راننده گفت موقعی که ما کوچک بودیم هرچی پدر و مادر مان می گفتند، می گفتیم چشم. الان هم که خودمان پدر شدیم هرچی بچه هایمان می گن، می گیم چشم. دختر گفت اینکه خوبه، شما همیشه حرف آخر را می زنید.

نسل سوخته، زن بابای سیندرلا و دختر جوان رشتی که می خواست تا ساعت ۱۲شب، خانه دوستش باشد
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر می شود. (بیشتر بخوانید)

دختر جوانی که کنار خیابان ایستاده بود گفت بانک ملی؟

راننده ایستاد

دختر، صندلی جلوی ماشین نشست.

راننده به من گفت ۱۰ تومنی نداشتی؟

گفتم نه متاسفانه

دختر در حالی که چک پول را از کیف خودش در می آورد گفت من هم جک پول دارم.

راننده گفت این آخر شب هرچی پول نقد دارم باید بدم به شما.

دختر گفت می خواهید برایتان کارت به کارت کنم؟

راننده گفت اگر زحمتی نیست، و بعد یک کاغذی که شماره کارت رویش نوشته بود را به دختر داد.

دختر در حالی که کاغذ را می گرفت تلفنش به صدا درآمد

سلام، خوبی مامان؟

نه تازه رسیدم.

نه جاده خوب بود فقط کوهین برف بود.

من دیرتر میام خونه شما شام بخورید.

بعد با مکث ادامه داد، می رم یک سر به مریم می زنم بعد میام خونه.

الان تازه ساعت ۱۰ شبه من تا ۱۲ خونه هستم.

گفتم که شما شام بخورید منتظر من نمونید.

بعد با خنده ادامه داد

  لیلا خانم، مامان جان؛ زن بابای سیندرلا هم به اون اجازه می داد تا ۱۲ شب مهمونی باشه.
نخیر، خسته نیستم، باشه، خداحافظ.

راننده در حالی که می خندید رو به دختر گفت خداییش راست می گن ما نسل سوخته هستیم.

دختر گفت چرا
راننده گفت موقعی که ما کوچک بودیم هرچی پدر و مادر مان می گفتند، می گفتیم چشم.
الان هم که خودمان پدر شدیم هرچی بچه هایمان می گن، می گیم چشم.

دختر گفت اینکه خوبه، شما همیشه حرف آخر را می زنید.
راننده گفت نه خدا پیغمبری مثل شما حاضر جواب نبودیم.
برای همین است چه آن موقع چه الان. فقط میگیم چشم.
مثلاً این جریان سیندرلا رو خیلی خوب گفتی.

دختر در حالی که با تلفن کرایه را پرداخت می کرد خندید و گفت کارتت هم که به اسم خودتان نیست.
راننده خندید و گفت:گفتم که نسل سوخته هستیم.
کارت به اسم دخترم هست. اینجوری کم کم به حسابش پول می ریزم بهم فشار نیاد.

به راننده گفتم ممنون من سر باهنر پیاده می شم.

*کارگردان تاتر