زن گفت الان چند ماهه یک خواستگار براش اومده. پدرش رضایت نمی ده. راننده گفت چرا؟ زن گفت میخواد منو بچزونه و یک پولی هم تلکه بکنه.
میگه داماد باید یک میلیارد پول شیر بها بهش بده تا رضایت بده. راننده گفت کامران آدم بشو نیست

پرسیدم مسیرتان بعد از سبزه میدان کجاست؟
راننده که مرد میانسالی بود گفت جایی نمی رم، سبزه میدان دور میزنم به طرف صیقلان.
خانمی که جلوی ماشین نشسته بود گفت من جلوی زورخانه پوریای ولی پیاده میشم.
راننده چند لحظه بعد ترمز کرد و گفت بفرمایید.
زنی که منتظر تاکسی بود پرسید سبزه میدان؟
راننده نگاهی کرد و گفت نه.
احساس کردم حواس راننده نیست گفتم.
من گفته بودم سبزه میدان.
راننده از آینه نگاهی به من کرد و بعد دوباره نگاهی به زن کرد و با مکث گفت سوار شوید.
زن جلوی ماشین نشست. راننده دوباره نگاهی به زن کرد و از آینه نگاهی به من انداخت.
احساس کردم راننده از چیزی ناراحت است اما به روی خودم نیاوردم.
راننده رو کرد به خانم مسافر و گفت حالتون خوبه خانم جمالی؟
خانم که انگار راننده را نشناخته بود با تعجب گفت خیلی ممنون ببخشید به جا نیاوردم.
راننده گفت شریفی هستم؛ پدر رعنا شریفی، همسر اولِ شوهر شما.
خانم مسافر انگار آب یخی روی سرش ریخته شده باشد با مکث گفت ببخشید الان شناختم شما خوبید؟ قیافه شما خیلی عوض شده. راننده گفت خوب باید هم عوض بشه حداقل ۲۰ سال هست که منو ندیدید. شوهر شما خوبه؟
زن که انگار داغش تازه شده بود گفت آره، اون همیشه حالش خوبه، حال من خوب نیست.
راننده گفت چرا خدا بد نده
زن آهی کشید و گفت خدا هیچ موقع بد نمی ده، ما بدیم. خود کرده را تدبیر نیست. راستی رعنا خانم چطورند خوبند؟
راننده گفت آره الحمدلله از زندگیش راضیه با شوهر و بچههاش تهران زندگی میکنند.
شما چطور؟ چند تا بچه دارید؟
زن انگار هر سوالی دردهایش را بیشتر میکرد گفت من نباید زندگی خودم را روی خرابه زندگی دختر شما درست میکردم.
از موقعی که دخترم دوم ابتدایی بود با کامران زندگی نمیکنم. من و دخترم تنها زندگی میکنیم.
راننده گفت یعنی طلاق گرفتی؟
زن گفت نه، طلاقم را نمی ده. یک زن صیغهای داره با آن زندگی میکنه.
راننده گفت دخترتون الان چند سالشه؟
زن گفت ۲۴ سالشه.
راننده گفت خدا نگهداره براتون.
زن گفت الان چند ماهه یک خواستگار براش اومده. پدرش رضایت نمی ده
راننده گفت چرا؟
زن گفت میخواد منو بچزونه و یک پولی هم تلکه بکنه.
میگه داماد باید یک میلیارد پول شیر بها بهش بده تا رضایت بده.
راننده گفت کامران آدم بشو نیست.
چرا دخترتون شکایت نکرد از دادگاه اجازه بگیره.
زن گفت شکایت کرد فعلاً دادگاه نظر پدر را تایید کرده و رای داده حق با پدر است که رضایت نمیده.
راننده با تعجب گفت چرا دادگاه باید نظر پدری را که یک میلیارد پول خواسته تایید بکنه؟
زن گفت در دادگاه حرفی ازپول نزد، گفت چون داماد در خارج زندگی میکنه نمیتونه اجازه بده دخترش بعد از ازدواج به خارج بره و معلوم نیست چه بلایی در غربت به سرش بیاد.
راننده گفت جریان پول خواستن رو باید به دادگاه بگویید.
زن گفت چرا گفتم ولی قاضی گفت پدر از روی دوست داشتن و نگرانی این شرط را گذاشته نخواسته مستقیم جواب منفی بده.
خلاصه حرف کامران را قبول کردند و فعلاً اجازه ندادند.
راننده گفت دیگه فعلاً یعنی چی؟ رای دادند یا نه.
گفت رای دادند ولی ما میتوانیم اعتراض بکنیم. پرونده میره برای دادگاه تجدید نظر. ببینم آنجا چه میشه.
راننده گفت حکمت خدا را سر در نمیآورم یک نفر آدم سرنوشت چند نفر را باید خراب بکند.
زن با صدای بغض آلود گفت اون موقع همه خانوادهام به من گفتند اشتباه میکنی ولی من گوش ندادم تا آخر عمرم هم باید تاوان این اشتباه را بدهم.
خدا را شکر که دخترت الان خوشبخته
راننده گفت اول که شما را دیدم نخواستم سوارتون کنم.
در حالی که از آینه من را نگاه میکرد ادامه داد ولی مثل اینکه قسمت این بود، بعد از این همه مدت همدیگر را ببینیم.
زن که بغضش را خورده بود با لحن ملتمسانه پرسید آقای شریفی من را نفرین کرده بودی که زندگی دخترت را خراب کردم و باعث شدم کامران او را طلاق بدهد؟
راننده نگاهی از سر ترحم به زن کرد و گفت نه دختر جان من در زندگی هیچکس را نفرین نکردم. همیشه گفتم راضیم به رضای خدا.
حداقل در مورد دخترمن، شما سبب خیر شدی اگر از کامران طلاق نمیگرفت نمیدانم تا الان چه بلاهایی سرش آورده بود.
این هم که گفتم من نخواستم سوارت کنم چون خاطرات اون نامرد برایم زنده میشد وگرنه چه پدر کشتگی با شما دارم.
زن داخل کیف یک چک پول درآورد و به راننده گفت ببخشید اسکناس خرد ندارم آقای شریفی.
راننده گفت کرایه نمیخواد مهمان من. رو کرد به من گفت بعد از سبزه میدان کجا میخواستی بری؟
گفتم دانای علی.
راننده گفت بشین شما را میرسانم
ترمز کرد و به زن گفت بفرمایید این هم سبز میدان.
زن انگار که حواسش نبود بیرون را نگاه میکرد گفت ممنون ، اجازه بدید براتون کارت به کارت کنم راننده گفت نمیخواد دختر جان برو به سلامت.
زن در حالی که پیاده میشد گفت ممنون سلام برسانید.
راننده گفت در امان خدا. و رو به من کرد و پرسید گفتی کجا میری؟
گفتم دانای علی.
زیر لب چند بار گفت دانای علی، دانای علی، انگار در دنیای دیگری سیر میکرد من هم دیگر هیچ حرفی نزدم.
*کارگردان تاتر
نظر شما:
جنایت رئیس شرکت به خاطر علاقه به کارمندش/در کپسول مریم سیانور ریختم
شوهرکشی ۲ زن خیانتکار در قلب تهران +جزئیات