بعد از مرگ پدرم دیگر نمیتوانم برخی رفتارها را تحمل کنم به همین دلیل همیشه چاقو در دستم دارم که اگر کسی برخلاف میلم رفتار کند او را بکشم.

همیشه تصورم بر این بود که مادرم همه خواستههای خودش را به من تحمیل میکند به همین دلیل سعی میکردم کمتر با او حرف بزنم، هر بار با هم روبه رو میشدیم کارمان به دعوا و جنگ و جدال میکشید، این اختلافات بعد از مرگ پدرم شدت گرفت به طوری که احساس میکردم مادرم از همه کارهای من ایراد میگیرد. از یک سال قبل دیگر همواره با خودم چاقو حمل میکردم تا اگر کسی برخلاف میل من رفتار کرد او را با چاقو بزنم، چون من پسری را دوست داشتم و میخواستم با آن پسر ازدواج کنم، اما مادرم با حرف هایش آن پسر جوان را فراری داد و دیگر ارتباطش را با من قطع کرد. چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم و بارها نیز قصد داشتم مادرم را با چاقو بزنم، چون او با همه کارها و حرفهای من مخالفت میکند و اجازه هیچ کاری را در خانه به من نمیدهد، وقتی در کاری دخالت میکنم، میگوید «تو هم مانند پدرت دیوانه هستی!» او با همین رفتارهایش پدرم را نیز چند بار در بیمارستان روان پزشکی ابن سینای مشهد بستری کرده است و حالا مرا با چوب میزند، اما چون من سروصدا میکنم هیچ کس حرفهای مرا باور نمیکند که من دیوانه نیستم...
ساعتی بعد و در حالی که دختر جوان با سخنان و مشاورههای مددکار اجتماعی کلانتری آرامش خود را بازیافته بود با صدور دستوری از سوی سرگرد جواد یعقوبی (رئیس کلانتری طبرسی شمالی) و با هماهنگیهای قضایی به بیمارستان روان پزشکی منتقل شد تا بررسیهای علمی و تخصصی درباره چاقوکشیهای دختر جوان صورت گیرد.