پرسه در خیالِ سبزِ یکی از با کیفیت ترین شهرهای ایران برای «زندگی»

عاشقانه ای برای «لاهیجان» و در یاد مانده هایش


۱۴۰۴/۰۲/۱۱ - ۱۰:۳۰ | کد خبر: ۵۳۲۹۴ چاپ

مغازه های لاهیجان هم خاطره دارند. داروخانه شفا، داروخانه دکتر اخوت. آجیل فروشی مهتاب. تاکسی تلفنی هما و استخر. عطر واویشکای عادلی چهارپادشاه. کتاب فروشی ملی و آزاد. خواربارفروشی های غبرایی، پرهیزی. اواخر هم سوپری گرجی بود در خیابان کاشف، که وسایل به روز می آورد. مثل نوشابه های صندوقی پپسی و کوکاکولا. جعبه می گذاشتی تا سهیمه هفتگی ات بیاید! سینماهایت، شهر سبز، بعثت (رویال)، کمی قبل تر ها را ندیده بودیم ولی ساختمانشان هنوز شکوه خود را داشت، سینما ایران و سینما استخر. شاید رستوران هایت کمی باقی مانده باشد، چهارفصل، زیبا، پهلوان عسگر کمی آنسوتر فریدون و ساندویچ هایت که امروز شاید از معدود نوستالژی هایی باشند که تبدیل به برند شدند، ساندویچ جام و کبیر. اولین فست فودی ها، اگر خاطرات کم رنگ نشده باشند. ساندویچی فلفلی در کاشف و پیتزا استخر در ابتدای بلوارِ استخر.

عاشقانه ای برای «لاهیجان» و در یاد مانده هایش
اختصاصی کلانشهر: نیما فریدمجتهدی گیلان شناس-دلم برای شهر تنگ شده و به عنوانِ یک شهروند، ناظرِ رفتن آنم و این رفتن تنها کالبدِ فیزیکیِ آن نیست بلکه بخش بزرگی از میراث معنوی آن است. چه این میراث زبان و گویش باشد، چه خاطره و مردان نامی اش، رسم و رسوم اش، حتی اگر میراث معنوی اش خودِ کالبدِ سختِ دیوار، پلکان و یا مغازه ای باشد مثل مغازۀ ادیسون! شهری که با توجه به تحولات جهانی و داخلی، هر روز، رُخ اش تغییر می کند، رنگ اش و همچنین باطن اش. حتی مردمان اش. مردمانی که یا نسل جوانش مهاجرت کرده اند و یا بخشی هم مرده اند. مردگانی در خاک. ما هم داستان عجیبی داریم، نه آنقدر پیریم که در خاطرات شهرِ کهن مانده باشیم نه اینقدر جوان، که رُخِ جدیدِ شهر، برایمان چهره دیده شده آن باشد و درگیر از یاد رفته ها نباشیم.

undefined
 هوش مصنوعی و پایان های دیگر

هوش و حواس امروزی بسیاری از ما درگیر مسائل زیادی است که ما را حتی غافل از خود کرده، شاید برای بسیاری نیز این گاهی یک امری دائمی باشد. این روزها محیطِ زیست شهری ما در هر شهر و دیاری به شکل پیوسته ای در حال تغییر است و نه این محیط ِزیست بلکه جغرافیایی پیرامونی ما. حضور ما در این دنیای پرتلاطم با شیب تندی که توسعه فن آوری دارد، بخشی از دلبستگی های روزمره ما را به سویی می برد که دیگر نیستند و نخواهند بود.

نمی خواهم درگیر نوستالژی باشم ولی مگر آدمی چیست؟ غیر اینکه همین حس ها هست که ما را متفاوت می کند با خیلی چیزها. دروغ نباشد امروز گزارشی نوشتم، یعنی ننوشتم هوش مصنوعی نوشت انگار که خود من نوشته ام! بهتر یا بدتر بودنش را کار ندارم، نوشته اش مثل آدمی مثل یک کارشناس، ترسناک و برای من یک پنجره به سوی پایان بود.

