سیاگالش؛ اسطوره محیطزیستی البرز و نگهبان حیاتوحش
اختصاصی کلانشهر: میثم نوائیان (باستانشناس)- نیما فریدمجتهدی ـ(گیلانشناس)- موضوع موجودات افسانهای و اسطورهای کوهستانها بسیار جذاب است؛ و امری است که در برخی از مناطق کوهستانی جهان قابلِ ردیابی و پژوهش. در برخی از مناطق کوهستانی جهان، افسانههای اینچنینی اغلب از دلِ انزوای جغرافیایی، جنگلهای انبوه، یخچالها، برف و مه، و مواجهه انسان با پدیدههای ناشناخته شکل گرفتهاند.
خاستگاه افسانههای کوهستانی
بعضی از این موجودات بخشی از باورهای کهن جوامع بومیاند و بعضی دیگر حاصل روایتهای کوهنوردان، داستانهای عامهپسند یا گزارشهای تأییدنشده هستند. هرچه هست این باورها، تا چند دهه پیش، عمیقاً مردمان بومی مناطق کوهستانی را متاثر میکرد.
اما چرا کوهستانها، خاستگاه چنین افسانهها و اسطورههای هستند؟ انزوای جغرافیایی، درّههای دورافتاده، جنگلهای انبوه و مناطق دشوارگذر، مشاهده و بررسی دقیق پدیدهها را محدود میکنند. همین ابهام جغرافیایی و درک درست از مکان، میتواند سببساز این مسئله شود.
خطای شناسایی جانوران، خرسها، ردپاهای تغییرشکلیافته در برف و مشاهدههای کوتاهمدت میتوانند در برخی موارد منشأ گزارشهای غیرعادی و چنین موجوداتی باشند. شرایط آبوهوایی کوهستان، مه، کولاک، نور کم و دیدِ محدود در ارتفاعات، تشخیص اندازه و شکل اجسام را دشوار میکنند، همین مسئله در انتشار خبر چنین مواجهههایی بیتاثیر نیست.
نقش باورهای بومی و رسانهها در گسترش افسانهها
باورهای بومی و نگاه خاص معنوی به کوهستان از دیگر مسائل است. کوه در بسیاری از فرهنگها صرفاً یک عارضه طبیعی نیست؛ میتواند جایگاه نیروهای مقدس، ارواح و روایتهای اخلاقی باشد و در انتها رسانه، اکتشفات و گردشگری از دیگر موارد است که نشر و بازنشر چنین اخباری کمک میکرد، هرچند سابقه و فراگیری چنین اخباری بیشتر به قرن قبل میلادی برمیگردد. گزارشهای کوهنوردان، روزنامهها، فیلمها و گردشگری ماجراجویانه به گسترش و گاه تغییر شکل این افسانهها کمک کردهاند.
نمونههایی از موجودات افسانهای کوهستانها
در مناطق کوهستانی عمده جهان انواع اینگونه موجودات افسانهای و اسطورهای وجود داشته و باورمندانی داشتهاست. نمونههایی از این موارد که از شهرت بیشتری برخوردار هستند «یتی» است. موجود افسانهای مهم هیمالیا که در مورد آن، حتی انمیمیشنی معروف تولید شد. یتی؛ مرد برفی هیمالیا، مشهورترین موجود افسانهای این رشتهکوه؛ موجودی انسانمانند، پشمالو و گاه خرسمانند که گفته میشود که در جنگلهای مرتفع و دامنههای برفی نپال و تبت زندگی میکند. روایتهای محلی درباره آن بسیار متنوعاند؛ در برخی داستانها موجودی خطرناک و در برخی دیگر بخشی از جهان معنوی کوهستان است.
شیر برفی؛ نماد اسطورهای تبت یکی دیگر از این موجودات است. موجودی افسانهای با بدن شیرمانند که در هنر و سنت بودایی تبتی نماد قدرت، شادی و سرزندگی است. برخلاف یتی، شیر برفی عمدتاً موجودی اسطورهای و نمادین در سنت دینی و هنری است، نه جانوری که ادعای کشف زیستی آن مطرح باشد.
میگویی؛ مرد وحشی کوهستان یکی دیگر از موجودات همیالیای پُرابهت است
در رشتهکوههای راکی در آمریکای شمالی، هم میتوان از موجودات افسانهای نام برد. ازجمله ساسکواچ. موجودی انسانمانند، بزرگ و پوشیده از مو که در روایتهای آمریکای شمالی، بهویژه جنگلهای غرب قاره، مطرح است. گزارشهایی نیز از منطقه کوهستان راکی وجود دارد. برخی سنتهای بومی منطقه روایتهای خاص خود را درباره موجودات وحشی یا انسانمانند دارند؛ اما این روایتها لزوماً به یک موجود واحد اشاره نمیکنند.
وِندیگو؛ روح هراسانگیز سرما و گرسنگی. موجودی فراطبیعی در سنتهای برخی اقوام آلگونکویَن در آمریکای شمالی. این افسانه با گرسنگی سیریناپذیر، آدمخواری و پیامدهای اخلاقی و اجتماعی آن پیوند دارد. تصویر امروزی آن بهصورتِ هیولایی شاخدار یا بسیار لاغر، تا حد زیادی تحتِ تأثیر داستانهای ترسناک مدرن است.
از دیگر موجودات افسانهای، کوههای آمریکای شمالی، سیانتس؛ موجودات روایتهای قوم یوت است. در روایتهای ثبتشده از قوم بومی یوت، که پیوند تاریخی عمیقی با کوهستان راکی دارند، از موجوداتی با این نام یاد شده است. در برخی داستانها آنها خطرناک توصیف شدهاند.
سیاهگالش؛ اسطورهای با کارکرد محیطزیستی
این یادداشت به «سیاهگالش» میپردازد. نکته جالب توجه و مهم اما که در این یادداشت به آن اشاره میشود و تاکید وجود دارد، معرفی سیاهگالش نه تنها بهعنوانِ یک موجود افسانهای، بلکه ذات متفاوت این اسطوره البرز است. موجودی که حضورش عمدتاً بر مبنای حفاظت از حیاتوحش در رشتهکوههای البرز تعریف شدهاست. تفاوتی عمیق و بنیادی و ارزشمند که فرصت مهمی برای بهرهبرداری تبلیغاتی محیطزیستی پیرامون آن وجود دارد.
سیاهگالش؛ویژگیها و جایگاه اسطورهای سیاهگالش
شخصیتی اسطورهای، نامیرا و مقدس است که در زمان سختی و مشکلات بهکمک گالش میآید. وقتی گاوی در جنگل درحال زایمان است، سیاگالش به دادش میرسد و وقتی گالشی با گلهاش در جنگل گم میشود و یا چهارپایش در دره میافتد، باز این سیاگالش است که به کمکش میآید، وظیفهاش را انجام میدهد و دوباره ناپدید میشود. از دیگر کارهایی که به سیاگالش نسبت میدهند میتوان از پشتیبانی جانوران وحشی حلال گوشت (گوزن)، رام کردن گاوهای نرِ سرکش، نگهبانی جانوران سودمند، حمایت و دستگیری از مستمندان و بخشنده نام برد. کسانی قادر به دیدن او هستند که باطنِ پاکی دارند و در راه خدا گام برمیدارند.
سیاگالش گاه در هیأت جوانی سیهچرده و گاه پیرمردی با لباس گالشی ظاهر میشود. سیاگالش را غولی قوی هیکل با مشخصاتی باورنکردنی ذکر میکنند. گاهی غولی سیاه، یک چشم، جثهاش چهاربرابر یک انسان معمولی بلند قد، قوی بنیه، چهار شانه و سیاه چرده است. صورت بدون ریش اما سبیل بلند تا بناگوش دارد. با نیم تنی کت، شلوار پشمین سیه رنگ (بشری: 56). شخصیتِ سیاگالش شباهت زیادی با خضر در اساطیر اسلامی دارد (نوائیان، 1385:38).
عدهای از گالشها نیز معتقدند سیاگالش وظیفهی نگهداری از گوزنها (گنج گاو) را برعهده دارد. سیاگالش (سیگالش) از نظر لغوی به معنای گالشِ کوهی یا گالشِ ساکن مدام در کوهستان است. در ضمن، معروف است که روزهای بازار، سیاگالش به هیئت پیرمردی در این بازار حضور مییابد و کره و ماست میفروشد و هرکس از او خرید کند این محصولات در خانه او تمام نمیشود. بهنظر میرسد سیاگالش حافظِ نظام دامداری و دامدار و پشتیبان حیوانات سودمند است و جایگزین ایزد گوشورون در تفکر مردمان گالش است.
