از شکار کاکایی در پل عراق تا آبگوشت کبوتر در قزوین

وقتی دانش آموزان رشتی به کارمندان کنسولگری روسیه قورباغه می فروختند


۱۴۰۲/۱۱/۱۸ - ۱۲:۱۱ | کد خبر: ۴۱۱۷۹ چاپ

راننده کامیون گفت: من از رشتی‌ها بدی ندیدم، ولی در پادگان تعریف می‌کردند یکی از همشهری‌های شما در یک آرایشگاه در پل عراق در حال اصلاح صورت بود. وقتی فهمید یک  غریبه با یه رشتی دعوا می‌کنه در حالی که نصف ریشش را تیغ زده بود به آرایشگر گفت یک لحظه بمون من برم یه چَک سهم خودمو بزنم بعد برگردم!

وقتی دانش آموزان رشتی به کارمندان کنسولگری روسیه قورباغه می فروختند
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین‌نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می‌گذرد و چهارشنبه هر هفته بعد از مدتی وقفه به قلم این نویسنده در کلانشهر منتشر می‌شود. (بیشتر بخوانید)

دور میدان منتظر تاکسی بودم. مرد میانسالی از من پرسید رودبارتان از کجا می‌توانم بروم؟ پرسیدم پیاده می‌خواهی بروی؟

گفت نه، با کامیون.

پرسیدم پس کامیون کو؟

گفت جلوتر پارک کردم. آمدم اینجا واویشکا بخورم.

گفتم بریم. من هم می‌خواهم رودبارتان بروم. خندید و گفت عجب شانسی، بریم.

پرسیدم کامیونت کجاست؟

گفت پایین‌تر از پل عراق سر سه‌راهی.

سوار کامیون شدم. گفتم خیلی وقته که سوار کامیون نشدم.

پرسیدم بارت چی هست؟ گفت سفال، برای آجر چینی ساختمان.

پرسید شما بچه رشتی؟ گفتم آره

شما چی؟ گفت قزوینی هستم.

گفتم ولی پل عراق رو خوب می‌شناسی.

گفت آره اینجا خاطرات زیادی دارم. ۲۰ سال پیش سرباز نیروی دریایی بودم. لباس‌‌های سربازی  و پوتینم را از پل عراق می‌خریدم. هر بار هم خودم را یک واویشگا مهمان می‌کردم.

از اون وقت هربار رشت می‌آیم به یاد آن خاطرات اینجا واویشگا می‌خورم. این قسمت شهر خاطره زیادی دارم.

بارها پیاده از پادگان تا پل عراق پیاده می‌رفتم. این کنسولگری روسیه و دادگاه انقلاب همه‌اش برایم خاطره است.

شما هم این جا خاطره دارید؟ گفتم آره. من این مسیر رو ۴ سال از سال ۶۰ تا ۶۴ پیاده می‌آمدم دبیرستان جهاد فرهنگیان.

از این پل عراق و کنسولگری روسیه کلی خاطره دارم.

پرسید از کنسولگری چه خاطره‌ای داری؟ گفتم آن زمان همکلاسی‌های دوران دبیرستانم که خانه‌شان پل عراق بود می‌رفتند کنار رودخانه قورباغه می‌گرفتند و به کارمندان کنسولگری می فروختند!

خندید و گفت راست می‌گی!
گفتم آره هر ۵ تا قورباغه  ۲۵ ریال. بعضی هم پول نمی‌گرفتند به جای آن بامبو می‌گرفتند.

پرسید بامبو چیه؟گفتم از این نی‌های بزرگ که برای ماهیگیری استفاده می‌کنند.

گفت جالب شد، ولی فکر کنم مردم الان فرق کردند.

پرسیدم از چه نظر؟

گفت اون موقع که رشت بودم، سر همین پل عراق کلی بچه‌ها با نایلون ماهیگیری، طعمه می‌گذاشتند، برای اینکه از این پرنده‌های سفید بود،گفتم بهش می‌گیم کاکایی یا هوا کاکایی گفت آره کاکایی بگیرند.
کاکایی ها زرجوب رشت (6)

گفتم آخه الان از کاکایی خیلی خبری نیست، خیلی کم شدند.

گفت درسته ولی یک چیز عجیبه.

چند سال اخیر که می‌آم رشت می‌بینم اکثر جاهای رشت کفتر چاهی زیاده و مردم کاری به اون‌ها ندارند.

همه جا براشون دونه می‌ریزند. کفترها آنقدر پررو شدند، از سر و کول آدم بالا می‌روند. گفتم این که خوبه.

خندید و گفت کجاش خوبه برادر من، تو شهر ما از این خبرها نیست. کفتر ببینیم سریع سر می‌بریم و آبگوشت درست می‌کنیم.

با تعجب گفتم آبگوشت کبوتر؟! گفت آره، نخوردی؟ گفتم خیر، نه خوردم و نه شنیدم.

گفت همون، نخوردی که نمی‌دونی چیه وگرنه نمی‌ذاشتین این همه کفتر توی خیابون جولان بدن. توی شهر ما کفترها از ما حساب می‌برند. این جا همش توی دست و پای آدمند.

گفتم به سرت نزنه یک بار امتحان بکنی؟ گفت راستش چند بار خواستم این کار رو بکنم ولی گفتم اول از یک رشتی جریان را بپرسم وگرنه شر می‌شه برای من!

پرسیدم آنقدر از رشتی‌ها حساب می‌بری؟ گفت راستش من از رشتی‌ها بدی ندیدم، ولی در پادگان تعریف می‌کردند یکی از همشهری‌های شما در یک آرایشگاه در پل عراق در حال اصلاح صورت بود. وقتی فهمید یک غریبه با یه رشتی دعوا می‌کنه در حالی که نصف ریشش را تیغ زده بود به آرایشگر گفت یک لحظه بمون من برم یه چَک سهم خودمو بزنم بعد برگردم!

خندیدم و گفتم نه بابا جوک درست کردند. گفت یعنی اینجوری نیستید؟

گفتم به این شوری نه ولی پا روی دم ما بذاری ول کن نیستیم.

پرسیدم کجای رودبارتان باید بروی؟ گفت کوچه شاه عمو.

گفتم اولین کوچه سمت چپ بپیچ برو داخل کوچه من همین جا پیاده می‌شم.

گفت نمی‌خوای طرز تهیه آبگوشت کبوتر رو بهت یاد بدم.

خندیدم گفتم نه ممنون؛ همون آبگوشت خودمونو می‌خورم بهتره. در امان خدا.

*کارگردان تاتر