به راننده گفتم واقعاً فکر میکنی اینجور شرکت کردن در انتخابات فایدهای برای شما داره؟ خندید و گفت عالیه؛ من که حاضرم هر روز انتخابات باشه تا رای بدم... اگر میخواهی این بحث را ادامه بدهیم باید چند دور جانبازان تا توشیبا را برویم و بیاییم، حاضری؟

پرسیدم میدان جانبازان؟
راننده گفت بله، امام حسین، جانبازان، سوار شو.
جلو مرد میانسالی نشسته بود. عقب ماشین نشستم و منتظر مسافر بعدی شدیم.
دختر جوانی پرسید جانبازان؟ راننده گفت بفرما.
پسر جوانی نزدیک ماشین آمد و داخل ماشین را نگاه کرد. کارتهای کوچکی به ما داد. راننده پرسید این چیه؟ گفت تقویم سال جدید. دختر جوان به راننده گفت کرایه یک نفر دیگر را من حساب میکنم، لطفاً حرکت کنید.
راننده هم نشست و گفت الهی به امید تو.
مرد میانسال نگاهی به تقویم کرد و گفت اینکه فقط تقویم نیست، تبلیغات انتخاباتیه.
راننده گفت پس چی فکر کردی، مگه تقویم خیراتی هم داریم؟ کلی هزینه تقویم میکنند که یک تبلیغی انجام داده باشند. مگه شما نمیخوای با انگشتت حماسه بیافرینی؟! مسافر گفت یعنی چی؟ راننده گفت نمیخوای انتخابات شرکت کنی؟
مرد میانسال گفت حکایت من و انتخابات حکایت آن زرگر است. راننده پرسید ماجرای زرگر چیه؟
مرد میانسال گفت مرد و زنی وارد یک زرگری میشوند و بعد از دیدن طلاهای ویترین مرد جلوی آینه مغازه میایستد زن گردنبندی انتخاب میکند و میرود جلوی آینه تا آن را در گردن خود در آینه ببیند بعد از انتخاب پول آن را به زرگر میدهد بیرون میرود. زرگر از مردی که جلوی آینه بود میپرسد که خانم همراه شما نبود؟ مرد می گوید خیر. زرگر می پرسد آخر خانم جلوی شما ایستاد و گردنبند را امتحان کرد. مرد می گوید او اصلاً مرا نمیدیده است. هر کس نمیتواند مرا ببیند. زرگر پرسید چطور میشود شما را نبیند؟
مرد گفت من صاحب کرامات هستم، هر وقت اراده بکنم کسی نمیتواند مرا ببیند. زرگر پرسید یعنی با من هم میتوانی این کار را بکنی. مرد گفت بله.
زرگر پرسید چطوری؟ مرد پودری از جیبش درآورد و وردی خواند و به طرف صورت زرگر فوت کرد زرگر بیهوش شد و مرد هم تمام طلاهای ویترین را دزدید و رفت. بعد از یک سال از این ماجرا یک روز یک افسر پلیس همراه آن زن و مرد سارق به زرگری آمدند. پلیس رو کرد به زرگر و گفت سال گذشته در فلان تاریخ از مغازه شما دزدی شده بود؟ زرگر گفت بله. پلیس گفت این دو نفر را میشناسید؟ زرگر بعد از کمی دقت گفت بله، این مرد مرا بیهوش کرد و طلاهای مرا دزدید ولی آن خانم را نمیشناسم. پلیس گفت آن خانم هم همدست ایشان است.
پلیس رو کرد به دزد گفت جریان دزدی را از اول توضیح بده. دزد گفت اول این خانم گردنبندی خرید و بعد من
پلیس گفت نه صحنه را کامل بازسازی کنید. دزد گفت پس دستبندم را باز کنید تا بتوانم کامل انجام دهم. خلاصه توضیح کامل داد و پودر را از جیبش درآورد و باز هم پاشید روی صورت زرگر و دوباره مغازه را خالی کردند. راننده پرسید یعنی پلیس را هم بیهوش کردند مرد مسافر گفت نه نقشه جدید بود. نفر سوم هم همدست خودشان بود، لباس پلیس را پوشیده بود.
راننده از خنده ریسه میرفت و گفت دمش گرم.
پرسیدم خب این داستان چه ربطی به انتخابات دارد?
مرد میانسال گفت من هم هر بار میگویم در انتخابات شرکت نمیکنم چه فایدهای برای ما دارد و هر بار یک جور مثل این زرگر گول میخورم و رای میدهم!
