پرتقال درشتی دستش بود من واسه اینکه از دستش قاب بزنم گفتم اینو می گی؟ همزمان دو نفر دستهامان روی پرتقال بود، صدای انفجار آمد، بمب خوشهای زده بودند و ما سرمان را خم کردیم و نشستیم

به جمال گفتم جان مادرت آرامتر برو من تمام دل و رودهام به هم ریخت.
جمال داد زد و گفت چه جوری آروم برم لامروت ها پشت سر هم دارند میزنند. بذار این گردنه رو رد بکنیم، این طرف دید مستقیم دارند.
پرسیدم این بوی چیه؟
گفت بوی صفحه کلاچ.
پرسیدم این ماشین اصلاً ترمز داره؟
صدای پی در پی انفجار باعث شده بود با وجود آنکه کنار هم نشسته بودیم برای صحبت کردن فریاد بزنیم.
داد زد نه از دیروز ترمزش کار نمیکنه، مجبورم فقط با ترمز دستی کار کنم.
گفتم سریع ترحرکت کن.
با رد شدن از گردنه، خلاصه از تیررس عراقیها بیرون آمدیم.
جمال گفت قبلاً که این فیلمها رو میدیدم فکر میکردم خالی بندیه این دو روز فهمیدم که خالی بندی نیست. می شه از این همه انفجار جان سالم به در برد.
خندیدم و گفتم خودتو چشم نزن، فقط جان مادرت اینجا هوس شهید شدن به سرت نزنه من رانندگی بلد نیستم.
گفت نه بابا من حالا حالاها با این دنیا کار دارم.
میدونی اولین روزی که اومدم جبهه، مسئول کارگزینی پرسید کدوم قسمت دوست داری بری، گفتم فرق نمیکنه هر قسمت شد، رانندگی بلدم.
گفت بخشهای مختلفی داریم، دنیا رو بیشتر دوست داری یا آخرت رو؟
پرسیدم چه فرقی داره؟
گفت اگر آخرت رو دوست داری برو واحد تخریب اگر دنیا رو دوست داری برو واحد تدارکات.
گفتم هم دنیا و هم آخرت چی؟ گفت، میتونی بری بهداری یا تبلیغات.
گفتم واسه همین شد اومدی ور دل من.
خندید و گفت آره اینگونه شد که به شما افتخار دادم.
تویوتای دیگری نزدیک ما شد. وقت سبقت گرفتن راننده اش داد زد پرتقال میخواین؟
جمال داد زد آره.
پرسیدم کی بود؟
جمال گفت اسماعیل، از بچههای تدارکات است.
پیاده شو، بریم سهمیه پرتقال بگیریم.
رفتیم به طرف پشت تویوتا لندکروز جلویی.
جمال در حالی که پرتقالی را نشان می داد گفت اینو ببین رضا، پرتقال خونیه.
پرتقال درشتی دستش بود من واسه اینکه از دستش قاب بزنم گفتم اینو می گی؟ همزمان دو نفر دستهامان روی پرتقال بود، صدای انفجار آمد، بمب خوشهای زده بودند و ما سرمان را خم کردیم و نشستیم.
صدای چلیک چیلیک اطرافمان را پر کرده بود انگار تگرگ تندی می بارید.
تویوتا جاهای مختلفش پر ازسوراخهای ریز شد.
همدیگر را نگاه کردیم جمال در حالیکه من و اسماعیل را نگاه می کرد گفت واقعا چیزی مون نشده؟!
گفتم به عراقیها سفارش میکنم بعدی را جوری بزنند وسط کله ات، انشاالله در دم جان به جان آفرین تسلیم کنی.
جمال گفت شلوغش نکن، وسط کله لازم نیست، در حد برخورد با یکی دو تا انگشت کافیه.
من میخندیدم.اسماعیل پرسید این شوخی میکنه یا جدی می گه؟
جمال گفت شوخی چیه برادر من، یک میلیارد ترکش فرستاد همه خورده شد به ماشین و پرتقال و زمین خالی.
ما سه نفر آدم، یه دونه ترکش چس مثقالی هم نصیب ما نشد. آخه چه وضعیه!
پرتقال له شده رو نشان داد و گفت، نگاه کن کل این پرتقال چه اندازه بود.
پنج تا انگشت من چهارتا انگشت رضا روش بوده این همه انگشت هیچی نشده، اما پرتقال داغان شده این یعنی چی؟ ای تو روحت!
گفتم دقیقا درخواستت از خدا چی هست؟
با عصبانیت گفت، یعنی من میخوام ببینم چیزی ازش کم می شد.
در حالیکه انگشت کوچک خودش را بالا گرفته بود، ادامه داد یک ترکش این انگشت را با خودش میبُرد، چی میشد؟
اسماعیل گفت، خوب بعد چه اتفاقی می افتاد؟
جمال گفت، خب آنوقت من به یک نان و نوایی می رسیدم یک حقوقی می گرفتم و کلی...
صدای انفجار در نزدیک ما اجازه ادامه صحبت به جمال را نداد هر سه نفر سریع روی زمین چمباتمه زدیم و دستمان را روی سر مان گذاشتیم.
بعد از چند دقیقه اسماعیل پرسید بچهها چیزیتون نشد؟
گفتم من خوبم. اسماعیل پرسید تو چی جمال، به آرزوت رسیدی؟
جمال در حالی که بلند شده بود و لباس خودش را می تکاند، گفت اصلأ به ما نیامده با خدا یک شوخی بکنیم. همیشه باید باهاش حرفهای جدی بزنیم.
اسماعیل گفت پس قضیه انگشت شوخی بود.
جمال گفت پس چی؟ من کل هیکل تو رو به انگشت کوچکم نمی دهم.
اسماعیل گفت به قول خودت ای تو روحت جمال!
جمال خندید و گفت برای روح ما صلوات بفرست.
*کارگردان تاتر
*ساخت عکس با هوش مصنوعی
نظر شما: