مهندس ما را در آغوش گرفته و گفت تمام اهالی «آب گرم» برای شما نگران بودند زیرا یک روز پس از حرکت شما به سوی قلّه هوای اینجا تغییر پیدا نموده و رودخانه های اطراف طغیان نمودند و در این مدت اثری از قلّه نمایان نبود و همه حدس می زدند که شما نابود شده یا موفق نخواهید گردید به قلّه صعود نمائید.

گزارش اولین صعود کوهنوردان گیلان به دماوند ۸۰ سال قبل؛ از ارتفاع منهای ۲۶ به ارتفاع ۶۰۰۰ متر

اختصاصی کلانشهر: محمد الهامی (گیلان شناس)- نیما فرید مجتهدی (گیلان شناس) - «فکر جوان» را می توان از دیرپاترین نشریات تاریخ گیلان محسوب کرد که به مدیریت علی آزاده گیلانی نزدیک به چهار دهه از ۱۳۰۵ تا ۱۳۴۲ البته با فراز و نشیب ها و بعضاً وقفه هایی چند ساله افتان و خیزان به حیات خود در سپهر فرهنگ گیلان ادامه داد . از جمله ویژگی های این جریدۀ دیرپای تاریخ مطبوعات گیلان اینکه در کنار توجه به مسائل سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی روز، از توجه به ورزش نیز غافل نبود و از همین رو در سومین مقطع انتشارش در دهه ۲۰ شاهد چاپ سریالی خاطرات گروه کوهنوردی تازه تأسیس گیلان در این نشریه هستیم .

 این مطلب سومین مقاله مرحوم کوچصفهانی و غایت کار کوهنوردان گیلانی بود که نسبت به سال صعود اقدامی جالب توجه محسوب می شد.

گزارش اولین صعود کاروان کوهنوردی گیلان به قلعه رودخان را اینجا بخوانید

داستان صعود کوهنوردان گیلانی به دُرفَک در سال ۱۳۲۴ را اینجا بخوانید

چندوچون گزارش صعود به قله دماوند هرچند نشان از اشتباهات محرزی توسط تیم گیلان است ولی البته نگاهی به تاریخ صعود یعنی سال ۱۳۲۴ خورشیدی بخشی از این بار را از دوش ایشان برمی دارد. بنا به متن نوشتار، صعود به دماوند توسط ۳ نفر از کوهنوردان گیلانی صورت پذیرفت.

 در هر روی اگر معارفه رسمی که فدراسیون کوهنوردی در سایت خود از تاریخ تاسیس فدارسیون کوهنوردی ارائه داده است را مبنا قرار دهیم، در سال ۱۳۲۶ ورزش کوه نوردی ایران دارای تشکیلات رسمی گردید در سال ۱۳۲۷ فدراسیون های کوه نوردی و اسکی درهم ادغام و به نام فدراسیون کوه نوردی و اسکی ایران فعالیت خود را آغاز کرد. در سال ۱۳۵۳ و به دنبال گسترش هر دو رشته کوهنوردی و اسکی دو فدراسیون به صورت مستقل در آمدند. فدراسیون کوهنوردی در سال ۱۳۸۶ و به دنبال استقلال فدراسیون سنگ نوردی جهانی IFSC از فدراسیون جهانی کوه نوردی UIAA به «فدراسیون کوه نوردی و صعودهای ورزشی» تغییر نام داد و از آن پس با این عنوان معرفی گردید.


گیلان یکی از اولین و پیشروان تشکیلات کوهنوردی کشور محسوب می شود. یعنی دو سال زودتر به شکل رسمی این کار در گیلان انجام پذیرفت.

خواندن این گزارش به همراه تالمات و شادیهای ایشان خالی از لطف نیست.

دوشنبه ۱۳۲۴/۵/۲۱

ساعت ۲/۵ بعدازنصف شب به رفقا اطلاع دادم که آماده حرکت باشند. به قدری هوا سرد بود که جرات نمی کردیم پتوها را از خود دور نمائیم ناچار بلند شده چائی حاضر نمودیم و اثاثیه زیادی را در همان محل گذاشته و اشیاء ضروری را در یک کول پشتی قرار داده حرکت نمودیم. برای جلوگیری از سرمازدگی غیر از چشم تمام صورت و بدن خود را پوشاندیم.
راه بی نهایت دشوار بود در تاریکی به جلو می رفتیم. از این قسمت دیگر جاده برای عبور نبود بلکه مجبور بودیم از تخته سنگ های بزرگ که صاف و بلند بودند با کمک دست و پا بالا رویم. قلّه در ۱۰۰ متری ما قرار داشت فکر می کردیم اگر جاده مستقیم بود می توانستیم در مدت نیم ساعت به قلّه برسیم ولی خیال خامی بود. هر قدمی برمی داشتیم زانوها تا حد کمر به بالا می آمدند. دست از سرما می لرزید قادر نبودیم چوبدستی را نگاه داریم.