بعد که به پایان فکر کردم پایان های دیگر را دیدم. قبلاً هم پایان ها بوده اند و ما چون دچار خودیم متوجه آن نمی شویم. مثلاً در همین لاهیجان در دهۀ ۷۰ و ۸۰ شمسی، شاید برای بسیاری از ما جوان ترها، شوخی باشد که بگویم جمعی شاید ۱۰ الی ۱۵ نفره به شغل عکاسی از مسافرین و مردم عادی لاهیجان که امکانات عکس گرفتن نداشتند، مشغول بودند و بازارشان از قضا گرم بود. کنار همین مهمانسرای جهانگردی لاهیجان. چنان رفتند و نیستند که انگار اصلاً نبودند. به یک دلیل ساده، اول دوربین های کامپکت آمدند، بعد دیجیتال، عمرشان کفاف دوربین های موبایل را نداشت تا ببیند همین موبایلها هم نسل دوربین ها از بین بردند! نمی خواهم خاطره را خیلی دور ببرم، که زمانی حمل و نقل مصالح ساختمانی بر ارابه هایی تک اسب، متکی بود که در کنار چهارپادشاه منتظر می مانند تا برای ساخت دیوار، خانه یا هرچیزی شن یا مصالح دیگر ببرند و محل زندگی اشان همان جایی بین ملاقی (ملاعقیل و پُرده سَر) بود. بنابراین یکباره شاید خیلی نزدیک، می توان بی مصرف بود. به همین سادگی. همین احساس بیهودگی باعث سبز شدن خاطرات شد و رسیدن به حالِ نوشتن این یادداشت.


لاهیجان ۱۴۰۴
عطر سحرانگیز اردیبهشت ِ لاهیجان

حالی که از جنس زندگی است چه کالبد شهر چه روح شهر که هر روز در حال زدوده شدن است. شاید که نمی شود جلوی تغییر را گرفت همان کالبدی که ما برایمان چهره لاهیجان بود برای پیشینان ما، خود دگرگونی ناگزیر و شاید نازیبایی. اما همه چیز در حال شدن است و چرا نباید گفت وقتی گفتن فقط به هزینه درج عباراتی مجازی باشد. بگذار پس بنویسم و بگویم. به یاد لاهیجانی که نه خیلی دور بود نه خیلی نزدیک و همین لاهیجان. چه زیبا که پرسه در خیال سبز شهری که حداقل به عنوانِ یک جغرافیدان آن را می توان یکی از با کیفیت ترین شهرهای با مفهوم کیفیت زندگی تا دیرزمانی به آن لقب داد. چه خوب که این حس در همین روزهای اردیبهشتی لاهیجان به سراغم آمد. در زمانی که خُنکای ناشی از نم نم باران فضا را متفاوت کرده است. نم نم بارانش که حتی نمی توان در هیچ ترازویی میان آن و آفتاب دل انگیزش جدایی گذارد. اگر برای لاهیجان بخواهیم عطری در نظر گرفت، بدون شک آن عطر، عطر سحرانگیز اردیبهشت ماهی لاهیجان است. درهم آمیختگی عطر چایی هایی که در کارخانجات چایی سازی اندک باقیمانده در شهر که در هم آمیخته از عطرهای وهم آلود محبوبه شب، یاس و بهار نارنج ِ در آمیخته است.

کدام ساکن این شهر می تواند اهل دل باشد و این یادگاری را در تاروپود جانش حس نکند. کدام از ما می توانیم حس خوش باد خُنک شمالی که از دریای کاسپی، در فروردین و اردیبهشت در این سرزمین، رشک برانگیز می وزد را به خاطر نیاورد. و چه خوش این دیوانگی با یک لیوان عطر چای بهاره کامل شود. انگار نه انگار این سوغات و فرهنگِ چای، سوغاتی دیرپا از گوشه دیگر دنیا نیست. انگار از زمان پیدایش این شهر، بوده است با آن. اما مگر می شود لاهیجان را بدون چای شناخت. انگار سرنوشت این شهر با چای درهم آمیخته است. بهار آمده و خاطره زنبقهایت بر سفال های حصار در امیرشهید و جواهرپشته به رنگ سفید و بنفش در یاد است . خاطره گل های ژاپنی و مگنولیا، در جوار استخر که همیشه ترانه بهار را ساز می کردند. سبزیِ کاهویی درختان شیطانکوهت، کجا می روی؟ زیرکوه، برای بسیاری از لاهیجانی های هم نسل من زیرکوه نام همین میدان خلیج فارس جلوی آبشار لاهیجان بود. عجیب که در گوشه کنار هرجای این شهر در بهار، زمین پر از گل های شبدر و سیزاب ایرانی، به رنگ های صورتی و آبی بعد کمی دیرتر، شمعدانی های وحشی.


