زن جوان ظرفی آب به ما داد چون به قدر کافی آب در کلبه نبود «نظر» از ما جدا شده در تاریکی ناپدید شد. پس از ربع ساعت در حالیکه تکه بزرگی از برف روی شانه های خود حمل می کرد مراجعت نمود. پس از رفع تشنگی زن جوا از علت سفر ما جویا شد هریک از افراد شرحی برای او بیان نمودند حتی بعضی برای جلب ترحم آن زن یادی از پدر و مادر خود کرده و اضطراب آنها را از دوری فرزندانشان با کلمات موثر و سوزناکی شرح می داد. زن جوان تحت تاثیر گفتار افراد کاروان واقع شده و اظهار دلسوزی می نمود...

داستان جذاب صعود کوهنوردان گیلانی به دُرفَک در سال ۱۳۲۴؛وقتی دُرفَک راهزن داشت!
اختصاصی کلانشهر:محمد الهامی (گیلان شناس)- نیما فرید مجتهدی (گیلان شناس) «فکر جوان» را می توان از دیرپاترین نشریات تاریخ گیلان محسوب داشت که به مدیریت علی آزاده گیلانی نزدیک به چهار دهه از ۱۳۰۵ تا ۱۳۴۲ البته با فراز و نشیب ها و بعضاً وقفه هایی چند ساله افتان و خیزان به حیات خود در سپهر فرهنگ گیلان ادامه داد .

از جمله ویژگی های این جریدۀ دیرپای تاریخ مطبوعات گیلان اینکه در کنار توجه به مسائل سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی روز، از توجه به ورزش نیز غافل نبود و از همین رو در سومین مقطع انتشارش در دهه ۲۰ شاهد چاپ سریالی خاطرات گروه کوهنوردی تازه تأسیس گیلان در این نشریه هستیم .

دومین مقالات سلسله ای مربوط به صعود گروه کوهنوردی گیلان به قلّه دُرفَک می باشد که در ۹ شماره از این روزنامه از شماره ۳۶۶ به تاریخ چهارشنبه ۱۱ مهرماه ۱۳۲۴ آغاز و آخرین بخش منتشر شدۀ آن در مورخۀ دوشنبه سوم دی ماه ۱۳۲۴ است .

 این بخش واپسین، البته آنگونه که در انتهای آن نوشته شده، ادامه داشته اما مشخص نیست که به چه علت انتشار آن در شمارۀ بعد که آغاز بیست و دومین سال انتشار روزنامه محسوب می شده ، متوقف گردید.

 با این حال همین شماره های چاپ شدۀ موجود هم حاوی اطلاعاتی جالب و در خور است. دومین سری مقالات مربوط به هیات کوهنوردی گیلان ، دربارۀ خاطرات سفر به قلّۀ دماوند است که به قلم محمد کوچصفهانی در دو شمارۀ فکر جوان منتشر گردیده است .

نخست در شمارۀ ۴۱۱ به تاریخ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۲۵ و دومی شمارۀ ۴۱۲ مورخۀ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۲۵ . محمد کوچصفهانی از بنیانگذاران ورزش و تربیت بدنی در گیلان به شمار می رود که از سال ۱۳۲۰ به مدت هفده سال (از جمله در زمان انتشار مقالات مذکور) مسئول فنی تربیت بدنی گیلان بوده است . وی بعدتر به عنوانِ نخستین رییس اداره کل تربیت بدنی استان گیلان انتخاب شد .
نکتۀ جالب در همکاری بعدتر کوچصفهانی و آزاده گیلانی در انتشار نشریه ورزشی فکر جوان است که در سال ۱۳۲۷ و در دو شماره منتشر گردید(نوزاد،۱۳۹۱ :۹۳) که این نشان دیگری از علاقۀ مدیر این جریده به مسایل ورزشی گیلان و اهمیت روزافزون ورزش این خطه محسوب می شود.

دومین سفر کاروان کوهنوردی گیلان به کوه دُرفک بود. گزارش سفر اول به قلعه رودخان را اینجا بخوانید) طبق معمول با توجه به فقدان اطلاعات دقیق، ارتفاع کوه دُرفَک در این گزارش ۳۰۰۰ متر عنوان شده است که البته با توجه به قدمت گزارش و تنها تفاوت ۳۰۰ متری (۲۷۱۴) امری قابل قبول بوده است.

کما اینکه هنوز در یادداشت هایی که نگاشته می شود بیشتر از این هم اشتباه دیده می شود! شرح سفر طولانی مدت از لاهیجان به دُرفَک فرصتی جالبی برای درک شرایط یک سفر ماجراجویانه به آن منطقه می دهد که برای خوانندة امروزی که متاسفانه تا خود قلّه دُرفَک می تواند با وسایل نقلیه برود امری غریب است. همچنین این گزارش نگاهی به چشم اندازهای جغرافیایی دهه ۲۰ گیلان به ویژه شرق این استان دارد. گزارش واقع گرایانه و البته بدون خودسانسوری مرحوم کوچصفهانی همراه با نکاتی جامعه شناسانه و روان شناسانه است که البته برداشتی بدوی و بعضاً ناشی از تجربه کم وی هم در ورزش کوهنوردی و هم در مواجهه با جامعه محلی و ذینفعان محلی است که این خود از ارزش قابل توجهی برخوردار است. گزارش سفر صعود به دُرفَک با تمامی جزئیات آن در این مقاله ارائه شده است تا با توجه به قابلیت نشر گسترده و موثر آن در شبکه مجازی همیشه امکان مطالعه آن هم برای پژوهشگران و هم برای خوانندگان مهیا باشد چون حذف هر بخشی از آن می توانست نکته ای ارزشمند را از دیدگان به دور بدارد. بنا به خود گزارش، افراد شرکت کننده در صعود ۹ نفر بوده اند  اما ظاهراً طبق عکس منتشر شده ۱۳ نفر، احتمالاً با راهنمای محلی، در این سفر همراه کوچصفهانی بودند. نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت اشاره به نام واژه دُرفَک در این یادداشت با سابقه ۸۰ ساله است که در تضاد باواژه دالفک می باشد.