آهسته حرکت می کردیم. هر ده دقیقه استراحت می نمودیم. آبشار یخی نمایان بود. پس از دو ساعت طی راه تاثیر تغییرات هوا در ما ظاهر گردید فشار هوا رقیق تر و باعث زحمت می شد ضربان قلب پیوسته رو به ازدیاد بود هوا کم کم روشن می شد. رضوانی از اوائل حرکت به آبلیمو و اتر احتیاج پیدا نمود زنگ نخستین اعلام خطر نواخته شد. ساعت ۷/۵ در محمدی آثار گرفتگی هوا ظاهر شد و رنگش رو به زردی رفت ولی آهسته از سنگها بالا می رفتیم.

ناچار در ساعت ۸ زیر تخته سنگی به استراحت مشغول شده محمدی و رضوانی به خواب رفتند. رضوانی پی در پی از شیشه اتر و سیر و پیاز استفاده می کرد. تنها اثری که تقلیل  فشار هوا در من نمود سردرد مختصری بود که به من عارض شده ولی هیچگونه مانعی برای صعود به قلّه نبود. محمدی که در ابتدا از آب لیمو و اتر استفاده می کرد نتوانست به مبارزه خود ادامه داده ناچار سیر را هم امتحان نمود و در هنگام بالا رفتن برای آنکه از سقوط اینها جلوگیری شود راهنما در جلو و من در عقب همه قرار گرفتیم تا بدینوسیله اگر کسی به عقب پرتاب شود مانع شویم.
هرچند لحظه مجبور به استراحت بودیم. محمدی روی سنگی دراز کشید نبضش را امتحان نمودم مرتب می زد، گاهی توقف می کرد و گاهی به طوری می زد که شمرده نمی شد.

نبض من در هر دقیقه ۱۰۶ مرتبه می زد. هنوز چندین ساعت باقی بود که به قلّه برسیم ناامیدی و یاس همه را فرا گرفته و امیدوار نبودیم که هیچکدام بتوانیم این راه را به پایان برسانیم.

از ساعت ۹ مه غلیظی اطراف ما را فراگرفت و کم کم به قدری شدت پیدا کرد که زیر پای خود را نمی دیدیم و یقین نمودیم که به زودی با طوفان شدیدی رو به رو خواهیم شد به قدری هوای کوه در رفقا موثر واقع شد که مجبور شدیم سه ربع ساعت استراحت کنیم.
در ساعت ده و ربع کم هر دو آن ها مثل اشخاص گیج و مست آهسته قدم برمی داشتند در این موقع حس کردم که محمدی و رضوانی قادر نیستند بیش از این به جلو بروند و ممکن است خطر حتمی پیش بیاید ولی نمی توانستم این امر را هم با آن ها در میان بگذارم ناچار از راه مختلف حقیقت امر را گوشزد نمودم و گفتم با این وضع که به جلو می رویم قادر نیستیم بیش از چند صد متر بالا برویم و اگر هم زیادتر بخواهیم به خود فشار وارد آوریم گمان می کنم باید دست خود از زندگی بشوئیم.

رضوانی اندکی بهبودی حاصل کرد ولی محمدی همچنان به حال خود باقی بود. سرم به شدت درد می کرد و نزدیک بود که حال تهوع در من ایجاد شود معهذا از هیچ چیز برای جلوگیری از این حال استفاده ننموده همچنان به جلو می رفتیم. بالاخره در ساعت ۱۰ محمدی و رضوانی عدم توانائی خود را در صعود به قلّه اظهار داشتند.

این امر مایه تاسف من گردید. ولی مجبور بودم که تا وقت نگذشته و دچار طوفان نشده ام خود را به قلّه برسانم. ناچار آن ها را در کنار یکی از سنگ ها که از باد و طوفان محفوظ بود خواباندم و مقداری غذا برای آن ها باقی گذاشتم. اگرچه امیدوار نبودم که بتوانم به قلّه برسم ولی برای حفظ شرافت جوانان ورزشکار گیلان به اتفاق راهنما به راه افتادم پس از ۲۵ دقیقه صدای رفقا مرا مجبور نمود که توقف نمایم مه زیاد مانع بود که آن ها را ببینم ولی صدای آن ها به گوش می رسید. کم کم نزدیک شدند گفتند ما نتوانستیم خود را حاضر کنیم که تنها بروی برای این تصمیم گرفتیم که به هر نحوی است همراه تو بیاییم. آن ها را تشویق نموده به راه افتادیم از آبشار یخی رد شده ساعت ۱۰/۴۰ به گوگرد کوه رسیدیم. بوی زننده گوگرد و بخارات موجوده بیشتر بر اشکال حرکت می افزود ولی به جلو می رفتیم. ساعت ۱۱/۲۰ از روی گوگردها قدم برمی داشتیم.

در این موقع ضربان قلب من به ۱۲۶ رسیده بود چیزی که مایه تعجب شده بود اشتهای عجیب من بود که پیوسته میل به غذا داشتم در صورتی که اغلب از کوهنوردان در این ارتفاع میل به چیزی نداشته و از خوردن امتناع می کنند.ولی من هرچه کشمش، سیب و شکلات داشتم خوردم و مجبور شدم برای رفع گرسنگی از سهمیه رفقا که ابداً مورد استفاده واقع نشده بود بخورم. ساعت ۱۱/۵ از تنفس عاجز بودم. سرم به شدت درد می کرد مثل آنکه سرم را در منگنه قرار داده و یا پتک به آن می کوبند.
نفس هایم مقطع بود ضربان قلبم بسیار شدید شد به طوری که حس می کردم از جان خود بیرون خواهد آمد. کاسه سرم نزدیک بود بترکد ولی چاره نیست باید به جلو رفت. باد سرد و طوفان شدید و هوای مه آلود و ندیدن راه هم مزید بر علت شده بود. کوه نوردان آهسته بالا می رفتند. پیوسته از خداوند متعال مسئلت می نمودم که ما را در رسیدن به قله موفق نماید تا بتوانیم نام پرافتخاری برای گیلان کسب نمائیم.
یقین داشتم اگر ما نتوانیم به قلّه برسیم هیچ فرد گیلانی قادر نخواهد بود که به قلّه صعود نماید و این امر را نباید حمل بر خودخواهی نمود. زیرا همانطوری که قبلاً نوشتم سختی راه و خستگی و کوفتگی در کوه نورد چندان تاثیری ندارد ولی مقاوت در مقابل تقلیل فشار هوا و ضربان شدید قلب و سایر عوارض، غیرممکن است.

رضوانی برای دومین بار به زانو درآمد من هم حس نمودم که نمی توانم به جلو بروم. از دیدن اطراف خود عاجز بودم می دانستم که سرنوشت شومی در انتظار ما است.
چندین بار مصمم شدم مراجعت نمایم ولی بی اختیار به پیش می رفتم اراده از خود نداشتم. ساعت یازده و چهل دقیقه هوا به شدت سرد شد. باد سختی می وزید از روی گوگردها قدم بر می داشتیم دست های ما بی حس شده بود ناچار گوگردها را کنار می زدیم و از چند سانتیمتری زمین گوگرد گرم بیرون می آوردیم و دست خود را با آن ماساژ می دادیم ولی فایده نداشت. دندان های ما به شدت به هم می خورد از سر تا پا می لرزیدیم با این وضعیت باز به جلو می رفتیم. رضوانی و محمدی در هر چند قدم می نشستند من حتی قادر نبودم در دفترچه خود خاطرات کوهنوردی را یادداشت نمایم.
هنوز مسافت زیادی در پیش است بوی زننده گوگرد بیشتر ما را معذب می نمود هر لحظه می نشستیم سپس می ایستادیم چند قدم جلو می رفتیم باز در روی گوگردها می غلطیدیم. مبارزة شدیدی با یاس و ناامیدی می نمودیم. ساعت دوازده و ۲۰ دقیقه به طوری بی حس شدیم که روی گوگرد به خواب رفتیم. از شدت تشنگی و سرما لبان ما به هم چسبیده بود. از تشخیص موقعیت خود عاجز بودیم. ناگهان صدای شعبان راهنما مرا به خود متوجه نمود و گفت چرا نشسته اید قلّه در همین پشت است بیش از ۵ دقیقه راه نیست. از شنیدن این خبر با همان حال از جا جستم با سرعت عجیبی به طرف قلّه رفتم ولی چون مه زیاد بود قلّه را تشخیص نمی دادم.
پس از چند دقیقه دیدم شعبان صندوقی را بغل گرفته و به من اشاره می کند. بی اختیار خود را روی صندوق انداختم شبان را در آغوش گرفته بوسیدم. رضوانی و محمدی هم پس از چندی به قلّه رسیده و از شدت شادی پی در پی یکدیگر را می بوسیدیم.
متاسفانه این بار هم به واسطه نامساعد بودن هوا مانند قلّه های دیگر موفق نشدیم اطراف را ببینیم گویا قسمت این است که همیشه مسافر ت های ما با مخاطرات توام باشد.
نخستین چیزی که در نظرم آمد پیدا نمودن پرچم سابقه بود. اتفاقاً اولین صندوقی را که باز نمودم پرچم در آن بود. بیرون آورده و زیر لباس خود پنهان نمودم بعد دفاتری را که در قلّه جهت یادبود گذاشته بودند امضاء نمودم. با وجود نامساعد بودن هوا چند عکس برداشتم.

مدت ۳۵ دقیقه در قلّه توقف نمودیم و در این مدت در کلیه دفاتر که بیش از ده جلد بود به عنوان یادبود چند سطر نوشتم و رفقا امضاء نمودند. چون در این مدت ۳۵ دقیقه نوشتن دفتر ها به عهده من بود و دستم در مقاومت هوا قرار گرفته بود، ناگهان دیدم دستانم بی حس گردیده و رنگ آن سیاه شده است. از نتیجه سرمازدگی آگاه بودم و می دانستم که اگر فوراً جلوگیری نشود باید از دست های خود صرف نظر نمایم.

رفقا را صدا زده و قضیه را گفتم و بی حس در گوشه [ای] افتادم. رضوانی و محمدی با دستهایشان که [با] دستکش پوشیده شده بود به ماساژ مشغول شدند تا پس از چند دقیقه احساس گرمی نمودم و بلافاصله به سمت پائین حرکت نمودیم.

چون از راه اولی مراجعت مشکل بود از راهنما خواهش نمودم که از تپه های شنی سرازیر شویم. شعبان پیشنهاد ما را پذیرفت همین قدر کافی بود در روی شن قدم بگذاریم و صد متر با سرعت پائین بیاییم و با این وضع در مدت سه ساعت به بارگاه سوم رسیدیم و چند لحظه استراحت کرده و پس از صرف چائی حرکت نموده  و شب در ساعت ۹ به بارگاه دوم رسیدیم.

سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۲۵

ساعت ۶ بیدار شده ساعت ۷/۵ به طرف آب گرم حرکت نمودیم و ساعت ۱۲/۵ به آب گرم رسیدیم. فوراً به چادر مهندس عاشورپور رفته و ورود خود را اطلاع دادیم.
مهندس ما را در آغوش گرفته و گفت تمام اهالی آب گرم برای شما نگران بودند زیرا یک روز پس از حرکت شما به سوی قلّه هوای اینجا تغییر پیدا نموده و رودخانه های اطراف طغیان نمودند و در این مدت اثری از قلّه نمایان نبود و همه حدس می زدند که شما نابود شده یا موفق نخواهید گردید به قلّه صعود نمائید.
بلافاصله تمام اهالی آب گرم از ورود ما مطلع گردیده و دسته دسته برای ملاقات ما می آمدند مخصوصاً یکی از خانواده های معروف تهران موسوم به فریدونیان در مدت یک شبانه روز چنان پذیرایی گرمی از ما نمودند که خاطر آن هیچ وقت از نظر محو نخواهد شد. پس از یک روز استراحت عازم تهران شدیم و در روز بعد پرچم مسابقه را به باشگاه نیرو و راستی تحویل دادیم و یک عدد گلدان نقره توسط آقای سلماسی قهرمان نامی کشور به کاروان جایزه داده شد و کوهنوردان پس از چند روز  اقامت در تهران به رشت مراجعت نمودند.
در خاتمه لازم می دانم از جناب آقای انصاری استاندار و رئیس انجمن ملی تربیت بدنی گیلان که در تهیه وسائل حرکت کاروان مساعدت های لازمه را نموده و پس از مراجعت کوهنوردان مجلس جشنی به افتخار کوهنوردان به پا نموده و سبب تشویق ورزشکاران گیلان را فراهم نموده اند،

سپاس گزاری و تشکر نمایم و همچنین از آقای علی آزاده گیلانی مدیر محترم روزنامه فکر جوان که به منظور پیشرفت  ورزش گیلان همیشه روزنامه خود را در اختیار ورزشکاران گیلان گذاشته و در رسیدن به این هدف مقدس یعنی نیرومندی جوانان از هیچگونه کمک و مساعدتی دریغ نمی فرمایند از طرف جامعه ورزشکاران تشکر می نمایم و امید دارم با پشتیبانی این مشوقین ورزش جوانان گیلان بتوانند موفقیت های نوینی برای گیلان به دست آوردند.

ایران ۲ درجه از میانگین جهانی گرم تر شده؛ وقتی همه می دانند اما کاری نمی کنند
از قنات تا بحران اقلیم؛ ایرانِ گرم‌تر و کم‌تاب‌آورتر

نظر شما:

security code