عکاسی از گربه های شهر و غِبطه راننده تاکسی رشت به «پیچا»ها

 گربه های چاق و چله ای که رشت را خانه شان می دانند


۱۴۰۲/۱۲/۰۲ - ۱۳:۲۴ | کد خبر: ۴۱۵۶۰ چاپ

راننده تاکسی گفت تعداد گربه‌ها صبح‌های زود خیلی بیشتر است. مردم مخصوصاً خانم‌ها صبح‌ها که برای ورزش صبحگاهی به پارک شهر رشت می روند برایشان غذا می‌برند.خواستم جواب چشم غره‌های راننده را بدهم، گفتم پس شما هم «پیچا» باز هستی رو نمی‌کردی؟!

 گربه های چاق و چله ای که رشت را خانه شان می دانند
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین‌نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می‌گذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر می‌شود. (بیشتر بخوانید)

عقب تاکسی نشسته بودم و منتظر مسافرهای دیگر تا حرکت کنیم. خانم مُسنی با دو تا ساک خرید آمد. به راننده که بغل ماشین ایستاده بود گفت کرایه دو نفر رو حساب کنید و روی صندلی عقب نشست و خریدهایش را روی صندلی پهلوی من گذاشت. در را نبسته بود گربه‌ای به طرف ماشین آمد. خانوم از وسایل داخل ساک تکه‌ای نان در آورد و به گربه داد. رو به گربه کرد و گفت بلدی نان بخوری یا چیز دیگه بهت بدم؟

 گربه نان را بویی کرد و مشغول خوردن شد. دورتر جوانی مشغول عکس گرفتن از گربه و خانم مسن شد پشت سر هم عکس می‌گرفت. خانم که متوجه عکاس شده بود لبخندی به دوربین زد و چند تکه نان کوچک دیگر برای گربه ریخت.

جوان هم عکس‌های بیشتری گرفت و به طرف ماشین آمد رو به خانم گفت ممنون عکس‌های قشنگی شد. رو کرد به راننده و گفت پارک شهر می‌روید؟ راننده گفت بله بفرمایید .

جوان دوربین در دست روی صندلی جلوی ماشین نشست راننده هم سوار شد که برویم. جوان در حالی که به بیرون نگاه می‌کرد رو به راننده گفت معذرت می‌خواهم چند لحظه صبر کنید و در ماشین را باز کرد و به طرف دکه کبابی که بغل ایستگاه تاکسی بود رفت تا از گربه‌ای که مشغول خوردن گوشت کبابی بود که یک رهگذر از سیخ کبابش به او داده بود چند عکس بگیرد و سریع برگشت و سر جایش نشست. راننده چشم غره‌ای رفت و گفت اجازه می‌فرمایید برویم؟

جوان گفت ببخشید بله بفرمایید.

و برگشت عقب ماشین نگاهی کرد و به ما هم گفت ببخشید معطل شدید.

خانم مسن گفت اشکال نداره مادر جان

از گربه‌ها عکس می‌گیری؟

جوان گفت بله از گربه‌ها و مردمی که با آنها مواجه می‌شوند.

بعد دوربینش را به طرف خانم مسن گرفت و گفت ببینید عکس‌هایتان خوب شده؟ خانم ذوق زده نگاهی کرد گفت عالی شدند.

پرسید عکاس حرفه‌ای هستید مادر جان؟ جوان گفت تقریباً

خانم گفت شکسته نفسی می‌فرمایید من تا به حال ندیده بودم کسی از من اینجور عکس بگیرد.

خانم مسن که تازه به وجد آمده بود پرسید حالا این عکس‌ها را چه کار می‌کنید؟ جوان گفت شهرهای مختلف می‌روم و عکس گربه‌های خیابانی را می‌گیرم.

خانم مسن پرسید تا الان چند تا شهر رفتی؟

جوان فکری کرد و گفت تا الان ۴ شهر رفتم و قراره به ۱۰ تا  شهر برسد.

موضوع که برام جالب شده بود پرسیدم مگه گربه‌های خیابانی شهرهای مختلف با هم فرق دارند؟

راننده که ورود من به بحث گربه‌ها را دید، این بار یک چشم غره به من زد و دنده را عوض کرد.

جوان گفت نه گربه‌ها فرقی نمی‌کنند ولی برخورد آدم‌های شهرهای مختلف با گربه‌ها فرق دارد.

گفتم جالب شد، برخورد همشهری‌های ما نسبت به این چند شهری که رفتی چه فرقی می‌کرد؟ جوان گفت خودتان که الان همین دو مورد رو دیدید اینجا گربه‌ها شهر را خونه خودشون می‌دانند چون اکثر مردم با آنها مهربانند.

این حجم مغازه های خوراکی و این همه مردمی که در خیابان هستند خیلی جالبه!

رشتی‌ها خیلی علاقه به خوردن غذاهای خیابانی دارند و نسبت به گربه‌ها هم دست و دل باز هستند.

یعنی شهرهایی که عکس گرفتید مردم اینقدر با گربه‌ها مهربان نبودند؟

جوان خندید و گفت نه با فاصله زیاد اینطور نبود. و مشتاقانه ادامه داد

تا حالا به گربه‌های رشت دقت کردید اکثراً چاق و چله هستند و از آدم نمی‌ترسند و تقریباً همه جا دیده می‌شوند.

خانم مسن خندید و گفت البته همه با آنها مهربان نیستند از جمله شوهر من.