 

 دومین مسافرت کاروان کوهنوردی گیلان، صعود به قلّه دُرفَک مرتفع ترین جبال گیلان ارتفاع ۳۰۰۰ متری، ۲۰۷ کیلومتر کوه پیمایی

 کاروان کوهنوردی گیلان در خرداد ماه ۱۳۲۴ به منظور کوهپیمایی و دیدن آثار تاریخی و باستانی گیلان تشکیل یافت. مسافرت اول کاروان به قلعه رودخان بود که با موفقیت انجام گرفت که شرح آن در مجله نیرو و راستی نگاشته شده ، مسافرت دوم کاروان صعود به قلّه دُرفَک مرتفع ترین جبال گیلان بود. با وجود اینکه برای اقدام به این کار اشکالات زیادی از هر حیث در پیش بود ولی جوانان ورزش دوست و فداکار رشت ناامید نگشته و پیوسته سعی می کردند که وسائل این مسافرت خطیر و مهم را فراهم سازند. در سفر اول ۲۲ نفر در کاروان شرکت کرده بودند با وجود اینکه موفقیت نصیب کوهنوردان گردیده بود انتظار داشتیم که در سفر دوم کاروان بتواند با عدة نسبتاً بیشتری حرکت کند. متاسفانه تا دو روز پیش از حرکت بیش از ۶ نفر در دفتر کاروان نام نویسی ننمودند و اغلب کسانی که در سفر اول شرکت کرده بودند اشکالات راه و فراهم نبودن وسائل و موانع دیگر را بهانه می ساختند. مخصوصاً چیزی که مایه تاسف گردید تحریکات بعضی از مغرضین و خائنین به ورزش گیلان بود. اینگونه اشخاص علاوه بر اینکه هیچگونه کمک و تشویقی نسبت به اقدام کاروان نمی نمودند بیشتر بر موانع حرکت کاروان افزوده و اگر اندک سستی و اهمالی در کار می شد ممکن بود اقدام کاروان با شکست توام گردد.
در گوش اولیاء جوانان خوانده بودند که در این سفر امید بازگشت نیست و ممکن است خطراتی متوجه افراد کاروان بشود و حتی اصرار می نمودند که از فرستادن فرزندانشان خودداری نمایند ولی این جوانان ورزش دوست از پای ننشسته و با کمال جدیت بر ضد این تبلیغات پوچ و بی اساس مغرضانه مبارزه کرده و سعی می نمودند که عده بیشتری را در این کاروان شرکت دهند و می خواستند ثابت کنند که جوانان گیلانی از هیچ موانعی نترسیده و در تمام مراحل اجتماعی و حیاتی پیشقدم می باشند و می توانند با عزم راسخ بر تمام مشکلات فائق آیند. تا آخرین روز حرکت کاروان عده به ۹ نفر رسید چون وقت می گذشت تصمیم گرفته شد که کاروان مسافر ت خود را با این عده قلیل شروع نماید. همچنانکه در این مسافرت مخالفین زیاد بوده و برعکس عده دیگر به محض اطلاع از اقدام کاروان همه گونه مساعدت و همراهی را تا حد امکان مبذول داشتند و ما در موقع خود این نیکوکاران را معرفی خواهیم کرد. اینک برای اطلاع از چگونگی مسافرت شرح آنرا روز به روز بیان خواهیم نمود. کاروان کوهنوردی گیلان به سرپرستی آقای محمد کوچصفهانی و عضویت آقایان محمدی، دادور، شاهنگیان، سلیم، شهرستانی، شریعت زاده، میزان، بیانی روز چهارشنبه ۱۴/۰۶/۱۳۲۴ برای صعود به قلّه دُرفَک از رشت حرکت کردند.

 

چهارشنبه ۱۴/۰۶/۱۳۲۴

صبح ۹ نفر افراد کاروان در دانشسرای پسران جمع شده و عده زیادی از دانش آموزان [و] ورزشکاران نیز برای مشایعت آمده بودند پس از بازدید وسایل مسافرت و خداحافظی از مشایعین سوار ماشین شده و سرود خوانان از خیابان های شهر عبور نمودیم و به اداره فرهنگ رفتیم. جناب آقای استاندار و آقای مشکوتی رئیس فرهنگ و آقای دادور عضو محترم انجمن تربیت بدنی افراد کاروان را تشویق نموده و دستورات لازم [را] دادند. از اداره فرهنگ خارج شده ساعت ده و ربع با ماشین از رشت به طرف لاهیجان حرکت کردیم. ساعت یازده و ربع به لاهیجان رسیدیم. برای استراحت به اداره فرهنگ رفته و بارهای خود را گذاشتیم چون عده ای موسسه چای لاهیجان را تاکنون ندیده بودند بدانجا رفته پس از تماشا مراجعت نمودیم. چون بعدازظهر اولین راهپیمایی ما شروع می شد پس از تهیه آذوقه به استراحت پرداختیم.  

ساعت ۵ و سه ربع بعدازظهر از لاهیجان پیاده حرکت کردیم. چون هیچکدام آشنا به راه نبودیم راهنماییی برای خود انتخاب کردیم نامش حسین و طبق گفتارش از اهالی اسپیلی پس از چند روز زحمت به امید پاداش نزد اربابش به لاهیجان رفته بود. ارباب که مثل اغلب مالکین فاقد رحم و مروت و انسانیت بوده در اثر عادت دیرینه و گریز از انعام او را مورد فحش و ناسزا قرار داده و اخراجش کرده بود. بیچاره سرگردان و بلاتکلیف بدون داشتن دیناری به محل اولیه خود می رفت چون از مقصد و منظور ما اطلاع یافت حاضر شد که راهنمای ما باشد. چون او را جوان نیک و پاکدلی یافتیم تقاضایش را قبول نمودیم. او هم در صف کاروان درآمده پس از عبور از بازکیاگوراب و کلشتاجان(در متن : گلشن لاهیجان ) ساعت ۲۰ و سه ربع وارد سیاهکل شدیم و در اداره فرهنگ منزل نمودیم. آقای پرتوی نماینده فرهنگ سیاهکل به محض اطلاع از ورود کاروان به نزد ما آمده و وسایل پذیرایی را فراهم نمودند. پس از صرف شام، نمایشی از ورزش زورخانه ای توسط دو نفر دانش آموز دبستان داده شد که بی نهایت جالب و تماشایی بود. آقای پرتوی راهنمایی های لازم را برای خط سیر کاروان نموده و سپس برای استراحت به منزل ایشان رفتیم.

پنجشنبه ۱۵/۰۶/۱۳۲۴

۱۰:۳۰ساعت کوهپیمایی

ساعت ۶ [صبح] از سیاهکل حرکت نمودیم. پس از طی چند کیلومتر وارد جنگل های پر پیچ و خم و لجن زار و باتلاقی شدیم. چون چند روز قبل در این ناحیه باران آمده و گل و لای زیادی جاده را فراگرفته بود حرکت کاروان به تانی صورت می گرفت. در اثر درختان بزرگ که سربهم فرود آورده بودند نور آفتاب به جنگل نمی رسید تاریکی وحشت زائی همه جا را فراگرفته بود. پس از عبور از محل های لیش، موشا، شب خوس لات، کل نادان، لیالکل، توتکی ساعت ۱۲ به قهوه خانه بالارود رسیدیم. در اغلب این نقاط اهالی رنگ پریده بوده و ضعیف و نحیف به نظر می رسیدند. معلوم شد که بیشتر مبتلا به مالاریا بوده و در اثر نداشتن پزشک و دارو قوایشان روز به روز به تحلیل می رود. چون داروهای لازم به قدر کافی داشتیم بین آن ها تقسیم نمودیم. پس از کمی استراحت و صرف نهار از بالارود حرکت کردیم پس از چند دقیقه به تی تی کاروانسرا رسیدیم. این کاروانسرا از بناهای صفوی بوده و در اثر مرور زمان خرابه ای بیش باقی نمانده است و برای ایجاد این بناها افسانه هائی انتشار داشت که ما یکی از آن ها را برای خوانندگان محترم شرح می دهیم. تی تی، دختر شاه عباس صفوی، آرزو داشت که صاحب فرزندی بشود و برای این منظور با خدای خود عهد کرد که اگر خداوند اولادی به او عطا نماید در بین راه ساختمان هایی برای استراحت مسافرین احداث نماید. به همین سبب چندین کاروانسرا بنا نمود که ما در هنگام مسافرت فقط به دوتای آن برخورد نمودیم ولی بالاخره صاحب فرزند نشد. پس از بازدید و عکس برداری از کاروانسرا به حرکت خود ادامه دادیم. از این به بعد راه از نقاط کوهستانی بسیار سخت و صعب العبور عبور می نمود مخصوصاً گل زیاد بر اشکال حرکت می افزود و سربالائی شدیدی هم در جلو قرار داشت. دیدن مناظر بسیار زیبا و آبشارهای متعدد تا اندازه ای از خستگی راه می کاست. برای جلوگیری از مخاطرات همگی ساکت بوده و به پیش می رفتند. کم کم تاریکی بر جنگل مستولی شده بود و در اثر غیرقابل عبور بودن راه مجبور می شدیم که هر لحظه استراحت کنیم. با وجود این دو نفر افراد کاروان از پیشروی باز ماندند به طوری که قادر نبودند قدمی بردارند. در حدود ساعت ۱۸:۳۰ هوا به کلی تاریک شده و تشخیص جاده ممکن نبود چون آبادی هم در نزدیک نبود و شب را هم نمی توانستیم در همان محل به سر بریم سعی داشتیم که زودتر بتوانیم خود را به محلی برسانیم ولی خستگی و ضعف این دو نفر مانع حرکت بود. هرچه بر اصرار خود می افزودیم امتناع آن ها از حرکت بیشتر می شد ناچار مدتی توقف نمودیم شاید حال باز رفته به جا آید با وجود این قادر به حرکت نبودند. هوا به کلی تاریک شده بود. بالاخره مقداری غذا بین آن ها تقسیم شد و بارهایشان را از پشتشان پائین آورده بین افراد دیگر توزیع نمودیم و طناب ها را باز نموده به کمر آن ها بستیم. بقیه افراد که در جلو بودند سر دیگر طناب را به خود بسته از سربالائی این دو فرد را می کشیدند. چون جاده را نمی دیدیم به کمک چراغ های دستی به جلو می رفتیم. با این وضعیت از محل های دولاکشان، نصفی لانه، صابون تله، تاریک دره، چهار ویران، کناره عبور نموده و ساعت ۱۹:۳۰ به سالار زمین رسیدیم. قهوه خانه منحصر به فرد بسیار کثیفی در آنجا بود که چند نفر دهاتی در آنجا به سر می بردند. با وجود آنکه محلی برای استراحت ما نبود ناچار شب را در آنجا توقف نمودیم. از صاحب قهوه خانه تقاضای غذا نمودیم چیزی نداشت. در اثر فشار یک ساعت دیگر ظرف بزرگی پلو که از برنج چمپای سیاه تهیه شده بود برای ما آورد بین همه تقسیم شد. افراد با کمال میل خوردند. چون ممکن بود در شب خطراتی پیش آید افراد دو به دو تا صبح کشیک می دادند و با این وضعیت شب پر مشقتی را به پایان رساندیم.


