باید می‌رفتم شکایت می‌کردم چند روز پاسگاه و پزشکی قانونی و دادگاه، وقتم را می‌گرفت حالا بماند آخرش چه جوری ثابت کنم حق با کی بود و اعصابم خورد می‌شد و از کار می افتادم

وقتی «شیطان» از میدان گیل به آج بیشه رشت دربست گرفت!
کلانشهر: رضا حقی*- "ماشین‌نگاره" عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل(ماشین)می‌گذرد و چهارشنبه هر هفته به قلم این نویسنده منتشر می‌شود.

فرهنگ

راننده وایستاد. داخل ماشین مسافر دیگری نبود. جلو نشستم راننده مردی لاغر اندام با قدی متوسط حدود ۵۰ ساله می‌نمود نگاهی با تعجب به من کرد و گفت لا اله الا الله.

 

پرسیدم چی شده؟ انگار منتظر سوالم بود. گفت دقیقاً هیکل و قیافه شما را داشت با خنده پرسیدم کی؟ باز با گفتن لا اله الا الله، صحبتش را ادامه داد. یک ماه پیش یک نفر با قیافه و هیکل شما از همین میدان گیل که شما سوار شدی به من گفت دربست.
من هم ترمز کردم چمدانش راصندوق عقب گذاشت و آمد جلو همین جایی که شما هستی، نشست. گفت برو آج بیشه. رفتم. اونجا که رسیدیم گفت برو داخل کوچه نانوایی. هی طرف چپ، هی راست. دیگه به جاده خاکی رسیدیم جا یی که دیگر خانه‌ها خیلی کم شده بود. زمینهای زیادی بودند که هنوز ساختمان سازی نشده بود. دم در خانه ایی را نشان داد و گفت همین جا نگه دار. حدود یک ساعت طول کشیده بود.
یک پنج هزار تومانی کوبید روی داشبورد وباصدای بلند گفت بگو خدا برکت بده نگاهش کردم بعد از مکثی گفتم خدا برکت بده. پیاده شد چمدانش را برداشت و رفت.
پرسیدم هیچی بهش نگفتی.خنده ایی کرد وگفت اون موقع که نگاهش کردم یک لحظه با خودم گفتم این شیطان است.
امروز به این شکل در آمده، می خواهد کاری کند که من چند روز از کار و زندگی عقب بیفتم و اعصابم را خراب کند. لعنت خدا به شیطان گفتم وبهش گفتم خدا برکت بده.
پرسیدم یعنی چی شیطان بود؟ گفت من با خودم فکر کردم بهش بگم مرد حسابی کرایه تو حداقل ۵۰ هزار تومان است و تو ۵ هزار تومان دادی.
با این هیکل درشت سه برابر من یه چیزی آن بگه و یه چیزی من، و بایدبا هم درگیر بشیم، حالا کاری ندارم آن با آن هیکل یکی به من میزد بدبخت بودم! حالا گیریم چهار تا آن مییزد یکی هم من می‌زدم!
بعد باید می‌رفتم شکایت می‌کردم چند روز پاسگاه و پزشکی قانونی و دادگاه ، وقتم را می‌گرفت حالا بماند آخرش چه جوری ثابت کنم حق با کی بود و اعصابم خورد می‌شد و از کار می افتادم.
همه اینها یک لحظه از جلوی چشمام رد شد و گفتم شیطان امروز به شکل این آدم در آمده و می‌خواهد چند روز از هفته مرا خراب کند تصمیم گرفتم بگم خدا برکت بده و قضیه را تمام کردم. همین جور نگاهش می‌کردم گفت این هم میدان فرهنگ بفرمایید.
حواسم به صحبت‌های راننده بود و نفهمیدم به فرهنگ رسیدیم پرسیدم چی شد این خاطره رو برام تعریف کردی؟ گفت هیکل آن مرد مثل شما بود و درست جایی سوار شدی که او سوار شده بود برای همین یاد آن شیطان افتادم.
گفتم سرگرم صحبت بودی مسافر دیگه سوار نکردی. گفت اشکال نداره، تو شنونده خوبی بودی، برو به سلامت.
پیاده شدم به فکر حرفای راننده بودم. ما چقدر با آدمهایی در طول شبانه روز برخورد می کنیم که به قول راننده تاکسی، شیطانی هستند که به شکل آدم در آمدند.
چند دقیقه دور میدان فرهنگ ایستادم وبه اسم میدان فرهنگ و جمله - آن شیطان بود - فکر می‌کردم.

*کارگردان تاتر