گوزن و گاو نر؛ جانوران مورد حمایت سیاهگالش
جانور موردِ پشتیبانی و علاقهمندی سیاهگالش، گوزن و گاو نر است، اما او از تمامی جانوران حالال گوشت طبیعت (آهو، بزهای وحشی، قوچهای وحشی، کل و بز و گوسفند) نیز حمایت میکند و به گاوان نر پیشروی گله علاقهمند است. روایتهای گوناگونی در زمینه سیاگالش وجود دارد، مرتبط با کارهایی که به وی منتسب میکنند و در ابتدای بحث به آن پرداختیم. بشرا (1388) 25 روایت از افسانهی سیاگالش را در گیلان، به ویژه شرق آن ثبت کردهاست. چنین روایتهایی به فراوانی توسط نگارندگان در کوههای شرق گیلان شنیده شد، دو روایت پیش رو، از بشرا (1388) بهدلیل اهمیت این شخصیت افسانهای حامی محیطزیست عیناً بیکم وکاست نقل میشود. با دلیل اینکه بشرا این تحقیق را در دهههای 40 و 50 شمسی انجام داده است، اصالت و دستنخودرگی آن بیشتر است. گالشهایی که در دهه 90 با نگارندگان مصاحبه کردهاند، علیرغم بالا رفتن سطح آگاهیهای عمومی، اعتقاد زیادی به روایت خود در ملاقات با سیاهگالش داشتند، یکی از ایشان از درمان بیماریاش در اقامتگاه جنگلی توسط وی خبر داد.
برکتبخشی به شکارچی و محدود کردن شکار
سیاگالش ابتدا به شکارچی مستمند که با شکار گوزن و آهو، بخشی از هزینههای زندگی خود و خوراک خانوادهاش را تامین میکند، با اهدای هدایای مانند مشتی برنج، گندم، آرد، روغن و گلپر از مال دنیا بینیاز و یا بخشِ عمدهای از هزینههای زندگیش را با برکت بخشی افسانهای خود فراهم میکند. این هدایا، اگر با آذوقه خانواده و یا محصولهای کشاورزی و دامی مخلوط شود، آنها را تمام ناشدنی و پایان نیافتنی میکند. سیاگالش حتی در برابر وعده ترک شکار، گوزن فربهی را به شکاربان میبخشد که اگر زندهاش نگه دارد و در گله گاو خود رها کند، سبب زادوولد مفید و برکتِ فراوردههای دامیاش میشود و اگر آن را بکشد و از گوشتش قورمه فراهم کند، هرچه از آن بخورد، تمام نمیشود و گاه سیاگالش از قورمهای پُربرکت خود، مقداری به شکارچی میبخشد یا به او وعده میدهد که هر ساله به همان مکان ملاقات بیاید و گوزنی را که به سویش میآید را بگیرد و به همراه ببرد.
اما شرط بهرهمندی از همه این فراوردههای کشاورزی و دامی، پول طلا، رازداری و بروز ندادن ملاقات با سیاگالش است، حتی به همسر خود. کسی که در برابر برخورداری از برکت هدایای سیاگالش تابوی مربوطه، یعنی رازداری را مراعات نکند و از راز چگونه ثروتمند شدن خود با کسی بگوید، نه تنها بلافاصله از آن همه نعمت محروم میشود، بلکه به سبب بروز دادن راز، به زودی میمیرد. اما اگر زنده بماند و بار دیگر برای شکار گوزن یا جانور حالا گوشت دیگری راهی جنگل شود، سیاگالش اوا را به مجازات میرساند و جانش را به بدترین وجه ممکن میگیرد.
در این افسانهها با گونههای متفاوت روایت، سیاگالش گله گوزنهای وحشی را گلهی خود میداند. در مضمون بسیاری از این روایتها، تاکید اصلی که اصالت محیط زیستی دارد و بر شکار کمتر از گوزنها و آهوان است. رعایت محدودیت شکار.
حمایت از گالشها و چوپانها؛ روایت املش
اما جنبه دیگری از روایت سیاگالش، فردی را مینمایاند که حامی گالشها و چوپانها است. روایت ضبط شده در املش بدین گونه است:
«پدر و پسری گاوداری «گاوگالشی» به هنگام کوچ پاییزه، به سبب خوبی هوا و مساعدت فصل، در میانبند کوهستان بیش از حد توقف کردند، قرارگاه موقتی ساختند و توافق کردند که تا فرودآمدن سرما، هرچه بیشتر از علفهای منطقه بهره ببرند. سحرگاه یک روز، پدر برای آوردن آذوقه به گیلان رفت. ساعتی بعد، هوا ابری و توفانی شد، باران و برف باریدن گرفت. تا سحرگاه روز بعد، چنان برف سنگینی بارید که تلاش پدر برای گشودن راهی به میانبند، با مدد اهالی قشلاقی هم ممکن نشد و کولاک پاییزی همچنان ادامه یافت و برف به کلی راه دسترسی به میانبند را ناممکن کرد.
