راننده گفت آزمایشگاه مگه دبه می ده؟
مرد گفت به من هم اولین بار است که دبه داده، قبلا می رفتم آزمایش خون و ادرار می دادم و برمی گشتم

ماجرای دبه پرماجرا اول صبح در یکی از تاکسی های رشت
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی *- ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر هفته  در کلانشهر منتشر می شود. (بیشتر بخوانید)

راننده ایستاد، رو به مردی که دبه پلاستیکی دستش بود و به این طرف خیابان می آمد گفت تا گیل می رم
مرد گفت تا فرهنگ با شما می آیم
مرد صندلی جلوی ماشین نشست
راننده گفت اول صبح دبه از کجا خریدی؟
مرد گفت نخریدم، مجانی دادند.
راننده گفت کی داده، ما هم بریم سهمیه مان را بگیریم.
مرد گفت آزمایشگاه داده.
راننده گفت آزمایشگاه مگه دبه می ده؟
مرد گفت به من هم اولین بار است که دبه داده، قبلا می رفتم آزمایش خون و ادرار می دادم و برمی گشتم.
ولی این بار این دبه را دادند گفتند تا ۲۴ ساعت هرچه ادرار داری توی این دبه جمع کن برای ما بیار.
راننده گفت مگه چه مریضی داری؟
مرد گفت هنوز نمی دونم. یه خورده کلیه هام درد می کنه  دکتر این آزمایش را نوشته.
راننده خندید.
مرد گفت به جمع کردن ادرار می خندی؟
راننده گفت نه، یاد مرحوم داییم افتادم
مرد گفت خدا بیامرزدش
راننده گفت خدا رفتگان شما را هم بیامرزه
اون بنده خدا جز سری اول کارمندهای بهداری بود

تعریف می کرد آن اوایل می رفتیم روستاهای صعب العبور که دسترسی به دکتر نداشتند تا از آنها آزمایش بگیریم
اولین بار رفتیم و گفتیم شام نخورید ناشتا بمونید و صبح نمونه مدفوع و ادرار با خودتون بیارید.
مرد گفت چند سال پیش
راننده گفت سال های ۴۰ تا۴۲
مرد گفت خوب می فرمودید
راننده گفت صبح برای نماز که بیدار شدیم رفتیم بیرون وضو بگیریم دیدیم همه اهالی از دور و نزدیک همه با یک دبه در دست، پر از مدفوع و ادرار دارند به طرف ما می آیند
مرد خندید و گفت همه یک دبه پر کرده بودند راننده خندید و گفت آره، دایی ما یادش رفته بود به اینا بگوید چقدر، اون ها هم سنگ تمام گذاشتند و یه دبه رو پر کردند و آوردن تحویل دادند
مرد گفت پس شما واسه همینه به دبه حساسید
راننده گفت نه بابا همین جوری یاد آن خاطره افتادم
مرد گفت حالا تا فردا صبح ببین می تونم این دبه رو پر بکنم
خانمی که کنار من نشسته بود گفت آقا ماشین شما رادیو نداره؟
راننده گفت چرا داره.

خانم گفت لطفاً رادیو رو روشن کنید اینقدر حرف ادرار و دبه زدید حالم دیگر داره به هم می خوره.
راننده در حالی که رادیو را روشن می کرد گفت ببخشید چشم این هم رادیو خدمت شما ما دیگر حرف نمی زنیم
خانم گفت نمی گم حرف نزنید آخه اول صبح آدم حالش بد میشه همش راجع به ادرار حرف بشنویم
راننده صدای رادیو را زیاد کرد و گفت بفرمایید ما دیگر حرف نمی زنیم و همه در سکوت به اخبار رادیو گوش دادیم.

*کارگردان تئاتر

نظر شما:

security code