مردی که سوار تاکسی شده بود گفت: من ساکن رشت هستم، ولی آنجا شش هزار متر بیجار دارم. مادرم در روستا زندگی می کند

اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر می شود. (بیشتر بخوانید)
مرد میانسالی که در کنار خیابان ایستاده بود گفت آب و برق؟
راننده ترمز کرد.
مرد روی صندلی عقب ماشین نشست.
پرسید کرایه چقدر می شه؟
راننده گفت ۸ تومان.
مرد در حالی که اسکناس ۱۰ تومنی به راننده می داد تلفنش به صدا درآمد.
مرد جواب داد بله بفرمایید
با مکث ادامه داد، بله خودم هستم، من ساکن رشت هستم، ولی آنجا بیجار دارم، ارثی پدرم است، بله و در ادامه انگار به سوالات پشت سر هم یک نفر جواب می دهد با مکث ادامه داد.
بله، مادرم آنجا زندگی می کند، یک شب در میان من و برادرم آنجا هستیم، شما از کجا تماس می گیرید؟ سرشماری آمار کشاورزی؟
بله بله شنیدم، در خدمتم.
شش هزار متر بیجار است
باغ؟ نه به اون شکل، بله حدود ۲۰۰ متر سبزی می کاریم ...گوجه،بادمجان و باقلا.
بله، درخت هم چند تا آلوچه، ازگیل و گلابی دارم. حدود ۱۰ تا می شود.
انگار حوصله مرد سر رفته باشد با اکراه ادامه می د هد
بله مرغ و خروس هم بله ۱۰- ۱۲ تا می شود
گاو؟ بله، تا دیروز یک گاو داشتیم، آخه پا به ماه بود.
احتمالاً امروز و فردا می شود دوتا، بله بله همه چیز را گفتم.
هرچی داشتم گفتم، بله می دانم، خیلی فرمودید مهمه.
همه را گفتم، کم کم لحن مرد عوض شد. انگار کلافه شده بود.
نخیر خانم، هرچی داشتم گفتم. فقط تعداد «سَبَج »ها (شپش) و سوبول های (حشره کَک) خودم را نگفتم آن هم خدمات عرض می کنم: تا دیروز چند تا سبج هم داشتم آنها را مادرم از لباسم گرفت کُشت.
دیگر هرچی داشتیم گفتم. می خواهی تعداد آن را هم بگویم؟ ۵ تا سوبول داشتم چهار تا سبج!
صدایش بلندتر می شود چرا ناراحت شوم؟ هرچی بود گفتم. خداحافظ
تلفن را قطع کرد بعد با ناراحتی ادامه داد ول نمی کنه، هرچی داشتم گفتم، هی میگه چیزی را فراموش نکردی.
راننده گفت این آمارگیران هم جالب هستند اتفاقاً چند سال پیش به خانه ما هم آمده بودند می پرسید خانه از خودتان است، چقدر حقوق می گیرید، چند تا بچه دارید، چقدر پول در بانک دارید.
من گفتم خانم شما چه انتظاری از ما دارید در عرض نیم ساعت کل زندگی و خاندان ما را بریزیم توی دایره.
مرد گفت آره والا دیگه ول کن هم نیستند از اول نباید جواب می دادم.
راننده خندید و گفت من هم به آن خانم گفتم برادرزاده من مدیر یک پاساژ توی رشت است صاحب پاساژ وقتی مُرد سه تا زن داشت موقع انحصار وراثت ۱۱ نفر بودند از سه تا زن آن مرحوم.
رفتند تقاضای انحصار وراثت دادن دو تا زن صیغه ای هم با سه تا بچه اضافه شدند، هیچکی خبر نداشت.
اینا هم به ورثه اضافه شدند سر جمع شدند ۱۴ نفر.
بعد از دو ماه یک نفر پیدا شد گفت من هم پسر مرحوم هستم ولی شناسنامه نداشت رفتن آزمایش دی ان ای دادند. دیدند راست می گفت پسرش است.
کاشف به عمل آمد مادر بیوه اش مستاجر آقا بوده، به مرده قول داده بود به شرطی که به کسی نگوید بچه را می تواند نگه دارد.
ولی وقتی مرد، فوت کرد قضیه را به بچه اش گفت و آن هم آمد سراغ ارث باباهه.
مرد خندید گفت حالا این خانم آمارگیر تمام زرت و پرت ما را در آورده باز هم ولکن نبود.
راننده رو به من گفت سراغ شما نیامدند تا حالا ؟
گفتم نه.
راننده گفت خلاصه از اول سنگین تاکن اینها چایی نخورده دختر خاله می شن.
گفتم ممنون از تجربه شما استفاده می کنم.من پیاده می شم.
*کارگردان تاتر
نظر شما: