راننده گفت چون راه خیلی باریک بود بوق زدم که کنار بایستد تا بتوانم با ماشین رد شوم. در حالی که سطل آب دستش بود و جارو را در هوا تکان می داد، گفت پولدارها را اگر کار نداشته باشید داخل قبر هم با ماشین می روند

چرا کارگر سنگ قبرشورِ تازه آباد رشت راننده تاکسی را پولدار می‌داند؟
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر می شود. (بیشتر بخوانید)

تاکسی یک لحظه مکث کرد.
گفتم لب آب؟ راننده ترمز کرد و سوار شدم.
جلوی ماشین دختری نشسته بود و روی گوشش هدفون بود.
راننده جعبه خرمایی که روی داشبورد بود برداشت و رو به دختر گرفت، گفت بفرمایید.

دختر نگاهی به جعبه خرما انداخت و گفت ممنون رژیم دارم. نمی توانم بخورم.
رضا حقی00

جعبه خرما را به طرف من نگه داشت و گفت بفرمایید، خیرات است.

خرما را برداشتم و گفتم خدا اموات شما را بیامرزد.

راننده گفت خدا اموات شما را هم بیامرزد.

مادرم هر شب جمعه یک بسته خرما برای پدرم خیرات می دهد.

گفتم پدر تازه مرحوم شده؟

راننده گفت حدود یک ساله. ماه دیگه سالگرد داریم.

زن سالمندی که با واکر منتظر تاکسی بود گفت تازه آباد؟
راننده ایستاد، پیاده شد، درب ماشین را برای خانم مسن باز کرد.
زن در حالی که می گفت انشاالله خیر ببینی پسرم، سوار شد. پهلوی من نشست.
راننده واکر را صندوق عقب ماشین گذاشت . بعد از لحظاتی بسته خرما را جلوی خانم مسن گرفت گفت بفرمایید. خانم مسن گفت پسرم من قند دارم، نمی توانم خرما بخورم ولی فاتحه را می خوانم.

شروع کرد آرام زیر لب فاتحه خواندن.

راننده گفت خدا اموات شما را بیامرزد.

خانم مسن گفت خیر ببینی. خیرات برای کسی است؟

راننده گفت برای پدرم، مادرم هر شب جمعه یادآوری می کند که این کار را انجام بدهم.

خانم مسن آهی کشید و گفت خدا مادرت را برایت نگه دارد. خوش به حالش همچین اولادی دارد.

من که دو تا بچه دارم هر دو خارج کشور هستند الان که زنده ام ماه به ماه خبر مرا ندارند، چه برسد بعد از مرگم. فکر نکنم سالی یک بار هم به یاد من بیفتند.

راننده گفت نفرمایید مادر، بچه ها همیشه به فکر پدر و مادر هستند ولی به زبان نمی آورند.

زن آهی کشید و گفت نه پسرجان، همه اینجور نیستند. الان یک ساله پدرشون فوت شده انگار نه انگار، حالا خدا را شکر حقوق آن مرحوم برای من مانده و محتاج بچه ها نیستم. وگرنه وامصیبت ها بود.

دختری که جلوی ماشین نشسته بود گفت مرسی من پیاده می شوم راننده ترمز کرد و گفت بفرمایید.

خانم مسن از من پرسید شما هم تازه آباد می روید؟ گفتم نه من لب آب پیاده می شوم.
زن مسن رو به راننده  گفت می توانی مرا داخل تازه آباد ببری، کرایه ات هرچه باشد می دهم.

راننده گفت نه مادر جان داخل تازه آباد با ماشین نمی روم.

زن مسن گفت مسافر دیگر که نداری. آقا هم که لب آب پیاده می شود.

راننده گفت نه به خاطر مسئله دیگری است که داخل تازه آباد نمی روم.

من چند ماه است مادرم را هم که سر خاک پدرم می برم ماشین را بیرون پارک می کنم و پیاده  سر قبر پدرم می رویم.

خانم مسن گفت چرا؟

راننده نگاهی از آینه به خانم کرد و گفت راستش من مادرم را چون که پایش درد می کند همیشه تا نزدیک قبر پدرم با ماشین می بردم تا فاتحه ای بخواند.

یک بار یکی از خانم هایی که آب می آورند و قبرها را می شورند یک جمله ای گفت که دیگر با ماشین داخل تازه آباد نمی روم.

موضوع که برایم جالب شده بود پرسیدم چی گفت که آنقدر تاثیرگذار بود.

راننده گفت چون راه خیلی باریک بود بوق زدم که کنار بایستد تا بتوانم با ماشین رد شوم در حالی که سطل آب دستش بود و جارو را در هوا تکان می داد، گفت پولدارها را اگر کار نداشته باشید داخل قبر هم با ماشین می روند!

من خیلی ناراحت شدم و از آن به بعد دیگر ماشین را داخل نمی برم.

گفتم آن بنده خدا شما را با یک ماشین پراید  پولدار می دانست؟

راننده گفت وقتی پیاده شدیم به خاطر اینکه از دلش در بیاورم بهش گفتم بیا و قبر پدرم را بشور.
آمد و قبر را جارو زد و تمیز کرد بهش ۲۰ تومن دادم و گفتم من را با یک تاکسی، پولدار می دانی؟

او گفت ماهی چند بار گوشت می خوری؟ گفتم هفته یک بار.

گفت من سالی یک بار آن هم عید قربان گوشت می خورم.

گفت هفته ای چند بار مرغ می خوری گفتم هفته ای دو بار حدوداً

گفت تا به حال مرغ نتوانستم بخرم از خیراتی که تازه آباد میدن می برم برای بچه هایم چون یک پرس بیشتر نمی دهند.

هر کس خبر از خودش دارد زای جان و در حالی که می رفت گفت من اگر یک روز نیام قبرها را بشورم هیچی نداریم که بخوریم.

سکوتی در ماشین حاکم شد.

راننده گفت مگر لب آب پیاده نمی شوی؟

گفتم چرا پیاده می شوم

راننده گفت رد شدیم.

گفتم اشکال ندارد

راننده گفت ببخشید ناراحتت کردم.

گفتم خوبه بعضی اوقات آدم ناراحت بشه.

*کارگردان تاتر