جمعه ۱۶/۰۶/۱۳۲۴

ساعت ۶ از سالار زمین حرکت کردیم. سربالائی های امروز به مراتب شدیدتر از روز گذشته بود و در اثر بارندگی لغزنده شده به زحمت جلو می رفتیم. قلّه های زیادی اطراف ما را احاطه کرده مخصوصاً سه قلّه بزرگ که در امتداد یکدیگر واقع شده و از سایر قلّه ها بلندتر بودند جلب توجه می نمود و از قرار معلوم این ناحیه محل قشون جستانیان دیلمان بوده که از قبایل بزرگ آن زمان به شمار می رفتند. این سه قلّه محل دیده بانهای اصلی جستانیان بوده و به نام شیرقلعه و پیرسنگان و حیدر سرا و پائین سرداب نامیده می شد. از قلّه های مزبور فقط به منظور جلوگیری از قشون گیل استفاده می کردند. یعنی وقتی دیده بان اول وجود دشمن را در نزدیکی حس می کرد به وسیله آتش به دیده بان دوم اطلاع می داد و دیده بان دوم هم به همین وسیله به دیده بان سوم اطلاع داده و بدین طریق می توانستند قوای خود را در محل های مخصوص تمرکز داده و از هجوم قشون گیل جلوگیری نمایند. پس از عبور از دره ها در پائین سرداب به محل قبر گبرها رسیدیم. در اینجا سنگهائی به موازات هم بوده که طبق اظهار راهنما قبر گبرها می باشد. از آن ها هم گذشته وارد سرداب شدیم. در این قسمت هم یکی از کاروانسرا های دوره صفوی به نظر می رسید که بیش از خرابه ای از آن نمانده است. هرچه جلو می رفتیم راه مشکل تر شده مخصوصاً وجود سنگلاخ ها مانع حرکت بود. مهم ترین علتی که سبب ناراحتی ما را فراهم می کرد عدم اطلاع به مقدار و مسافت راه بود. از راهنما جویا می شدیم در جواب می گفت نیم فرسخ مانده ما نیم ساعت دیگر خواهیم رسید. ما با خوشحالی به جلو می رفتیم ولی پس از طی ۳ فرسخ و چند ساعت کوه پیمائی هنوز به جائی نمی رسیدیم. آن وقت فهمیدیم که هر فرسخ آن ها ۳۰ کیلومتر ما می باشد. با این وضع پس از زحمات زیاد و عبور از محل های هندی کلام، لیشابراز، جلسه رود، سنگ ویر، فاطمه گوری، زرده گلی، لارخانی، ماکلاش، لشکریان محله ساعت ۱۴ وارد اسپیلی شدیم و کاروان در مدت این دو روز بیش از ۵۰ کیلومتر از نواحی کوهستانی را پیموده بود. به محض ورود به اسپیلی [به] منزل آقای علیقلی خان عضدی رفته و ایشان مقدم کاروان را گرامی داشتند و با کمال مهربانی و صمیمیت کوه نوردان را به منزل خود برده و تمام وسایل خوراک و استراحت کاروان را با بهترین طرزی فراهم نمودند.  