لاهیجان انگار کوه است

بهار است که نمی توان از کوه نگفت. عجیب اینکه این همه شهر در جوارِ کوهستان در شمال ایران است، ولی لاهیجان انگار کوه است و کوه انگارِ لاهیجان. کوه در شهر بود که کارگر و شیخ زاهد و کوه بیجار زاییده شد و اگر لاهیجان بی چایی عطری نداشت بی کوه نمی بود. مسیرهای کوهپیمای ات که مرز واقعیت و رویا در آن مشخص نیست در همه فصول از  هفت پیچ، جنگل تاریک، سوستان پُشته، علی سرود، لیالستان، سیاهکش.  از خردادت نمی توان نگفت، هرچی خوبی در بهار و تابستان است انگار خرداد را ساخته. لطافت بهار و هُرم تابستان، امان از غروب های خردادیت شهر، که عاشق می شوی. تابستانت، زمانی که هنوز می شد، با سرمای پنکه عصرهای گرم را سپری کرد. هنوز صبح و ظهر تابستان کُشنده نبود، تابستان مفهوم گرمای عصر و موقع چرت زدن بود و صدای پنکه ای که انگار چون مگسی پیوسته در پرواز است. بماند که خیلی ها هنوز خواب در پشه بند را به یادگار دارند که، باور ناپذیر است که هرچه قدر گوشه و کنار آن را می بستی، سرآخر، سر صبح با پشه چاقی که بدنش مملو از خون تو بود مواجه می شدی! تابستان حتی مرداد نبود، مرداد بود و فصل دروی برنج، شروع باران، تابستان نیامده رخت بر می بست. شهریور تنها یک اسم بود بر تابستان، شهریور نه پاییز بود و نه تابستان. شهریورت با باران های سنگین و ابرهایی سفید پنبه ای در آسمان آفتابی ات شناخته می شود. مهر پاییز بود؟ نه، مهرماهت که بهار دوباره است، سبزی چمن ها، گل های حسرتی که در کف چمن های مختلف می روید. مهر در گیلان بهار دوباره است تا میانه آبان، تا سرمای آن به طبعیت و سبزی دوباره ایش بگوید زمستانی در راه است. سرمای آبان. سرخی آذر. لُختی دی، برفِ بهمن. اسفند می شود و داستان بنفشه، پامچال، قاصدک، نگونسار. ما مردمان فصل بودیم، فصل را می شناختیم و با فصل زندگی می کردیم و شاید نه تنها از لحاظ جغرافیایی زیستمان در دنیایی چهارفصل بود، بلکه فصلها را لمس می کردیم. هنوز گزند تغییرات اقلیمی ما را دچار بی فصلی نکرده بود. لاهیجان، شهر فصل ها.

لاهیجان ۱۴۰۴

یادی از عاشقانه های یک شهر

یادمان رفته گاهی به شهرمان سر بزنیم، من انگار خیلی زیاد. یادمان رفته شاید تندی و تلخی مهاجرت و یا مرگ روزی سراغمان بیاید و همین گوشه و کنار برای ما خلائی از چیزی باشد که نیست. از همه چیز، بازارهای روزت. بازارهای محلیت. بازار چهارشنبه سوری، آتِلا کُن باطلا کُن... باغ ملی ات، باغ کشاورزی که خاطره اردوهای کودکستان آن مانده است. هنوز مگر می شود میرصفا را ندید که از هرسوی که از بالا به شهر می نگری، چون چتری سبز در میانه شهر خودنمایی می کند. هرچند که از انبوه سفال های این شهر، صُلبی خاکستری رنگ باقی مانده و تک و توک درختانی. کارگر رویایی با ساختمان های ویلای اش. تالابی که در کاشف شرقی و قیام بود با توسه های شناور در آبش. کدام سحر تو در ما مانده است. حتی در این احوال و رخ جدیدت آویزهای گل های کاغذیت در اردیبهشت و خرداد، در گوشه کنار این شهر، عاشقانه هایت را به یاد می آوردند.

 لاهیجان ۱۴۰۴

مُحرمِ لاهیجان،رقابت عَلم ها و غذاهای نذری
 
 مگر می توان خاطرات هفت محل و شب گردی شب های عاشورا تا صبح را فراموش کرد. رقابت عَلَم ها، یک زمانی دغدغه بسیاری در این شهر تعداد شاخه های علم و علم زنان محل، رقابت بود و چانه زنی، رجز خوانی و حتی دعوا. شب های محرم انواع نذری هایی که به شکل باورناپذیری یادی از آن ها نمانده، البته نه شاید به دلیل کمرنگ شدن معنویت، شاید تلخی تورم، سیاه پله با شامی، قیمه، فسنجان، آب نخودهای پرده سر و گابنه. آبگوشت. شربت امام حسین. اصلاً نمی دانم چرا محرم تابستان بیشتر می چسبید. نقاشی های بقعه ها، شمشیری که تا ناف، بدن ها را شکافته است. چهارپادشاه، اردوبازار، فرشته ها بر دیوار. منتظر مجسمه ملائیکه در دسته پرده سر، تماشای شتر شب هفت در محله میدان. کرب زنی شعربافان. سوبچکه، پشمک، چایی. گردا کون گردا کون محل نزدیکه، محل آخر ایسه... ، خوف مراسم قمه زنی در جوار مسجد پرده سر. اشک و ناله. تعزیه. عصرهای محرمی و تعزیه در پرده سر. سیاهه طولانی تر می شود انگار، وقتی بیشتر فکر می کنی می خواهی بیشتر بنویسی.

لاهیجان ۱۴۰۴
شهری که مغازه هایش هم خاطره دارند

 اینجا مغازه ها هم خاطره دارند. داروخانه شفا، داروخانه دکتر اخوت. آجیل فروشی مهتاب. تاکسی تلفنی هما و استخر. عطر واویشکای عادلی چهارپادشاه که هنوز هم اگر اعتراف به نخوردنش تاکنون از سوی نویسنده عذاب آور باشد. کتاب فروشی ملی و آزاد. خواربارفروشی های غبرایی، پرهیزی. اواخر هم سوپری گرجی بود در خیابان کاشف، که وسایل به روز می آورد. مثل نوشابه های صندوقی پپسی و کوکاکولا. جعبه می گذاشتی تا سهیمه هفتگی ات بیاید! سینماهایت، شهر سبز، بعثت (رویال)، کمی قبل تر ها را ندیده بودیم ولی ساختمانشان هنوز شکوه خود را داشت، سینما ایران و سینما استخر. شاید رستوران هایت کمی باقی مانده باشد، چهارفصل، زیبا، پهلوان عسگر کمی آنسوتر فریدون و ساندویچ هایت که امروز شاید از معدود نوستالژی هایی باشند که تبدیل به برند شدند، ساندویچ جام و کبیر. اولین فست فودی ها، اگر خاطرات کم رنگ نشده باشند. ساندویچی فلفلی در کاشف و پیتزا استخر در ابتدای بلوارِ استخر.

 سکینه سکی (سگی و چهارپادشاه)، نوای مغز بادامِ گز فروشی که کوچه های لاهیجان را می پیمود، در هُرم عصر تابستان مردم را به خوردن چیزی که آن گز می گفت و فکر می کنم فرق داشت با گزهای امروزی دعوت می کرد، هنوز به یاد می آوردم ندایش را، «مغزِ بادامِ گِز-گِز است گِز». عتیقه فروشی سر کوچه توکلی با مرد فروشنده ای که همیشه موهای فر و سبیل تابیده خود را روغن می زد. ما حتی زمانی فقرای شهرمان را می شناختیم و با آن ها سلام و علیک می کردیم! کم بودند و مشخص. بهم عادت داشتیم.

خطه طلافروشان سابق به یک طرف، یاد فروشگاه های درب چوبی ابریشم فروشی که در خرداد پر از محصول روستائیان بود. اقتصادی با ویترین رو به جامعه که حتی آن موقع فکرش را نمی کردیم روزی خاطره شوند. کیسه های پیله و ریسه های ابریشم با نوعی خاص از بافت. زمانی در این شهر تجارت ابریشم رونق داشت. انگار. شهر ابریشم. ردِ گازوییل ماشین های بزرگ جنگی ریو و دوژ که موقع حمل چایی از باغ های چای اطراف شهر به کارخانه ها هر لحظه با صدای هیاهوی مردان و زنانی که بر بالای بار آن چسبیده به طناب خود را به کارخانه می رسانند منظره رایج بهار و تابستان بود اگر هوا همراهی می کرد. رنگی لباس دخترکانی که در باغ های چای همجوار شهر، رنگ سرخ و زرد لباسهای شان در تیرگی بته های باغ های چای، انگار گلی در دامنه کوهستان است.

لاهیجان ۱۴۰۴
زدوده شدن ابعاد معنوی و فرهنگی از شهرهای شمالی

ما درگیر از رفتن بسیاری از داشته های خود هستیم و این داشته ها تنها اعضای خانواده، دوستان و خیل همسایه و همشهریانمان است. هرچند از همان خانواده و دستان و همسایه و همشهری هم معانی کم رنگ شده است. روزهای دلگیری شاید نباشد ما در حجم تغییر محیطِ زیست شهرهایمان گاهی مرز خاطرات خود را در کالبد شهر می یابیم.
گذری در گوشه و کنار شهرهایمان در این روزهایی که شهرهای شمالی ایران، در حال زدوده شدن ابعاد معنوی و فرهنگی خود است و یادآوری آنچه که بود و باید می بود، و آنچه رفت هرعنوانی که بخواهیم برای آن بگذاریم، ثبت در تاریخ، نوستالژی، حتی عقب مانده بودن، نتیجه برایمان یک چیز است ما مردمانی هستیم که در این خاک غنوده در جوار البرز زیر چتر هیرکانی و مشروب از دریای کاسپی را دوست داریم و این تمامِ بودن ما است و فرق ما با هر چیزی از هوش مصنوعی گرفته و تمام کسانی که انگ کهنه شدن بر ما می زنند و به آنچه که داریم تردید دارند، همین است. همه اینها فرق بودن ماست در جریان زندگی، فرق بودن با نبودن.

لاهیجان ۱۴۰۴

نظر شما:

security code