رو کردم به راننده و پرسیدم شما چطور؟ شما رای میدهید؟
راننده گفت من در تمام انتخابات شرکت میکنم. شناسنامه من دیگه جای مهر ندارد. ولی، همیشه در آخرین ساعات رای میدهم.
پرسیدم چرا؟ راننده خندید و گفت ساعات آخر مظنه بیشتره.
پرسیدم مظنه چی؟ راننده گفت مظنه خرید رای.
انتخابات قبلی که شوراها بود صبح هر رای ۴۰۰ تا ۵۰۰ تومان بود، ظهر شد ۵۰۰ با ناهار چلو کباب وآخر وقت ۵۰۰ با شام، یک مرغ کامل بریان که یک تراول ۱۰۰ تومنی هم زیر بشقاب گذاشته بودند.
مرد میانسال خندید و گفت همیشه اینجوری شرکت میکنی؟ راننده گفت پس چی، مثل تو بیام با یه کارت تقویم رای بدم؟
رو کردم به دختر خانومی که بغل دست من صندلی عقب تاکسی نشسته بود گفتم شما چطور؟ در انتخابات شرکت میکنید؟
دختر جوان گفت حتی حرف زدن در این مورد حالم رو بد میکنه، نمیخوام در این مورد حرف بزنم. هندزفری رو تو گوشش گذاشت و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
به راننده گفتم واقعاً فکر میکنی اینجور شرکت کردن در انتخابات فایدهای برای شما داره؟ خندید و گفت عالیه؛ من که حاضرم هر روز انتخابات باشه تا رای بدم.
خودت چی؟ به کی رای می دهی؟ گفتم هنوز به جمع بندی نرسیدم و شخصی رو انتخاب نکردم.
گفت پس چرا اینقدر سوال میکنی؟ گفتم میخوام در مورد انتخابات مطلب بنویسم.
راننده گفت ببین انتخابات یک سفره است که پهن میشود و هر کس به قدر وسعش از این سفره بهرهمند میشه. یه سری کاندیدا میشوند و پول خرج میکنند و نماینده میشوند و دور سفره ردیف اول می نشینند، یک سری نماینده نمیشوند دور سفره ردیف دوم مینشینند، یعنی جاهای دیگه پُست و مقام میگیرند، یه سری از افراد هزینه اینها را تامین میکنند و از بغل اینها چند برابر استفاده میکنند، یکی هم مثل من یه شام و یک پول نقد میگیرند و راه میروند و یه سری مثل تو یه مطلب و گزارش علیه یه نماینده مینویسه که پولی از رقیبش بگیره، بعد رو کرد به مرد میانسال و گفت یکی هم مثل این بنده خدا « می شمیله »، بدون اینکه چیزی گیرش بیاد مجانی رای میده.
مرد میانسال بهش برخورد و گفت یعنی من مَشنگم؟
راننده گفت نه داداش « می شمیله » یعنی ساده، مثل آینه صاف و زلال.
مرد میانسال گفت فکر نکنم این معنی را بدهد. گفتم فکر کنم «می شمیله» از بی شیله پیله فارسی گرفته شده، شیون فومنی هم
در یکی از منظومه های معروف و بلند گیلکی اش گفته
تات و ایلات و اوروس و ارمنی
می شمیله هه شیون فومنی...
دختر جوان گفت آقا من پیاده میشوم.
راننده بعد از ترمز رو به من گفت: حالا مظنه کار شما چقدر است؟ پرسیدم مظنه چی؟
خندید و گفت اینکه یک مطلب علیه یک نفر بنویسید و یا یک مطلب به نفع کسی دیگه؟ گفتم من نوشتن را از روی علاقه ام انجام میدهم، فکر نکنم این جوری که شما میگید باشه.
گفت داداش الان «پیچا» (گربه) همین جوری پیچا رو ماچ نمیده. ما رو گذاشتی سر کار؟ یعنی همه شما بچه پیغمبرید؟
گفتم در هر شغل بد و خوب داریم ولی به این غلیظی که شما می گید نیست.
از آینه مرا نگاه کرد و گفت آره، شما راست میگید.
ترمز کرد و گفت این هم آخرش؛ جانبازان، بفرمایید. برگشت رو به من گفت اگر میخواهی این بحث را ادامه بدهیم باید چند دور جانبازان تا توشیبا را برویم و بیاییم، حاضری؟ گفتم نه، به اندازه کافی استفاده کردم. ممنون پیاده میشوم.
*کارگردان تاتر
نظر شما: