نقد نمایش «ماریا» اجرا شده در تئاتر شهرِ رشت

دری که به دلیل تنفر از حقیقت باز نمی شود


۱۴۰۳/۰۵/۰۸ - ۱۷:۴۵ | کد خبر: ۴۶۲۲۲ چاپ

موسیقی در نمایش «ماریا»، گرچه انتخاب خوبی برایش صورت گرفته اما به شدت زیاد و در برخی مواقع بسیار بلند است، گاها بصورت مستقیم در درام دخالت می کند و یادآور می شود که الان وقت ناراحتی و الان زمان ترس است، از این رو شنیدن آن تا پایان آزاردهنده است ، به همین شکل افکت های صوتی و جلوه های نوری بسیار پر حجم هستند.

دری که به دلیل تنفر از حقیقت باز نمی شود

کلانشهر: مهرشاد کیارس- ماریا، عنوان نمایشی است با نویسندگی مهدی حیدرنژاد و کارگردانی امیر جادو سخن، که در مرداد هزار و چهارصد و سه در مجموعه تئاتر شهر رشت به اجرا درآمد.

در بررسی این اثر، اولین موردی که باید به آن اشاره کنم اجرای تمام صحنه دکور بود که کمتر در نمایش های اجرا شده شاهد آن هستیم . این دکور با متریال چوب یک تابلوی نقاشی در سمت چپ و تعدادی صفحه گرام در طرف دیگر، تداعی کننده خانه ای قدیمی و گرم بود.

ماریا به همراه همسرش فیلیپ، به تازگی ساکن این خانه شده اند، خانه ای که در مالکیت خانم همسایه، خانم فرد است، ماریا که تجربه مرگ کودکش، قبل از به دنیا آمدن را دارد دچار اختلالات روانی بسیاری است، هر چند ممکن است اینگونه برداشت شود که شوهر و خانم همسایه، در نقشه ای از قبل برنامه ریزی شده، در حال آزار رساندن به ماریا هستند و یا حتی برداشت های دیگر...

 

دلیل این برداشت های گوناگون را می توان در دل خود اثر جستجو کرد، جایی که نمایش می کوشد با ایجاد فضایی وهم آلود از ذهنیات ماریا، منطق رئالیستی اثر را کم رنگ و فضایی اکسپرسیونیستی را برای آن خلق نماید. در همین راستا تابلوی نقاشی اکسپرسیونی در سمت چپ دکور نصب شده که فلیپ و ماریا چند بار راجع به آن با هم گفتگو می کنند، خانم همسایه در جایی از نمایش اظهار می کند که این تابلو را خواهرش کشیده، اما خارج از فضای نمایش و در دنیای واقعی، این تابلو اثر نقاش بلژیکی قرن نوزدهم، جیمز آنسور است.*1

فلیپ همسر ماریا دارای دو شخصیت رئال و وهم گون است، طوری که شخصیت واقعی اش، منطقی، دلداری دهنده و همراه و شخصیت وهم گونش، کینه جو، اهل دسیسه و انتقام جوست. هر چند همانطور که اشاره کردم، با منطق خود نمایش می توان هر کدام از این شخصیت ها را واقعی و آن دیگری را زائیده تفکر ماریا دانست. این منطق روایت در پایان نمایش به صراحت از زبان ماریا بازگو می شود، ماریا می گوید: من آن در را باز نمی کنم، چرا که پشت آن حقیقتی ترسناک وجود دارد، من از حقیقت متنفرم (نقل به مضمون)

 

در تمام طول مدت نمایش، ماریا اصرار دارد که دختری که در شکمش مرده (الینا) را در اتاقی که خانم همسایه آن را قفل کرده است دیده، خانم همسایه (فرد) در کشمکشی طولانی برای ماریا اعتراف می کند که خواهر و همسرش را به خاطر برقرار کردن رابطه و خیانت به او به قتل رسانده و جنازه شان را در اتاق انداخته است. خود ماریا نیز در بخشی از نمایش پس از درگیری طولانی با خانم همسایه، او را خفه کرده و درون اتاق می اندازد، اما پس از آن مجدد خانم همسایه را زنده می بیند...

 

تمامی این اتفاقات که به نوعی مربوط به آن اتاق می شود می بایست تماشاگر را مشتاق کند که بداند درون اتاق چه خبر است، اما در واقع این تعلیق حیاتی و مهم برای نمایش هرگز اتفاق نمی افتد و به دلایلی که در ادامه شرح خواهم داد، عنصر اتاق، کمکی به جذابیت کلی اثر و در نتیجه همراه شدن تماشاگر نمی کند...

اولین نکته برای شرح این اتفاق این است که عملا، تمام آنچه که در آن اتاق رخ داده بود، برای تماشاگر روایت شده، حتی جنازه ها نیز پس از مدتی دیگر بوی تعفن نمی دهند، در این صورت برای تماشاگر به خوبی آشکار است که نهایتا، ماریا پس از ورود به اتاق با دو جنازه روبرو خواهد شد...

نکته دیگر غیر مرتبط بودن توهم دیدن بچه فوت شده ماریا در اتاق است، خود ماریا می داند که فرزندش پیش از به دنیا آمدن فوت شده و این توهم دیدن بچه با اظهارات خانم همسایه مبنی بر وجود دو جنازه در اتاق، کار را دچار یک پیچیدگی غیر منطقی و حتی غیر دراماتیک می کند...

