ اگه بذاری بری میگن فرار کرد، اگه بمونی و کشتی نگیری میگن ترسید، اگه کشتی بگیری و خودت رو زمین بزنی، آبروی اینهمه سال تو اکبر، تنها چیزی که داری دیگه آب تربت هم پاکش نمیکنه...... اما اگه بمیری چی؟ اگه بمیری؟ درست فکر کن، اگه بمیری! ... "حالا دیگر اکبر با خود اتمام حجت کرده و تصمیم گرفته، پیاله پشت پیاله تا اینکه میفروش میگوید" مِی فروش: هیچکدوم از اون بالا نشینها با شما از روبرو در نیفتادن، اونهایی که میترسن از پشت حمله میکنن..... ".
پهلوان بیش از حد زیاده روی میکند "پهلوان: کهنهتر، کهنهتر
میفروش: من میدم، اما خسته ت میکنه پهلوون، مگه فردا درگیر نمیشی؟
پهلوان: در بند نباش
میفروش: هه، تو همهی پهلوونهای این شهر و شهرهای دیگه رو زمین زدی، مثل رستم. این شهرو با اسم تو میشناسن. اگر فردا زمین خوردی اسمت کوچک میشه پهلوون.
پهلوان: بیخیالش
میفروش: قدیمها پهلوونها بیش از این اسمشون رو نگه میداشتن، رستم پسرشو کشت. وقتی مجبور شد با اسفندیار بجنگه از سیمرغ چاره خواست.
پهلوان: کجا میشه یه سیمرغ پیدا کرد
میفروش: نه پهلوون، سیمرغ نیست، اونها همش قصه بود.
پهلوان: اما این قصه نیست.... سیمرغ مرده، اما این قصه نیست! "
اینجاست که گویا پهلوان که او را به رستم تشبیه میکنند برای جنگ با اسفندیار چارهای نمیشناسد سیمرغی میطلبد برای چاره جویی تا شکستش دهد، اما فهم او پاسخش را میدهد که سیمرغ مرده و این قصه نیست. او مرز بین افسانه، اسطوره و واقعیت را بر میدارد تا خود نیز به شفافیت بیشتری برسد. هر چقدر به صبح نزدیک میشود لایههای پنهان این داستان ِ واقعی یعنی به جنگ اسفندیار رفتن و ناتوانیاش از برنده بیرون آمدن، بیشتر آگاه میشود چرا که رستم دستان به هنگام استیصال از نیروی غیبی و افسانهای سیمرغ استفاده میکرد حالا دیگر سیمرغ هم مرده است.
سحر شد و خروس خوان، مردی سیاهپوش با قمه اما برهنه در گرگ و میش ظاهر میشود او همانی است که قبلاً در آینه دیده بود حتی پیر هم او را دیده بود. اما هیچکس توان دیدنش را نداشته"پهلوان: کجا بودی پهلوون، حالا کجایی،.. نگاه کن پهلوون. فردا شده. هوا سرده. دم دمای صبحه، دم به دم، قدم به قدم به فردا نزدیکتر شدی، اما هنوز راهی پیدا نکردی (سیاهی را میبیند) بازم تو؟ بیا جلو. چی میخوای؟ غریبی یا آشنا؟ دوستی یا دشمن؟ هرجا میرم هستی، پشت سرمی پیش نظرمی. نا مردها از پشت میزنن، نامردها حق دارن از پشت بزنن، چون با پهلوون اکبر طرفند، اما پهلوان اکبر هنوز زنده س..... روز اولی که به زور خونهی این شهر رفتم پشت سرم نبودی! داره یادم میاد، وقتی با سربلندی بیرون اومدم تونبودی پشت سرم راه افتادی؟ من تو جمعیت گمت کردم اما تو هیچوقت منو گم نکردی چرا؟ چرا؟ اومدی پهلوون اکبرو بکشی، خیلیها منتظرن، اما پهلوون اکبر حق نداره بمیره، قول داده زنده بمونه، ننگ خودش رو تماشا کنه، رسواییش رو مزمزه کنه. این قولیه مرده "
پهلوان اکبر به میدان نمیرود و میخواهد که از شهر برود اما میفروش همچون دیگر ساکنان آن شهر انتظار دارند که او بماند و قهرمان باشد.
"می فروش: این شهر چی؟ این شهر
پهلوان: پهلوون اکبر ناچاره
میفروش: مردمی که شما بهشون کمک میکردی، اونهارو به کی میسپری؟ کی حقشون رو میگیره؟
پهلوان: اما یه پهلوون که تا آخر دنیا زنده نیست، هیچوقت نبوده. باید خودشون قوی بشن. خودشونیه کاری بکنن. خودشون، خودشون. " پهلوان اکبر بازوبندش را به میفروش میدهد تا به دست پهلوان حیدر جوان برساند و او راهی را ادامه دهد که اکبر سالهاست رفته بود. اما حیدر تعجب میکند و باور نمیکند که پهلوان اکبر به این راحتی از گود بیرون رفته باشد کنجکاو میشود. هنگامی که سراغ پهلوان اکبر میرود او زخمی است و خونش ریخته شده. حیدر شتابزده و در ابتدای صبح سراغ پهلوان اکبر میرود تا راز این بازوبند را جویا شود.
"حیدر: تو چی هستی پهلوون؟ هیچکس باور نمیکنه. برای تو زمین زدن من سخت نبود.
پهلوان: چرا بود! اکبر دیگه نتونست – قاعدهاش اینه. دورهی هر کس سر میرسه.
حیدر: نه دورهی هر کس! کسانی هستن که دوره شونو درازتر میکنن. امروز اونچه تو کردی از جنگ با من بدتر بود. تو به زمینم نزدی..... من سزاوار این بازوبند نیستم.
پهلوان: سعی کن بشی. باید بشی! شنیدی؟ برگرد برو، من خسته م جلو نیا، جلوتر نیا...... تو نمیبینیش؟
حیدر: چی رو؟
پهلوان:یه مرد، سیاه پوشیده، صورتش معلوم نیست، صورتش رو پوشونده، پشت سرت نیست؟
حیدر: (به پشتش نگاه میکند) نه
پهلوان: بالاخره میبینیش، من هیچوقت نشناختمش اما تو، شاید تو، دیگه برو جوون.
پهلوان حیدر بازوبند پهلوان اکبر را میگیرد و سراغ جمعیت میرود. در این هنگام آنقدر خون از پهلوان میریزد که در انتهای داستانی که قصه نیست پهلوان اکبر میمیرد.
=====
*پهلوان اکبر میمیرد نخستین نمایشنامهٔ بلندِ بهرام بیضایی نویسنده و کارگردان ایرانیِ فیلم و نمایش است که سال۱۳۴۲ به رشته تحریر درآمد. بیضایی خود این نمایشنامه را بر صحنه نبرده است اما توسط هنرمندان مختلفی اجرا شده است.