در میانبند، گالش جوان که تجربه پدر را نداشت حیران ماند که با آن همه برف و بوران چگونه دامها را تعلیف و برای خود غذایی تهیه کند. درحالیکه فشار توفان، وزش باد و سنگینی برف ممکن بود قرارگاه موقت را هرلحظه بر سرش خراب کند. درگیرودار چنین هول و ولایی، مرد بلند بالای سیهچردهی خوشسیمایی که مانند گالشان لباس پوشیده بود، از راه رسیده و با دیدن گالش جوان و دانستن حال و روزش، از گونی خالی مانده برنج چند دانهای برداشت و در دست گرداند و دوباره در گونی ریخت، بلافاصله پُر از برنج شد. آنگاه از قرارگاه بیرون رفت و به گردن گاوان افسرده از بوران و برف، دستی کشید که همه از خمودی و سستی به درآمدند.
شب برای جوان درمانده پلو پخت و سحرگاه به کمک هم گاوان را به پای درختان جنگلی برد و خود بر بالای درخت رفت و برای گاوان گرسنه دارواش و سرشاخههای برگدار درختان را ریخت که خوردند و سیر شدند و از سر رضایت ماغ کشیدند. به این ترتیب پاییز و زمستان سپری شد و بهار فرا رسید و سرما دامن سفید و ترسناکش را پس کشید، مرد گالش به مجرد آنکه هوای قشلاق برای کوچ بهاره مساعد شد، به سوی بلندیهای منطقه به راه افتاد، تا از حال و روز پسر و دامهای رها شده در توفانش خبری بگیرد، نیم ساعتی راه تا میانبند باقی مانده بود که از دور صدای نعره گاو نر پیشروی گلهاش را شنید، بر سرعت خود افزود به محل که رسدی با کمال تعجب کلبه موقت را سراپا، گاوان را زنده و قبراق و گوسالههای نوپا را سرحال و حاصل گله را فراهم دید.
از همه مهمتر، پسر نوجوانش نیز سالم بود و مردی بلند بالا و سیاهچرده و خوشروی، در کلبه سرگرم کار بود. بعد از سلام و ابراز خوشحالی و دست مریزادها، پسر تمامی ماجرا مردِ گالش غربیه را برای پدرش شرح داد و پدر از مرد غریبه کارکشته تشکر کرد و از او پرسید: حال من چگونه باید محبت تو را جبران کنم که پسرم و گله گاوانم را از نابودی در برف و سرما نجات دادی، مرد که سیاگالش بود پاسخ داد: هیچ، من از نعره گاو نر پیشروی گلهات خیلی خوشم میآید، آن را به من ببخش، مرد با کمال خوشرویی و رضایت چنان کرد و سیاگالش به پشت ورزای سرگالش دست کشید و لحظهای بعد هر دو ناپدید شدند».
روایت شاهسرای سیاهکل؛ پاداش نگهداری از گوزن
مشابه چنین افسانهای از یاری و کمک سیاگالش به چوپان جا مانده در سرمای زمستان، به گونههای متفاوت رایج است. روایتی دیگر در شاهسرای سیاهکل حکایت از این دارد که که در سالی با زمستان سخت و پربرف، گوزنهایی از فرط گرسنگی به قشلاق روی آوردند، سرگالش از یکی از این حیوانهای گرسنه نگهداری کرد. در سالهای بعد، در یک زمستان سخت، سرگالش موردِ اشاره مجبور به رهاکردن گاوهایش و پناه بردن به گیلان شد. در بهار وقتی به سراگاه خود در جنگل میرود علیرغم اینکه انتظار از بین رفتن دامهایش داشت، مردی سیاهپوش و سیهچرده را سرگرم رسیدگی به دامها میبیند. این مرد بلندقامت و قوی هیکل و سیاهپوش، سرگالش را فرامیخواند و به او میگوید که این لطف من برای کرامتی است که چندسال پیش در حق یکی از دامهایم کردی (همان گوزن).
//=normalizeText($row['content']) ?>