در ادامه، پیچیدگی رفتار فلیپ، همسر ماریا است، که آن هم گرچه پیچیده است اما فاقد جذابیت است، چرا که بطور کلی نمی توان با اظهار این موضوع که مرز بین واقعیت و توهم و دروغ، در اثر وجود ندارد و هر چیزی ممکن است هم واقعی و هم غیر واقعی تفسیر شود، از عدم شکل گیری یک درام درست شانه خالی کرد...

شخصیت های نمایش هیچگاه به درستی به شخصیت تبدیل نمی شوند و تیپ هایی جدا و بدون دستآویز منطق را تشکیل می دهند...

ماریا تقریباً از ابتدا دچار بحران و بهتر بگویم آماده پذیرش بحران است، در برخوردهای اولیه با همسایه، توهین های او را نادیده می گیرد و در بخشی از نمایش که فلیپ شانه اش را به سمت زمین فشار می دهد، او محکم به زمین می افتد و شبیه فوتبالیستی که تکل خطا روی پایش انجام شده، ساق پایش را می مالد.

بارها از صداهای اطرافش دچار ترس شده و جیغ می زند که تنها بار اول است که جذابیت دارد، در مجموع ماریا، بیش از اینکه شخصیتی با مشکلات روانشناختی باشد، کاراکتری مفلوک و آماده پذیرش مصیبت است.

کاراکتر فلیپ نیز، به جای آنکه در تغییرات دائم رفتاری، دارای جذابیت باشد، کاراکتری کاملا بی منطق و بلاتکلیف است، نه وجه عقلانیتش واقعی به نظر می رسد و نه وجه کینه توزش ...

ماریا، نمایشی است که اگر تبدیل به یک درام روانشناسانه می شد، می توانست عنوان اثری موفق را برایش در نظر گرفت... درامی روانشناسانه با جنبه های ترسناک و دلهره آور ...

تمامی این عناوین را می توان به فیلمی مانند بچه رزماری اعطا کرد. *2

 

نکته جالب اینکه الهاماتی از بچه رزماری در نمایش دیده می شود، از جمله زوجی که به تازگی وارد خانه جدید شدند، همسایه مشکوک و عجیب، صحنه آوردن کیک برای ماریا، هنرمند بودن فلیپ، همچنین صحنه شام خوردن زن همسایه با فلیپ که یادآور اولین مهمانی شام در فیلم بچه رز ماری است، همچنین تشابه نام ماریا به رز ماری.

موسیقی در نمایش ماریا، گرچه انتخاب خوبی برایش صورت گرفته اما به شدت زیاد و در برخی مواقع بسیار بلند است، گاها بصورت مستقیم در درام دخالت می کند و یادآور می شود که الان وقت ناراحتی و الان زمان ترس است، از این رو شنیدن آن تا پایان آزاردهنده است ، به همین شکل افکت های صوتی و جلوه های نوری بسیار پر حجم هستند.

تکیه بر جنبه های سورئال و اکسپرسیونی، نمی تواند نبود منطق روایی را در هیچ اثری توجیه کند، اجازه بدهید به ابتدای نمایش برگردم، خانم همسایه در ملاقات با ماریا با او دچار چالش شده، و مستقیما به او توهین می کند، ماریا از خانم همسایه به شدت می ترسد، اما در عین حال چند دقیقه بعد در حالی که هردو روی مبل نشسته اند شروع به درد و دل کردن با او می کند...

کاراکتر ماریا نه جنبه مثبت جذابی را به نمایش می گذارد و نه در خیال و وهم می تواند تولید جذابیت کند، از این رو هنگامی که در انتهای نمایش از دیدن اتاق صرف نظر می کند، تلنگری را در ذهن تماشاگر برنمی انگیزد، چرا که اساسا تعلیق لازم برای تاثیر گذاری چنین صحنه ای را تولید نکرده است.

 ماریا نمایشی است که بیش از پرداختن به بازی ها، تم، موسیقی، کارگردانی و چیزهای دیگر، نیازمند بازنویسی متن است، متنی که به درستی نقاط قوتش درک شده و حفره های منطق روایت آن، به درستی پر شود...

امیدوارم که این تجربه زمینه ساز نگارش چنین متن و در نتیجه ساخت اثری قابل دفاع شود.

پی نوشتها:

1- جیمز آنسور، از پیشگامان اکسپرسیون و از تاثیرگذارترین نقاشان تاریخ است، تابلوی مورد بحث با نام( ماسک های رسوا شده) در موزه سلطنتی بلژیک نگهداری می شود، تفسیر کرده اند که پیرزن نقاب پوش با حالت تهدید آمیز که در حال ورود به خلوتگاه میخاره است، مادر بزرگ آنسور و مرد میخاره نیز پدر اوست، شما می توانید با جستجوی عبارت

scandalized masks 1883 آن را مشاهده کنید

2- فیلم بچه رزماری،شاهکاری از رومن پولانسکی ، ۱۹۶۸، از رمانی به همین نام نوشته آیرا لوین

نظر شما:

security code