روایت شیرین رفاقت محمد و عادل که حالتان را خوب می کند

پسرِ نابینایی که ۱۰سال است برای بازی‌های تیم محبوبش گزارشگر ویژه دارد


۱۴۰۳/۰۲/۲۶ - ۱۲:۲۶ | کد خبر: ۴۳۹۷۶ چاپ

 یار دوازدهم تیم نساجی مازندران. کسی که شاید چشم هایش سوی دیدن بازیهای این تیم فوتبالی را نداشته باشد اما چنان تصاویر زیبا و منحصر به فردی از شادی لحظات گل زنی نساجی از خود به یادگار گذاشته که لذت دیدنشان کم از لذت دیدن یک مسابقه فوتبال نیست.

پسرِ نابینایی که ۱۰سال است برای بازی‌های تیم محبوبش گزارشگر ویژه دارد

کلانشهر: به جرات می توان گفت او یکی از پرو پا قرص ترین و البته غیرتی ترین طرفداران نساجی است. انتشار واکنش های احساساتی محمد در بازی نساجی و تراکتور سازی وقتی در شبکه های مجازی وایرال شد باردیگر همه را تحت تاثیر قرار داد. تا جایی که حتی عباس قانع گزارشگر هیجانی و چهره مشهور دنیای فوتبالی ها تصمیم گرفت شخصا یک بازی را برای این طرفدار نابینای نساجی گزارش کند. گزارشی که حسابی در فضای مجازی دیده شد حتی خیلی ها با دیدن این گزارش گفتند یک فوتبال بدون تصویر را با محمد تجربه کردیم و حسابی هم چسبید. محمد می گوید که خیلی از این گزارش و لحظات هیجانی اش لذت برده و از این گزارشگر حرفه ای هم کلی قدردانی می کنم اما گزارش های عادل یک چیز دیگر است.

منظور محمد از عادل، عادل فردوسی پور نیست بلکه رفیق نابش عادل یاور زاده است که حالا یک دهه یار و یاور او بوده و هست.

یک قصه شنیدنی

قصه رفاقت عادل و محمد از ان قصه های شنیدنی و لذت بخشی است که حال دل ادمی را خوب می کند. قصه ای از جنس صداقت، محبت و رفاقت. قصه ای که از حیاط مدرسه شروع شد و حالا یک دهه از عمرش می گذرد.

محمد مسافری که این روزها به عنوان هوادار نابینای نساجی تصویر لحظات شادی اش از بردها و غمش از باختهای این تیم در شبکه های مجازی دست به دست می چرخد از ابتدا نابینا نبوده به خاطر همین یکی از شیرین ترین خاطرات عمرش فوتبال بازی در کوچه پسکوچه های قائمشهر است: «از بچگی عاشق فوتبال بودم اما این عشق و علاقه در سن ۸ و ۹ سالگی به اوج خودش رسید درست زمانی که هر روز سوی چشمهایم به خاطر بیماری کمتر و کمتر می شد. ۱۲ ساله بودم که متوجه شدم شهرمان تیم فوتبالی دارد به نام نساجی و مردم شهر هم حسابی طرفدار این تیم هستند از ان زمان تا وقتی که چشمهایم می دید بازیهای نساجی را در ورزشگاه دنبال می کردم اما از وقتی که دیگر توانایی دیدن را از دست دادم حسرت ورزشگاه رفتن هم به دلم ماند.»

 عادل چشمهایم شد

گرچه چشمهای محمد دیگر سوی دیدن نداشتند اما این مسئله چیزی از عشق و علاقه او به نساجی و دنبال کردن بازیها و حتی تحلیل آنها با هم و سن و سالانش در وجود محمد کم نکرد. یک روز که در مدرسه با آب و تاب فراوان مشغول تحلیل بازی روز گذشته نساجی برای دوستانش بود اتفاق جالبی برای او افتاد: «عادل هم مدرسه ای من بود وقتی این صحبت ها را شنید خیلی متعجب شد. طرفداری من از تیم نساجی و صحبت درباره نکات فنی تیم برای او جالب بود از همان روز به بعد ما با هم دوست شدیم و کم کم این دوستی به رفاقتی صمیمی تبدیل شد. یک روز که عادل متوجه شد رفتن به ورزشگاه یکی از ارزوهای بزرگ من هست تصمیم گرفت با خانواده ام صحبت کند و مرا به ورزشگاه ببرد البته راضی کردن مادرم کار آسانی نبود.»

از انجا که عادل و محمد قول و قراراهیشان را گذاشته بودند و عادل عزمش را برای بردن محمد به ورزشگاه جزم کرده بود بالاخره بعد از کلی تعهد به مادر محمد موفق می شود اجازه بردن محمد به ورزشگاه را بگیرد: « ۱۳ مهرماه سال ۹۳ بود که برای اولین بار بعد از نابینایی، همراه با عادل به ورزشگاه رفتم حس عجیبی بود سر و صدای ورزشگاه انقدر زیاد بود که صدا به صدا به نمی رسید. عادل آن روز حساسترین لحظات بازی را برای من روایت کرد. نتیجه بازی یک صفر به نفع نساجی تمام شد و با ما حال عجیب و وصف ناپذیری به خانه برگشتیم.» از ان روز به بعد عادل چشمهای من شد.

بعد از این بازی بود که رفتن به ورزشگاه برای دیدن بازیهای خانگی نساجی شد کار همیشگی محمد و عادل. عادل هم که دید حضور صرف محمد در ورزشگاه برای او لذت چندانی ندارد تصمیم گرفت کم کم بازیها رابرای او گزارش کند. حالا او گزارشگر اختصاصی محمد است: «سالهای سال است فوتبال را با صدا عادل دنبال کرده ام و یکی از بزرگترین لذتهای زندگی ام همین است. عادل فراتر از یک دوست برای من بوده است حتی او و تشویقهایش باعث ادامه تحصیل من شدند.» آوازه این رفاقت و همراهی از طریق شبکه های مجازی حسابی سرو صدا کرده و آنها را به چهره های شناخته شده ای تبدیل کرده است.

 

محمد مسافری

 

رفاقتی ناب و صادقانه
عادل هم به اندازه محمد از این رفاقت و همراهی خوشحال است کسی که معتقد است آنچه این زوج فوتبالی را نزد همه محبوب کرده دوستی و رفاقت ناب و صادقانه شان با هم است: «دوستی من و محمد خیلی جالب بود. او برعکس من اندام پرتری داشت اما من نحیف و لاغر بودم به خاطر همین راضی کردن مادرش برای رفتن به ورزشگاه یکی از سخت ترین کارهای عمر من بود البته در نهایت اعتماد کردند و اجازه دادند. »

عادل پدرش را مشوق اصلی برای همراهی با محمد معرفی می کند و می گوید: «پدربزرگ من نابینا بود. پدرم وقتی متوجه شد محمد دوست دارد به ورزشگاه برود مرا تشویق کرد تا او را در رسیدن به ارزوهایش همراهی کنم. وقتی با هم در ورزشگاه حاضر شدیدم متوجه شدم محمد شناخت کاملی از زمین بازی دارد و گزارشهای کوتاه من حضورش در ورزشگاه را برای او جذاب تر می کند به خاطر تصمیم گرفتم کم کم به جای توضیح صرفا لحظه های حساس بازی کل بازی را برای او گزارش کنم به گونه ای که حالا حتی اگر محمد هم کنارم نباشم و پای هر بازی فوتبالی بنشیم عادت کرده ام که بازی را گزارش کنم.»

میهمان ویژه مسابقات می شویم
حرفهایش را با خنده ادامه می دهد: «حس و حالم از این کار داوطلبانه خیلی خوب است ما امروز علاوه بر بازیهای دون شهری نساجی بازیهای برونشهری این تیم را هم می رویم و حتی برخی بازیها را مانند بازی تیم ذوب اهن با نساجی بعنوان میهمانان ویژه حاضر می شویم.»

به بازی نساجی و ذوب اهن اشاره می کند تنها بازی که قرار بود او گزارش نکند تا عباس قانع بازی را برای محمد به صورت ویژه گزارش کند: «خوشحال بودم که یک گزارشگر حرفه ای و هیجانی این بازی را برای محمد گزارش می کند اما از اول تااخر بازی را طبق عادت خودم برای خودم زمزمه کنان گزارش کردم و دائم حواسم به محمد بود.»

یک رفیق پایه
عادل در کنار همراهی محمد برای دنبال ارزوهای فوتبالی اش او را در زندگی نیز همراهی می کند حتی او باعث شده است که محمد بعد زا سالها کنکور دهد و به دانشگاه راه یابد: «محمد چند سالی دانشگاه شرکت نکرد یکی دو بار با خودم او را به دانشگاه بردم و فضای دانشگاه را برای او توصیف کردم همین باعث شد که محمد عاشق دانشگاه شود و بعد از شرکت در کنکور در رشته روانشناسی قبول شود او حالا سال دوم رشته روانشناسی در دانشگاه ازاد قائم شهر است.»

 محمد و عادل نه تنها با هم رفتن به رفتن به دانشگاه و ورزشگاه را تجربه کرده اند حتی یک سفر پیاده هم با هم به کربلا داشته اند : «این سفر م یکی از جذابترین سفرهای ما بود. محمد خیلی دوست داشت در این سفر همراه ما باشد البته حقیقتش این است که بدون او این سفر برای من هم دلچسب نبود بنابراین با هم بار و بنه بستیم و راهی کربلا شدیم و یکی از بهترین خاطرات عمرمان رقم خورد.

 

 



نویسنده: فاطمه عسگری نیا

نظر شما:

security code