 

شنبه ۱۷/۰۶/۱۳۲۴

در اثر اصرار آقای عضدی مجبور شدیم که یک روز دیگر در اسپیلی توقف نمائیم چون روز بعد در نظر داشتیم که به دُرفَک صعود نمائیم افراد نواقص کار خود را رفع نموده و به تهیه تدراکات لازمه مشغول شدند.
جوانان اسپیلی علاقه زیادی به ورزش دارند و از اوقات بیکاری خود استفاده نموده ورزش می نمایند لذا ما را به هم به بازی دعوت نموده و صبح مدت چند ساعت به بازی والیبال مشغول شدیم. پس از بازی عده ای از کوهنوردان برای گردش به کوه های اطراف رفته و از مناظر زیبای آن عکس برداری نمودند. هنگام عصر جوانان اسپیلی تقاضا نمودند که با آن ها مسابقة فوتبالی داده شود. با وجود اینکه بین افراد کاروان بیش از دو نفر فوتبالیست نبوده و مجموع عده هم از ۹ نفر تجاوز نمی کرد، برای بازی حاضر شدیم. عدة زیادی از اهالی برای تماشا آمده و بازیکنان را تشویق می کردند، مدت یک ساعت و نیم بازی به طول انجامید.
شب را آقای منوچهر پرتوی کوهنوردان را برای شام دعوت نمودند و مجلس ضیافت باشکوهی با حضور خوانین و روساء اسپیلی برپا بود . اسپیلی آبادترین قریه ای بود که سر راه ما وجود داشت. اهالی برای جلوگیری از اجحافات و تعدی بعضی و برای رسیدگی به حقوق مردم و تسریع کار، تشکیل مجمعی به نام اتحادیه جوانان داده که به امور داخلی رسیدگی می نمودند.
این اتحادیه وابستگی به هیچ یک از احزاب نداشته منظور و مرامش همان بود که در بالا گفته شد و کلیه اهالی از ایجاد چنین سازمانی خوشحال بودند زیرا آن ها را از چنگال اغلب از مامورین بی علاقة دولت خلاص نموده و اختلافات را به دست خود حل می نمایند و مدتی سرگردان و بلاتکلیف نبوده و مخارج بیهوده را هم متحمل نمی شوند.
مهم تر از همه احساسات میهن پرستانه اهالی اسپیلی بود با وجود اینکه این عده برخلاف دیگران در نقاط دورافتاده به سر می برند پیوسته از اوضاع آشفته مملکت صحبت نموده و علاقه خود را نسبت به این آب و خاک نشان می دادند و حتی هنگام شام نطق آتشینی ایراد نموده و ثابت نمودند که حاضرند در تمام مواقع جان خود را در راه میهن فدا نمایند.
این بیانات به قدری مهیج بود که اشک در چشم کاروانیان حلقه زده و در تائید گفتار آنها سرود ایران را خواندند مجلس در میان فریادهای شادی خاتمه یافت.

یکشنبه ۱۸/۰۶/۱۳۲۴

ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه از اسپیلی حرکت نمودیم. آقای عضدی کاروان را مشایت نمودند. باز در اینجا لازم می دانیم که از این رادمرد بزرگ صمیمانه تشکر نمائیم. ساعت ۶:۳۰ به دیلمان رسیدیم. پس از صرف چائی حرکت نموده و از محل های پاشوران، اورشکی، پله شاه عبور نموده ساعت ۱۰ وارد آسیابر شدیم. چند دقیقه استراحت نموده به راه افتادیم در این قسمت راه تقریباً هموار بوده و کاروان ساعت ۱۲ به شهیدان رسید. پس از صرف نهار عازم حرکت شدیم ولی انتخاب راه اشکال جدیدی تولید نمود زیرا در جلو ما دو راه واقع شده بود: یکی راهی که در مسیرش چندین آبادی بوده و ممکن بود همه گونه وسائل برای صعود به دُرفَک تهیه نمائیم و خصوصاً آقای تقی باروتکوبی سرپرست آن ناحیه از کاروان دعوت کرده بودند که نزد ایشان برویم تا با وسائل لازم کاروان را به قلّه دُرفَک برسانند و به نحو شایسته ای از کاروان پذیرایی نمایند و دیگری راهی بود مستقیم که به دُرفَک می رفت ولی هیچگونه آذوقه و وسایل استراحت در قلّه و راهنما فراهم نمی شد در عوض راه اول چندین فرسخ از راه دوم زیادتر بود از طرفی چون هنگام حرکت از رشت به دوستان سپرده بودیم که عصر یکشنبه آگهی در رشت منتشر نمایند که کوهنوردان به دُرفَک رسیده اند، مجبور بودیم حتماً شب دوشنبه را در دُرفَک باشیم لذا برای رسیدن به دُرفَک راه مستقیم را که فاقد همه چیز بود انتخاب نموده و حاضر شدیم با تمام مخاطرات و گرسنگی و سرمای شدید مبارزه کرده و شب را به دُرفَک برسیم. فوراً کاغذی به توسط یک نفر چوپان برای قریه ناش فرستادیم که به آقای تقی بارتکویی اطلاع دهند که ما از راه اربو ناو به دُرفَک می رویم و منتظر نباشد. چون اهالی از قصد ما اطلاع یافتند اظهار داشتند که در این حدود سارقین مسلح و خطرناکی از قبیل رضا تقوی و افرادش که فراری بوده وجود دارند و ممکن است حرکت کاروان به این ترتیب تولید مخاطراتی بنماید بهتر است یک نفر قبلاً به تنهایی رفته و اهالی آن حدود را از ورود کاروان با خبر ساخته و تقاضای کمک کند. چون این حرف منطقی بوده تصمیم گرفتیم که یک نفر از افراد کاروان این ماموریت را انجام دهد. همه برای انجام این امر حاضر شدند ولی چون سرپرستی کاروان و فقط جان افراد به عهدة من بود از قبول تقاضای آنان خودداری و رفتن خود را به آن ها اعلام داشتم فوراً لباس های سربازی خود را عوض کرده و به جای آن شلوار سفید کوتاه و یک پیراهن سفید پوشیدم و به افراد دستور دادم که یک ساعت بعد از من حرکت نمایند. از اهالی آنجا راهنمایی برای خود انتخاب و یک چاقوی ضامن دار برای احتیاط در جیب خود نهادم. همین که از چند تپه مجاور گذشتم، دیگر کسی نبود. فقط من و راهنما در آن کوه های مخوف و جنگل های تاریکِ وحشتناک با تانی به جلو می رفتیم. ابداً حرف نمی زدیم ولی پیوسته مواظب اطراف خود بوده و چاقو در دستم بود . راهنما مرا به جلو انداخت و از دنبالم می آمد چون راهنما را نمی شناختم می ترسیدم که از عقب به من حمله  نماید و غافلگیرم نماید لذا از او درخواست نمودم که در جلو حرکت کند ولی او برای احترام شایسته نمی دانست که در جلو باشد. امتناعش بیشتر بر شک و خیال من افزوده و بهر نحوی بود او را حاضر نمودم که برای راهنمائی در جلو باشد.

با وجود آنکه عبور از آن جاده های خطرناک و مرتفع بی نهایت مشکل و طاقت فرسا بود مع هذا یک دقیقه استراحت ننموده به پیش می رفتیم. از چیچال گذشته ساعت ۱۶ به اربه ناو رسیدیم. یک نفر دهاتی به نزدم آمد از شدت خستگی و تشنگی قادر نبودم کلمه ای حرف بزنم. فوراً نمدی برایم پهن کرده بر روی آن نشستم. دخترش را برای آوردن آُب به چشمه فرستاد. پس از چند دقیقه استراحت از او تقاضا نمودم که مرا به نزد رئیس ده ببرد. دستور داد که از همان راهی که آمدم برگردم و به چیچال بروم. ناچار سه کیلومتر به پائین آمده به چیچال رسیدم. یک زن و چند نفر مرد از دیدن من به جلو آمده و با تعجب علت ورودم را به این ناحیه جویا شدند. مقصودم را بیان نمودم زن خنده بلندی نموده با تمسخر گفت مگر دیوانه و خل شده اید که شهر را گذاشته به کوه آمده اید؟ کوه دیدن ندارد. هرچه خواستم او را قانع کنم ممکن نبود و پیوسته مسخره ام می کرد و چند نفر دهاتی هم با او هم صدا شده و ریشخندم می کردند. کلمات زن به قدری مرا عصبانی کرده بود که نهایت نداشت ولی چاره نداشتم مجبور بودم بسوزم و بسازم.
بالاخره با هزاران زحمت پی به منظورم برده مرا نزد رئیس ده راهنمائی کرد ولی حرکات و گفتار آن زن هرگز از یادم نرفته مخصوصاً هنگامی که به رشت مراجعت کردیم افکار عده ای از همشهری های عزیز ما و مسئولین امر کمتر از آن زن نبوده و به جای تشویق، ما را دیوانه می نامیدند. تفاوت در این است که آن زن از روی سادگی و حسن نیت ما را خل می نامید ولی این آقایان از شدت فهم و ادراک و سوءنیت درباره ما داوری می کردند. باری پس از مدتی مذاکره با رئیس ده تقاضای من مورد قبول واقع شده و حاضر شد تا حدی که ممکن است نان برای ما تهیه نموده و راهنمای خوبی هم پیدا نماید. از او تشکر نموده به راه افتادم. در این موقع کوه نوردان به من رسیدند و قضایا را برای آن ها بیان نموده و به اربه ناو رفتیم. راهنمای جدیدی را که رئیس ده برای ما انتخاب نموده بود جوانی بود بی نهایت چست و چالاک نام اش نظر و با نهایت گرمی از کاروان استقبال نمود. فوراً به منزل رفته و پس از چند دقیقه در حالی که تفنگ شکاری به دوش و یک خنجر در کمر و مقداری نان در دست داشت مراجعت نمود و دستور داد که برای صعود به دُرفَک آماده شویم. ساعت ۱۸:۳۰از اربه ناو حرکت کردیم. راه بی نهایت خطرناک و صعب العبور بود هوا هم تاریک شده با وجود این به جلو می رفتیم. نور چراغ های دستی کمک بزرگی برای ما بود. هرچه صعود می نمودیم بر شدت سرما افزوده می شد. چون اغلب کوهنوردان خسته شده بودند، نظر بارهای آن را گرفته بر دوش خود حمل می نمود حتی کار به جائی رسیده بود که بار چهار نفر بر روی دوش نظر بود و تفنگ ما را در یک دست و تفنگ خود را هم در دست دیگر گرفته معهذا مثل آهو از سنگی به سنگ دیگر می پرید.

تاریکی و شدت سرما مانع حرکت بود ولی ناچار به جلو می رفتیم تا ساعت ۲۰:۳۰ به دشت دُرفَک رسیدیم. نخست درصدد به دست آوردن محلی برای استراحت شدیم تا بتوانیم خود را از سرما حفظ کنیم ولی هرچه تجسس نمودیم بی فایده بود شدت سرما به قدری بود که مقاومت در مقابل آن امکان نداشت. پتوها را به دور خود پیچیدیم با وجود این می لرزیدیم. برای جلوگیری از شر سرما مجبور بودیم پیوسته قدم بزنیم. چون به سر بردن در آن مکان تا صبح غیرممکن بود از راهنمای خود، نظر، تقاضا نمودیم که به هر نحوی است برای سکونت کاروان محلی را در نظر بگیرد. نظر گفت در این حدود خانه های چوپانی یافت می شود ولی صاحبان آن به مناسبت فرا رسیدن فصل پائیز کوچ نموده و به آبادی های مجاور رفته اند و همه اثاثیه خود را برده حتی درب کلبه های خود را از داخل با سنگ های بزرگ بسته اند ولی گمان می کنم کلبه ای در این ناحیه باشد که هنوز صاحبان آن اقامت دارند. فوراً بدان سمت حرکت کردیم. روشنایی کمرنگی مشاهده می شد. نظر امر به توقف ما داده و خود به طرف کلبه رفت پس از چندی صدایی داد و فریاد زنی به گوش رسید ما هم به جلو رفتیم. نظر در پشت درب بوده و صدای همان زن از داخل کلبه به گوش می رسید که با تغیّر(در متن : تغییر ) و تشدّد می گفت به چه علت اینها را به اینجا آورده ای این اشخاص بی دین و کافر و دزدند من محلی برای سکونت آنها ندارم. هرچه نظر اصرار و پافشاری می نمود بر انکار زن افزوده می شد خلاصه به هیچ طریق نتوانستیم زن را قانع سازیم. نظر دستور داد که همه افراد نزدیک هم نشسته پتوها را بر روی خود پهن کنند. یقین داشتیم که اگر از دستور نظر پیروی کنیم و شب را در هوای سرد و یخیندان دُرفَک به سر بریم صبح فقط جسد بی جان از افراد کاروان باقی خواهد ماند. تاریکی و سرما، تشنگی و گرسنگی، مخصوصاً زوزه سگان که از دور شنیده می شد منظره وحشتناکی را به وجود آورده بود لذا در نظر گرفتیم به هر طریقی است وارد کلبه شویم. از صاحب آن تقاضا نمودیم که مقداری آب به ما بدهد در اثر خواهش ما درب باز شد ساکنین خانه عبارت بودند از زن جوانی که تقریباً ۳۵ سال داشت و از درشتی هیکل و بلندی قامت بی نظیر بود و دیگر زن پیر ۹۰ ساله ای که از دو چشم کور بود [با] قیافه شیرین با گیس های بلند در هم ریخته و صورت پر از چین به قدری مهیب بود که فقط شبیه آن را در کتاب های افسانه خوانده یا در فیلم های جادوگری دیده ایم.

این زن میان کلبه در کنار آتش نشسته و با صدای بلند به ما ناسزا می گفت. زن جوان ظرفی آب به ما داد چون به قدر کافی آب در کلبه نبود نظر از ما جدا شده در تاریکی ناپدید شد. پس از ربع ساعت در حالیکه تکه بزرگی از برف روی شانه های خود حمل می کرد مراجعت نمود(لازم به ذکراست به دلیل آهکی بودن قلّه دُرفَک، عملاً چشمه آبی در قلّه وجود ندارد و تامین آب آن تنها از طریق آب کردن برف انباشته شده در غار دُرفَک صورت می پذیرفت.نگارندگان). پس از رفع تشنگی زن جوا از علت سفر ما جویا شد هریک از افراد شرحی برای او بیان نمودند حتی بعضی برای جلب ترحم آن زن یادی از پدر و مادر خود کرده و اضطراب آنها را از دوری فرزندانشان با کلمات موثر و سوزناکی شرح می داد. زن جوان تحت تاثیر گفتار افراد کاروان واقع شده و اظهار دلسوزی می نمود ولی معلوم بود که از ترس پیرزن جرات ندارد اقدامی برای کمک بنماید. یکی از دوستان از موقعیت استفاده نموده از زن اجازه خواست داخل کلبه شده و اندکی در کنار آتش گرم شود. ممانعتی نشد او به درون کلبه رفت. بقیه دور زن جوان جمع شده همچنان گرم صحبت شدند. دومی داخل شده نزد رفیق اولی خود نشست باز زن جوان حرفی نزد. سومی رفت تا بالاخره تمام افراد کاروان بدین طریق به آهستگی داخل کلبه شده و بدون کلمه ای حرف زدن کنار آتش نشستند زن پیر همچنان به غرولند مشغول بود و به اطمینان اینکه همه در بیرون کلبه هستند به ناسزای خود ادامه می داد. رفقا بدون اظهار کلمه ای از ترس سرما ساکت نشسته و گوش می دادند. چون ادامه این وضعیت ممکن نبود تصمیم گرفتیم که محبت پیرزن را نیز نسبت به خود جلب کنیم بهترین راه این بود که ثابت کنیم ما دزد و بی دین و کافر نیستیم لذا یکی از رفقا قرآنی از جیب خود بیرون آورده و به تلاوت مشغول گردید. همه با چشمان مضطرب منتظر بودیم که نتیجه این عمل را از ناصیه او بخوانیم. آرامشی در چهرة زن پیر هویدا شد همگی خوشحال شدیم. رفیق ما همچنان به تلاوت قرآن مشغول بود افراد آهسته بیرون رفته اثاثیه خود را به داخل کلبه آوردند چون اطمینان یافتند دیگر مزاحمی برای آن ها پیدا نخواهد شد و به فرض اینکه صاحب کلبه هم از ورود آن ها ناراضی باشد بیرون کردن کاروانیان غیرممکن است همه به جنب و جوش افتادند عده ای چایی تهیه کردند و بعضی که خسته بودند پتوهای خود را پهن کرده خوابیدند بقیه هم پس از صرف چائی و غذا به استراحت مشغول شدند.
درفک (4)

دوشنبه ۱۹/۰۶/۱۳۲۴ ساعت ۳ بعد از نصف شب بیدار شدیم. افراد برای صعود به قلّه آماده شدند. سعی داشتیم که قبل از طلوع آفتاب بر قلّه باشیم و منظرة تماشایی آن را ببینیم. برای مقاومت در سرما پتوهای خود را برداشتیم. زن پیر در خواب بود از موقع استفاده نموده مقداری از چوب هایی را که در کلبه انباشته شده بود برداشتیم در تاریکی به راه افتادیم. هوا صاف بوده و ستاره ها می درخشیدند جاده تقریباً هموار بود به راحتی پیش می رفتیم. ساعت چهار و نیم به قلّه دُرفَک رسیدیم. هوا بی نهایت سرد بود با وجود اینکه پتوها را به دور خود پیچیده بودیم از شدت سرما می لرزیدیم. هیزم هایی را که همراه خود آورده بودیم با بنزین روشن نموده دور آن جمع شدیم و با کمال بی صبری منتظر طلوع آفتاب بودیم. اتفاقاً مه زیادی اطراف ما را فرا گرفت به طوری که جائی را نمی دیدیم. خلاصه هوا روشن شد و امید ما از دیدن آفتاب مبدل به یأس گردید. ناچار برای تماشای اطراف دُرفَک به راه افتادیم. ابتدا نزدیک پرتگاهی که در کنار ما بود رفته به تماشا مشغول شدیم. دره ای در زیر پای ما قرار داشت به نام (سرو بُن) که پر از درخت های جنگلی بوده و ته آن دیده نمی شد. سپس برای دیدن نوچاه رفتیم. این چاه به پائین راه داشته و پایان آن معلوم نیست. چون ما طناب کافی و محکم برای پائین رفتن نداشتیم نتوانستیم داخل چاه شویم و تا اندازه ای از اسرار آن مطلع گردیم ولی طبق اظهار راهنما این چاه و جاده ای از زیر آن عبور می کند ارتفاعش چند متر بوده و اگر به دقت گوش بدهیم صدای ریختن آب که مثل ماشینی کار می کند از دیواره های آن به گوش می رسد و این تونل بسیار طویل بوده و تاکنون کسی تا انتهای آن نرفته است. رفقا تصمیم گرفتند که در سال آینده با وسائل کافی مراجعت کرده شاید بتوانند اسرار این چاه عجیب را روشن نمایند. بعداً برای دیدن غار های برفی رفتیم. این غار ها در دل کوه قرار داشته و رو به پائین می رفت. همگی پتو ها را به خود پیچیده داخل غار شدیم. همین که ده متر به پائین رفتیم پا های ما روی برف قرار داشت. تقریباً در حدود ۱۰ متر مربع برف در جلو غار بود و پشت آن خالی بوده و آب جریان داشت. تونل کوچکی هم از ته آن ادامه داشت که تقریباً طولش به ۲۰۰ متر می رسید. تعداد آن غارها زیاد ولی بی نهایت بزرگ بود که دور آن را دیواری احاطه کرده و به نظر اهالی آنجا مکان مقدسی به شمار می رفت و عقیده داشتند که در آن محل چهل امام پنهان شده است . به همین جهت دور آن را دیوار کشیدند [و] از ورود حیوانات مانند اسب و گوسفند در آنجا جلوگیری می کردند. اگر کسی در داخل دیوار متحصن می شد کسی حق تعرض به او نداشت و می توانست آزادانه بسر برد. تیراندازی در آن ناحیه غدغن بود حتی به قدری نسبت بدانجا احترام و عقیده داشتند که آبش را هم برای شستشو به کار نمی بردند. هر روز عده زیادی از اهالی برای بردن برف بدان محل می آمدند. با وجود اینکه ۳۰ الی ۴۰ بار برف هر روز همراه خود می بردند، صبح فردا محل اولیه پر از برف می شد مثل اینکه اصلاً برفی از آنجا برداشته نشده است و این عمل را هم اهالی حمل بر معجزه می کردند.

و در تمام طول راه چاه های کوچکی به نام کرنه وجود داشت. این چاه ها طبیعی بوده و قطر آن یک متر بود. سنگی به داخل آن انداخته و تا چند ثانیه صدای برخورد آن با دیوار چاه به گوش می رسید. پس از مدتی گردش به کلبه برگشتیم. پس از خوردن صبحانه بار ها را برداشته و ساعت ۸ برای مراجعت به طرف اربوناو حرکت کردیم. باران می بارید تا ساعت نه و سی و پنج دقیقه به اربوناو رسیدیم. پس از چند دقیقه استراحت اثاثیه خود را که روز قبل در کلبه یکی از اهالی گذاشته بودیم برداشته حرکت نمودیم. ساعت ۱۱:۳۰ وارد شهیدان شدیم. پس از صرف نهار ساعت ۱۳ به طرف ناش حرکت کردیم. باران همچنان به شدت می بارید. در گوهرچاک به یک نفر برخوردیم و اظهار داشت که از ورود ما بدین ناحیه اطلاع داشته و برای بردن ما به ناش آمده بود.