فعالان تاتر در رشت که امرار و معاششان، از خط به خط دنیای تراژدی‌های عجیب روح می‌گیرد، حالا گرفتار روزهای سیاه هستند

چرا سالن های نمایش رشت به جای تاتر به صحنه نمایش مزون های گلسار، بیوتی سالن های لاکچری و دنتیست ها تبدیل  شده است؟
کلانشهر: پرستو آزاد- نمایشنامه نویس-اول سلام و دوم التماس شفای کلماتی نه چندان قصار در وصف قصه‌ایی پُرغصه .

و قصه اینگونه آغاز شد که مثلا خانه داشته باشی و با اتاق‌های تو در تو و بزرگ و ناگهان دایی‌ات از شهری دور بیاید و بَست بنشیند و بخواهد اتاق تو را به خودت اجاره بدهد.
یکروز دایی جانمان آمد و  کاسه‌ی تخمه‌اش را جلوی پایش سُر داد و  به بهانه‌ی ارشاد ما، اتاق‌ها را یکی یکی متر کرد و اجاره داد.

مثلا یکروز به خیاطخانه‌ی شمسی خانوم و روز بعد به ایونتِ مرکز فلان زیبایی دکتر گشنیز از گلسار...

 راستش را بخواهید، چند روز اول که دایی جان آمده بود و متر را گذاشته بود زیرِ بغلش، همه‌ی ما به حساب شوخی، خودمان را به آن راه زده بودیم.

اما بعد که لباس‌های چیندار ننه کلثوم را چیده شده در یکی از اتاق‌هایمان دیدیم شصت‌مان خبردار ایستاد و دایی با آن قیافه‌ی ارشاد گونه‌اش متر را چنگکی بسمتمان روانه کرد و حسابمان را صورت نوشت... حالا بپرسید چند؟

این چند خط اینروزها وردِ زبان هنرمندِ فرهیخته و بینوای تاتر رشت است و صد البته دردی بی درمان تا این لحظه.


و قصه‌ی دایی جان است  و اندوه عمیق اهالی تاتر شهر بابت تیره و تار شدن روزگارشان... و انتظار از مدیرکلِ جدید ارشاد برای باز کردن گره‌ی افتاده بر کار تاتری‌ها

فقط فرقش این است، دایی خواهرزاده اش را می‌بیند و با او تخمه «سیمیشکایی» می‌شکند و اما هنرمند تیاتر رشت، مثل خوره گرفته اییست که همه از او دوری می‌کنند و حتی رقم سالن‌های تاتر  برای اجرا،  غیرحضوری بده و بستان می‌شود و اینجاست که این درد غریب اما آشنا، مثل خوره‌ای تاتر رشت را تکه تکه کرده و در حال پاشیدن است.

تاتری که امرار و معاشش، از خط به خط دنیای تراژدی‌های عجیب روح می‌گیرد، حالا گرفتار روزهایی سیاه است. به طور مثال هنرمند فرهیخته‌ی کتاب خوانده‌ی صحنه دیده‌ی کفِ خیابان خوابیده‌ی شهر‌خودت باشی و مثلا خیلی خیلی دستِ بالا  درآمد ماهانه‌ات از تاتری که شب و روز، جانت را گذاشته‌ای و برایش نصفه و نیمه شده‌ای، ماهی 10 میلیون بشود و یکدفعه مدیر کل جدید ازراه نرسیده،  اعلام کند که برای هر شب اجرایت باید میلیون میلیون پول به حساب اداره‌ی کل واریز کنی.

البته ایشان حق دارند عین دایی جان که میلیونی حساب می‌کنند و ما را با مزون های گلسار و بیوتی سالن‌های لاکچری و دنتیست‌ها و داکترها یکی کرده‌اند و صد البته از ایشان برای این برابری و مساوات ممنون و مچکریم. اما دایی جان عزیزم،  این خانه و اتاق‌هایش مال ما بوده و هست. مهمان به هرحال یکروزی می‌رود و چه خوش با دلِ خوش .

دایی جانِ عزیزم
ما همان هنرمندان بینوای تاتر اینروزهای رشت‌ هستیم.

یک نگاهی به ما بیانداز و یک نگاهی به ساعت‌ات. قربان تو گردم، هنرمند تاتر همان است که راستش را بخواهی از همه بهتر خواندن و نوشتن توصیه نامه‌ها و تذکره ها را بلد است...

گاهی او را پسِ جلسات می‌نشانند و گاهی برای گرمی بازارشان، ردیف اول  و نور چشمیِ آن عده که باید خوب بتابند و چشم را روشن کنند... عرق‌اش می ریزد.

خاک می‌خورد. منت می کشد. زخم می بیند . له می‌شود.  اما وقتش که برسد نه نامی از او می‌شنوی و نه تصویری از او در ذهن داری ..

آری او یک تاتری فرهیخته است که برای نانِ روزانه اش پله های استانداری،  شهرداری، فرمانداری و خلاصه همه‌ی «داری»‌ها را بالا و پایین می‌رود و آخر سر چکی نازک به او حواله می‌کنند و جیبِ خالی‌اش می‌ماند و صفی طویل از بازیگران و طراحان و دست اندرکاران و بینوایانی مثل خودش... همه با او دولا پهنا حساب که نمی‌کنند، تازه برای جیبش کیسه هم دوخته‌اند...

آری دایی جان عزیزم، میزها می‌روند و می‌آیند؛ با ما به از این مزون دارها باش‌!
والسلام

 

نظر شما:

security code