 جوان گفت شوهر شما به گربه ها علاقه ای ندارد ؟

خانم گفت توی کوچه ما چهار پنج تا گربه هستند. اهالی کوچه هم به آنها غذا می‌دهند و آنها پاتوقشون سر کوچه ماست پارسال زمستون که هوا سرد بود یکی از گربه‌ها زیر کاپوت ماشین پرشیای شوهرم رفت و آنجا خوابید شوهرم که از ماجرا خبر نداشت. استارت زد ماشین روشن نشد یکی از همسایه‌ها آمد کاپوت ماشین را بالا زد و دیدند دم گربه لای تسمه ماشین گیر کرده. کلی خرج ماشین کرد. همسایه‌ها بهش گفتن همیشه باید صبح‌های سرد زمستان چند تا مشت روی کاپوت بزنی تا اگه گربه‌ای اون زیر خوابیده بیدار بشه و زودتر بره.

راننده که تا الان به بحث ورود نکرده بود رو کرد به جوان گفت الان می‌خوای بری پارک شهر برای عکاسی از «پیچا»؟

 جوان پرسید «پیچا»؟!

 گفتم رشتی ها و اکثر گیلک‌ها به گربه می‌گن «پیچا‌».

جوان گفت آره، شنیدم توی پارک شهر گربه‌ها زیادند.

راننده گفت الان زیاد پیچا ندارد باید صبح زود بری. خانم مسن گفت الان هم هستند.

راننده گفت ولی صبح‌های زود خیلی بیشتر هستند. مردم مخصوصاً خانم‌ها صبح‌ها که برای ورزش صبحگاهی پارک می روند برای آن‌ها غذا می‌برند.

 خواستم جواب چشم غره‌های راننده را بدهم گفتم پس شما هم پیچا باز هستی رو نمی‌کردی؟!

راننده چشم غره‌ای به من زد و گفت نه اتفاقاً ما را به اندازه پیچا تحویل نمی‌گیرند. الان همین جوان چند تا عکس از پیچا گرفت ولی یکی از من نگرفت.

جوان خندید گفت چشم، از شما هم عکس می گیرم. راننده گفت حتما در حال غذا دادن به پیچا؟!

جوان گفت نه هرجور شما خواستید.

راننده گفت پیچا بهت گفت که ازش عکس بگیری این همه ازش عکس گرفتی ؟

جوان خندید و گفت نه!

راننده گفت ولی من با ۸۰ کیلو وزن باید به شما رو بزنم تا از من عکس بگیری اینکه فایده ای ندارد.

خام مسن رو کرد به راننده و گفت نکنه شما هم مثل شوهر من از گربه ها ضرر دیدید؟ راننده گفت نه من همیشه دور تا دور ماشین را قبل از روشن کردن بررسی می‌کنم.

اتفاقاً این پیچاها باعث شدند ما هر روز صبحانه نان گرم بخوریم.

خندیدم و گفتم پس پیچاهای کوچه شما تربیت شده‌اند، نان هم می‌گیرند!

راننده این بار دیگه چشم غره‌اش بدجوری شده بود گفت نخیر قربان، خانم هر روز ۶ صبح تشریف می‌برند پارک برای ورزش.

غذای اضافه شام و نان های مانده را با هم قاطی می‌کنه چند تا ظرف می‌ریزه برای پیچاها،  غذا می‌بره، هر روز هم با شور و شوق تعریف می‌کنه که ۱۰،  ۱۵ تا گربه منتظرش هستند و با دیدن آن به طرفش می‌دوند تا غذایشان را بگیرند.

گفتم این به نان گرم صبحانه شما چه ربطی دارد؟

گفت ورزش صبحگاهی بهانه است. او به عشق غذا دادن به گربه‌ها هر روز کله سحر میره پارک و یک دوری هم می‌زنه، موقع برگشت هم نان گرم می‌گیره ما صبحانه می‌خوریم.

قبل از جریان گربه ها از این کارها نمی‌کرد می گفت نون گرفتن از وظایف آقایون هست.

گفتم خلاصه برای شما که بد نشد به بهانه غذای پیچا شما هم هر روز نان گرم می خوری راننده با ناراحتی گفت آخه خانوم با یه عشقی هر شب غذای گربه‌ها رو ریز ریز می‌کنه و اون‌ها رو آماده می‌کنه که حرصم در میاد.
غذا گربه خیابانی1

خانم مسن گفت شما مردها به هر چیزی که خانومتون دوست داره حسودی می‌کنید حتی پیچا، خندید و به راننده گفت همین جا نگه دار من پیاده می‌شم دستت درد نکنه.

در حال پیاده شدن گفت یک روز صبح با خانمت برو پارک کنارش باش ببین چه کیفی داره.

جوان عکاس گفت پیشنهاد خوبیه من هم فردا صبح زود میام برای عکاسی.

 راننده نگاهی کرد به جوان عکاس کرد و گفت باشه میام شاید خانومم خوشحال بشه.

خدایا شکر پیچا نشدیم ولی به خاطر پیچا هم خانمم خوشحال می‌شه هم یه عکاس حرفه‌ای از من عکس می‌گیره.من هم گفتم ممنون، پیاده می شوم.

 جوان عکاس از من پرسید شما هم صبح میایید پارک شهر؟

گفتم نه، ولی یک عکس دونفره خوب از آقای راننده با پیچا بگیر، و قبل از اینکه راننده دوباره به من چشم غره بزند، زود پیاده شدم.

*کارگردان تاتر