khanekhodro

طلاق به دلیل همسایگی با مادرشوهر


۱۴۰۳/۰۴/۲۰ - ۱۳:۳۸ | کد خبر: ۴۵۶۰۹ چاپ

زن جوان که از همسایگی با مادرشوهرش خسته شده بود، وقتی با درخواست های عجیب مادرشوهرش مواجه شد، تصمیم گرفت برای همیشه به زندگی مشترکش پایان دهد.

طلاق به دلیل همسایگی با مادرشوهر

کلانشهر: این زن وقتی هفته گذشته درمقابل قاضی دادگاه خانواده قرار گرفت،درباره علت درخواست طلاق خود گفت: پنج سال است که ازدواج کرده ام. اوایل زندگی خوبی داشتم. خوشبخت بودم و درکنار شوهرم آرامش داشتم.همه چیز خوب بود تا این که مادرشوهرم به آپارتمان ما نقل مکان کرد. وقتی همسایه طبقه بالای خانه ما، خانه اش را برای اجاره گذاشت شوهرم آنجا را برای مادرش گرفت. هرچه به او گفتم این کار را نکند، فایده ای نداشت. می گفت مادرم نزدیک ما باشد خیالم راحت تر است، ولی من می دانستم که با او به مشکل می خورم. همان هم شد. از وقتی مادرشوهرم همسایه ما شده، خواسته های بسیار عجیبی دارد. این که هر روز به هر بهانه ای بدون اطلاع قبلی زنگ خانه مان را می زند، رفت و آمدهای ما را چک می کند و از ما توقعات بیجا دارد بماند اما او خواسته ای از من دارد که نمی توانم آن را بپذیرم.
مادرشوهرم از من می خواهد که هروقت برایش مهمان آمد من به طبقه بالا بروم و از مهمان هایش پذیرایی کنم. مگر خدمتکار او هستم! هر بار حتی اگر دوستانش هم به خانه اش بیایند با من تماس می گیرد و می گوید که به طبقه بالا بروم.
بعد بدون هیچ خجالتی از من می خواهد پذیرایی کنم. چند بار این کار را کردم، ولی دیگر به غرورم برخورد. جالب اینجاست که شوهرم هم از من حمایت نکرد. حتی وقتی اعتراض کردم گفت که چقدر غر می زنم. حالا یک پذیرایی ساده است دیگر، چرا آن قدر موضوع را بزرگ کرده ام. مدت هاست سر همین موضوع با شوهرم درگیر هستم. درنهایت هردوتصمیم به جدایی گرفتیم. شوهرم یک بار هم از من حمایت نکرد و حتی یک بار هم به مادرش نگفت دست ازسرمن بردارد.برای همین دیگر نمی توانم در کنار این مرد زندگی کنم.

در ادامه شوهر این زن نیز به قاضی گفت: آقای قاضی همسرم موضوع را زیادی بزرگ کرده است. مادرم چون کمی ناتوان است فقط چند بار در پذیرایی از مهمان هایش از همسرم کمک خواست. این به نظرم موضوع بزرگی نیست که همسرم بخواهد به خاطرش این طور دعوا و جنجال به راه بیندازد. او اگر مرا دوست داشته باشد به خاطر این مسائل بی اهمیت زندگی را به کام هردویمان تلخ نمی کند. همسرم از من توقع دارد که بروم و با مادرم دعوا کنم. در صورتی که به او گفتم این بار اگر مادرم از تو کمک خواست نرو، ولی گوش نمی دهد. خودش می رود و کمک می کند بعد غرش را به من می زند. از من هم توقع دارد بروم و مادرم را سرزنش کنم. در صورتی که نمی توانم چنین کاری انجام دهم. حالا که او موضوع را تا این حد بزرگ کرده است من هم دیگر نمی خواهم در کنارش زندگی کنم.

در پایان نیز قاضی سعی کرد این زوج را از جدایی منصرف کند، ولی وقتی اصرار آنها را دید، رسیدگی به این پرونده را به جلسه آینده موکول کرد و از آنها خواست با یک مشاوره خانواده مشورت کنند.